هُ لَهُ أَضْعَافًا كَثِيرَةً﴾ [البقره/245]، يعني كيست آنكه بخلوص نيت وام دهد خدايرا (يعني بندگان در مانده او را كه وام خواهند) وام دادني نيكو (يعني در وام دادن تعجيل كند و منت ننهد) پس خدايتعالى مضاعف گرداند و زياده بر زياده سازد. خير آن قرض را براي او.

ابو الدحداح گفت خداوند كريم و بي نياز است و از ما قرض ميخواهد, باطن و مقصد آيه را فهميد, اما شخص يهودي گفت ﴿إِنَّ اللهَ فَقِيرٌ وَنَحْنُ أَغْنِيَاءُ﴾ [آل عمران/181] يعني خداوند فقير است و ما بينيازيم پس ابو الدحداح باطن قرآن را درك كرد و شخص يهودي از ظاهر قرآن تجاوز نكرده و استقراض خداوند بي نياز را بر استقراض بنده بينوا حمل نمود.

و از اين قبيل ميباشد عباداتيكه شارع بدان امر كرده و منهيّاتي كه از آن نهي فرموده است, خداوند متعال تمامي اينها را طلب نمود تا شكر نعمتهايش را بجاي آورند چنانكه ميفرمايد: ﴿وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالأَبْصَارَ وَالأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ﴾ [النحل/78] يعني قرار داد براي شما گوش و چشمها و دلها را شايد شما شكر كنيد, و در آيه ديگر ميفرمايد: ﴿قَلِيلاً مَا تَشْكُرُونَ﴾ [الأعراف/10]، و شكر ضد كفر است، پس ايمان و فروعش شكر است, وقتيكه مكلف بقصد شكر زير بار تكليف وارد شد پس اين شخص مراد از خطاب فهميده لبّ نماز و باطن عبادات شكر نعمت رب و خشوع در مقابل خالق جهانست پس هر عبادتيكه خالي از خشوع و خضوع باشد از مقصد قرآن و باطن آن دور است.

و همچنين باطن آيات زكوه و مقصد شارع از تشريع زكوه و انفاق مال اولاً اصلاح نفس شخص مال دار است تا ملكه سخاوت را در نفس آنشخص ايجاد كند و رذيله بخل را از او خارج فرمايد، و ثانياً ترفيه حال فقراء و تنگدسان واعانت به بيچارگان كه پر از نفع دو جهانست و فوايد ديگري دارد كه محتاج بذكرش نيستيم.

اكنون اگر شخص حيله كند و مال خود را پيش از گذشتن سال بزن يا فرزندش ببخشد براي آنكه از زكوه فرار كند و آن را بمستحقين نرساند مسلّماً اين عمل خلاف باطن و مقصد قرآنست.

يا كسيكه ارادة طلاق دارد برزنش سخت گرفته او را در تحت شدت قرار دهد تا زن بيچاره از مهر و حقوق زوجيت خود صرف نظر نمايد مسلماً اين عمل خلاف دين و مقصد سيّدالمرسلين است.

و از اين قبيل است حيله هائي كه در خوردن رياء و گرفتن مال مردم ميكنند و تصورشان چنين است كه باين وسايل رباء حلال خواهد شد. بدبختانه اين امر شنيع بخلاف مقصد قرآن و باطن دين در ميان مقدس نماها ببدترين صورتي شايع است.

و همچنين خوارج باطن كتاب و مقصد دين را نفهميده امير المؤمنين علي بن ابي طالب را تكفير كردند و گفتند علي خلق را در دين خدا تحكيم كرد و حال آنكه خداوند ميفرمايد: ﴿إِنِ الحُكْمُ إِلاَّ لِـلَّهِ﴾ [الأنعام/57]، و نيز گفتند علي خود را از امارت مؤمنين معزول كرد پس در اين هنگام امام كافرين است. اگر خوارج تدبر در كتاب خدا كرده و مقصد قرآن را ميفهميدند تحكيم خلق را در دين تجويز مينمودند چنانكه خداوند ميفرمايد: ﴿يَحْكُمُ بِهِ ذَوَا عَدْلٍ مِنْكُمْ﴾ [المائده/95]، و همچنين ﴿فَابْعَثُوا حَكَمًا مِنْ أَهْلِهِ وَحَكَمًا مِنْ أَهْلِهَا﴾ [النساء/35]، و ميفهميدند كه ﴿إِنِ الحُكْمُ إِلاَّ لِـلَّهِ﴾ مخالف تحكيم نيست و جسارت بمقام مقدس امير المؤمنين نميكردند و خود و عالم اسلام را ببدبختي نميكشانيدند.

