اين اشتقاق فاسد است بجهت اينكه غوي الفصيل بر وزن «فَعِلَ» است و در اينجا بر وزن «فَعَلَ» بفتح عين ميباشد.

و همچنين در آيه ﴿وَاتَّخَذَ اللهُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلاً﴾ [النساء/125] را بمعنى فقير گرفتند از خَلّه بفتح خاء كه بمعنى مسكنت است.

اين جماعت چون كاملاً واقف بلغت عرب و قواعد ادب نبودند بموهومات متمسّك شده رأي خود را در كتاب خدا مدخليت داده و هواي نفس خود را اطاعت كرده و بطور وقاحت اقدام باين عمل شنيع نمودند و اين عمل فاسد اينان را بسوي تحريف كتاب خدا كشانيد و آنرا بدلخواه خود تفسير كردند.

خلاصه كلام بايد هر معنائي كه براي الفاظ قرآن كرده ميشود موافق قواعد عرب و معنائي كه مخاطبين مي‌فهميدند باشد چنانكه اگر عرب لفظي را در معنى خاصي استعمال كرد جايز نيست بهواي نفس در معنى ديگر استعمال شود.

يكي از مصيبتها اين است كه مردم غير عرب وارد در قرآن شده ترجمه قرآن كردند و يا قرآن را باصطلاحات فلاسفه و متكلمين و فقهاء و صوفيه منزّل نمودند و حال اينكه وضع اين اصطلاحات بعد از دو قرن از بعثت رسول اكرم است و بهيچ وجه مناسب با قرآن كه بزبان عربي فصيح بر امت امي كه مطلقا از اصطلاح عاري بودند نازل گرديد, نيست.

+                 +              +
شرط فهم باطن قرآن موافقت با لغت عرب و شهادت
شرع است و تأويلات فرقه باطنيه باطل ميباشد

براي فهم باطن و مقصد قرآن كريم دو شرط است:

شرط اول آنكه معنى باطن بايد بر مقتضاي ظاهر مقرر در زبان عرب و بر طبق مقاصد عربي جاري باشد و اين خود واضح است كه قرآن عربي است, اگر فهم قرآن طوري باشد كه عرب آنرا نفهمد لازم ميآيد كه قرآن عربي نباشد و هر معنائي كه ظاهر لفظ قرآن بر آن دلالت نكند آن معنى مجعول وساختگي است.

پس اگر معنائي براي قرآن شد كه لفظ عربي بهيچ وجه دلالت بر آن نداشته باشد ميشود معاني ديگر تصوير كرد و ترجيحي ميان اين معنى و آن معنى نخواهد بود, چون وقتي قرار بر اين شد كه ما بلفظ و استعمال آن در معنى خودش اعتناء نكنيم ميتوانيم هر معنائي كه اراده كنيم بقرآن بچسپانيم مثل اينكه بعضي گفته‌اند مراد از والشّمْسِ پيغمبر اكرم وَضُحيها على امير المؤمنين است, و در تفسير بعضي از اخباريه از اين قبيل تفسير زياد است.

اولاً بايد به‌بينيم آيا عرب از لغت شمس معناي رسول اكرم را ميفهمد؟ يا در كتاب لغتي ضحى را بمعنى امير المؤمنين استعمال كرده‌اند؟ البته چنين چيزي نيست, و ثانياً اينطور معنى لعب با قرآن و افتراي بر خداي جهانست و خود گناه بزرگي ميباشد كه براي شيادان و مدعيان باطل باب دعاوي را باز ميكند.

شرط دوم آنكه بايد بر آن معناي باطن شاهدي از نص يا ظاهر قرآن در محل ديگر باشد و يا سنت رسول بر آن گواهي دهد و باين دو شرط (موافقت با لغت عرب و شاهدي از كتاب خدا و سنت رسول) باطن قرآن فهميده ميشود, پس معلوم شد معاني كه فرقه باطنيه براي كتاب خدا كرده‌اند همه باطل و موهوم است, مثل اينكه گفتند غسل تجديد عهد است و طهور بيزاري جستن از هر اعتقادي و تيمم اخذ از مأذون تا اينكه داعي را ملاقات كند و صيام امساك از كشف سر و كعبه نبي است, باب علي و صفا نبي است و مروه علي, تلبيه اجابت داعي, طواف سبعاً طواف بمحمد و ائمه هفتگانه و نار ابراهيم غضب نمرود است و ذبح اسحق گرفتن عهد است و عصاي موسى براهين موسوي است و انفلاق پرا كنده شدن علم موسى است در فرعونيان و بحر عالم است و تظليل غمام نصب موسى است امام را و منّ علم است كه از آسمان نازل ميشود و سلوى داعي از دعات است و جُراد و قُمّل و ضفادع سئوالات و الزامات موسى است بر ضد فرعونيان و تسبيح جبال مردان محكم در دين و جن كه در تحت قدرت سليمان بودند باطنيه آن زمانست و شياطين ظاهريه‌اند و غير اينها كه ذكر شد. اگر درست دقت شود تمامي اين قسم از تأويل نعوذ بالله استهزاء بكتاب خداوند است.