و همچنين فرقه مجسّمه بجهت عدم تدبر در آيات و جمود بظاهر كتاب و نفهميدن باطن و مقصد قرآن آيات وارده در قرآن راجع بصفات خدا را حمل بظاهرش نمودند و از براي خداوند دست و چشم و گوش و وجه قايل شدند و ربّ را بخلق قياس نمودند, در نتيجه گرفتار تجسيم شده متشابهات را گرفتند و بمحكم مراجعه نكردند كه خداوند ميفرمايد: ليس كمثله شيء.

خلاصه كلام مراد از باطن قرآن مقصد و مقصود اين كتاب مقدس است. عجب‌تر آنكه مراد از باطن را بصورت ديگري در آورنده و بهواي نفس و اغراض شخصي و سياسي باطن قرآن تابع هوسهاي مرده كرديد مثل آنكه گفتند در آيه ﴿إِنَّ اللهَ لا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً مَا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا﴾ [البقره/26] مراد از بعوضه علي امير المؤمنين است! و همچنين در آيه ﴿أَفَلا يَنْظُرُونَ إِلَى الإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ﴾ [الغاشيه/17] مراد از شتر را نيز علي قرار دادند! بدين ترهات و موهومات تحريف غريبي در دين كردند و هر منكر و قبيحي را بقرآن چسپاندند. 

 
براي هريك از ظاهر و باطن قرآن شرطي‌است شرط ظاهر آنستكه موافق لغت عرب باشد و مخالف با شرع نباشد
اشكالي نيست براينكه مراد از ظاهر مفهوم عربي است, چون از ضرورياتست كه قرآن بزبان عربي آشكار نازل شده است, خداوند ميفرمايد::﴿وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ﴾ [النحل/103].

بنابر اين در فهم ظاهر عربي هيچكس اختلاف ندارد و آنچه مختلف فيه‌است باطن و مقصد قرآنست و شرط فهم ظاهر قرآن اينستكه بر زبان عربي محض جاري شود پس هر معنائيكه از قرآن بر غير زبان عربي استنباط شد آن معنى از قرآن نيست.

مثل اينكه بيان بن سمعان دعوي پيغمبري ميكرد و ميگفت شاهد من اينستكه خداوند اسم مرا در قرآن ذكر كرده كه ميفرمايد ﴿هَذَا بَيَانٌ لِلنَّاسِ...﴾ [آل عمران/138].

و همچنين فرقه منصوريه گفتند مراد از آيه ﴿وَإِنْ يَرَوْا كِسْفًا مِنَ السَّمَاءِ سَاقِطًا يَقُولُوا سَحَابٌ مَرْكُومٌ﴾ [الطور/44] (يعني اگر به‌بينند پاره‌اي از آسمان را فرود آينده بر سر ايشان از فرط عناد و استكبار گويند كه قطعه آسمان نيست بلكه ابريست درهم بسته و برهم چسپيده.).

ابي منصور است كه منصوريه منسوب باو هستند – و نيز عبيد الله شيعي مسمي بمهدي، هنگاميكه مالك افريقا شد و مستولي بر آن گرديد دو رفيق داشت از كُتّامه كه ناصر و همراه او بودند يكي ناميده ميشد بنصر الله و ديگري بفتح باين دو رفيقش گفت اسم شما دو نفر در قرآنست آنجا كه ميفرمايد ﴿إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللهِ وَالْفَتْحُ﴾ [النصر/1]. و تصرف قبيحي در اين آيه مباركه كرد و آيه مباركه ﴿كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ﴾ [آل عمران/110] را مبدل كرد به: كتامة خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ!! و همچنين بابيّه و بهائيّه و ازليّه آيات قرآن را با تأويلات منكر و خنك منطبق بر اشخاصي نمودند.

و بعضي از جاهلين بقواعد عرب گفتند قرآن نه زن عقدي را بر مرد تجويرز كرده‌است و استدلال كردند بآيه ﴿فَانْكِحُوا مَا طَابَ لَكُمْ مِنَ النِّسَاءِ مَثْنَى وَثُلاثَ وَرُبَاعَ﴾ [النساء/3]

و بعضي رأي دادند كه پيه خوك حلالست بجهت اينكه خداوند فرمود ﴿حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَالدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنْزِيرِ﴾ [المائده/3]. و در اين آيه غير از گوشت خوك چيزي از اعضايش حرام نشده.

و همچنين بعضي تفسير كردند آيه مباركه ﴿وَعَصَى آَدَمُ رَبَّهُ فَغَوَى﴾ [طه/121] را و گفتند مراد از غوى تُخَمَه‌است يعني آدم از اكل شجره مبتلا بتخمه شد و خيال كردند كه مشتق از غَوي الفصيل يغوي اذا بشم من شرب اللبن است وندانستند 