اين تأويلات بارد و خارج از لفظ و منطق و عقل و دين چنان در مسلمين شايع شد كه جلوگيري از آن كار مشكلي گرديد و اخباريه اماميه كه اصولاً و فروعاً با باطنيه مخالفند اين قبيل تأويلات را در كتب خود ذكر كردند.

و همين تأويلات سبب پيدايش فرقه‌هاي گمراه (قاديانيه و بابيه و ازليه و بهائيه و ملاحده صوفيه) گرديد. اعاذنا الله و جميع المؤمنين من شرور انفسنا.
 
+                 +              +
تفسير برأي و تقسيم آن
بجايز و ممنوع

از مسلمات است اگر انسان رأي و عقايد خود را مدخليت در قرآن دهد در شرع مقدس مذموم و شخص صاحب رأي در آتش خواهد بود و در مذمت آن حديث صحيح شريف نبوي كافي است كه فرمود: ((مَن فسَّر القرآن برأيه فليتبوَّأْ مقعدهُ من النار)). (هر كه قرآن را برأي خود تفسير كند جايگاه او آتش خواهد بود).

و از ائمه هادين مأثور است كه تفسير كتاب خدا جز به اثر صحيح يا نص صريح جايز نيست.

و تحقيق در اين مبحث اين است كه اگر تفسير جاري بر كلام عرب و موافق كتاب و سنت باشد اين قسم تفسير را نميشود گفت ممنوع است بچند وجه:

1- اينكه بنابر امر حق تعالى بايد در كتاب خداوند تدبر كرد و مرادش را فهميد و حكم از آن استنباط نمود و جميع تفسير قرآن از معصوم نرسيده و احتياجات و حوادث روز بروز بر افزايش است يا بايد توقف كرد و تعطيل در احكام نمود و اين امر غير ممكن است و يا بايد در قرآن اجتهاد كرد و حوادث و احتياجات را از قرآن يافت.

2- اگر تعلم و تدبر در كتاب خدا جايز نبود و اجتهاد و رأي در آن مطلقاً حرام بود ميبايست رسول اكرم و ائمه طاهرين تمامي آيات را تفسير كنند تا ديگر محتاج باعمال نظر و فكر در آن نباشيم و آنچه مسلم است آن آياتي كه عقول بشر در آن راه ندارد بيان فرمودند و بسياري از آيات را واگذار بعقل و اجتهاد علماي امت مرحومه و راسخين در علم نمودند, پس بنابراين لازم نيست كه تفسير تمام آيات و كلمات قرآن از رسول و ائمة طاهرين مأثور باشد.

3- اينكه اصحاب رسول (صـ) اولى باحتياط بودند از غيرشان و حال اينكه قرآن را تفسير ميكردند بر آنچه كه ميفهميدند و بيشتر تفسيرها از آنان بما رسيده است:

و اما رأي و اجتهاد در قرآن كه جاري بر لغت عرب و ادله شرعيه از كتاب و سنت نباشد بدون شك آن رأي مذموم و آن اجتهاد غلط است چون افتراي بخداي جهان ميباشد و اين قسم از رأي از طرف شارع منع اكيد شده‌است. پس نهي از رأي در قرآن بر دو وجه است:

وجه اول: آنكه شخص از روي هواي نفس و ميل خود يا اغراض ديگر رأي و عقيده‌اي براي خود اتخاذ مينمايد و قرآن را بر آن راي و عقيده خود تفسير ميكند كه اگر اين رأي و هوي در آن نبود بهيچ وجه قرآن را باين وجه تفسير نمي‌نمود و اين چند قسم است:

اول اينكه ميداند اين آيه بهيچ وجه دلالت بر مقصد او ندارد و لكن ميخواهد بر طرف مشتبه گرداند مانند فرق ضاله كه براي اضلال مردم آيات بر طبق هواي نفس تفسير ميكنند.

دوم اينكه خود جاهل است و خيال ميكند قرآن را مي‌فهمد و حال آنكه اعتقاداتي از روي هواي نفس و تعليم معلمين باطل در او پيدا شده‌است و قرآن را بر طبق عقايد و آراء خود تفسير ميكند و اگر آن اعتقاد و رأي نبود هيچ وقت اينطور تفسير نمي