شدن برگشت بحال اول خود مي‌كند، از اينجا مي‌فهميم كه اين تعطيل عارض ذات نفس نشده بلكه تعطيل در آلات آن حاصل شده‌است و از مسلّماتست كه تعطيل آلت تعطيل در ذات نفس نيست و موت مسلّماً تعطيل است پس واجب آمد كه آلات آن معطل شده نه اينكه ذات نفس نيست شده باشد، مثل خواب، پس از تفكر در اين آيه معلوم شد كه نفس غير بدن است و بخراب بدن نفس از بين نمي‌رود و رسول اكرم مي‌فرمايد ((خُلِقْتُمْ لِلْبَقَاءِ لا لِلْفَنَاءِ وَإِنَّمَا تَنْـتَـقِلُونَ مِنْ دَارٍ إِلَى دَارٍ)) يعني ايمردم براي بقاء خلق شديد نه براي نيستي و حقيقت مرگ انتقال از خانه‌اي بخانه ايست.

+                 +              +
ادلة قرآن بر بعث

خداوند كريم در كتاب حكيم خبر داد بوقوع بعث و حشر و بر اين مطلب استدلال فرمود و دليل آن را امكان مقرر نمود و مقصود از امكاني كه قرآن آن را دليل بر بعث قرار داده غير از امكانيست كه متكلمين تمسك جسته‌اند چون امكانيكه متكلمين مي‌گويند آنستكه از فرض وقوع شي محالي لازم نيايد و اين امكان ذهني صرف است، ما از كجا بدانيم از فرض وجود چيزي محال لازم نمي‌آيد؟ چون مي‌شود محال لذاته و مي‌شود لغيره باشد و از فرض وجود شي مي‌شود محال لذاته لازم نيايد و اما محال لغيره تحقق پيدا كند و امكان ذهني در حقيقت علم بعدم امتناع است و اين مستلزم امكان خارجي نيست اما امكانيكه قرآن بآن استدلال مي‌كند آن امكان خارجي‌است و امكان خارجي گاهي معلوم مي‌شود بوجود شي در خارج چون وقوع اخص از امكانست، هنگاميكه شي وجود خارجي پيدا كرد مسلماً ممكن بوده‌است كه واقع شده چون ممتنعات هيچ وقت در خارج موجود نمي‌شوند، و گاهي علم بامكان خارجي تحقق پيدا مي‌كند بواسطه پيدايش نظير او و يا اكمل از او در خارج چون وقتي ديديم اكمل در خارج موجود شد حكم مي‌كنيم انقص بطريق اولي وجود خواهد داشت وهنگاميكه براي ما معلوم شد كه شي در خارج ممكن است موجود شود بواسطه مشاهده نظير آن يا اكمل از آن لابد و ناچاريم قدرت خداوند قدير را باو منضم كنيم چون در تحقق شي صرف امكان خارجي كفايت نمي‌كند بايد ضم بقدرت قادر ازلي گردد تا آن شي پاي بعرصة ظهور برساند و خداوند تبارك وتعالي استدلال بر بعث نمود بطريق امكان بر چند وجه:

اول عود و بعث را قياس بر ابتداء نمود چنانكه مي‌فرمايد: ﴿كَمَا بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ﴾ [الأعراف/29] و نيز مي‌فرمايد: ﴿كَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ﴾ [الأنبياء/104] كه مراد از اين دو آيه اينستكه چنانكه شما را از عدم بوجود آورديم دو مرتبه شما را در قيامت اعاده خواهيم نمود كه قياس عود را بر بدأ نموده‌است و نيز مي‌فرمايد: ﴿أَفَعَيِينَا بِالْخَلْقِ الأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ﴾ [ق/15] يعني آيا درمانده شديم بآفرينش اول؟ بلكه ايشان در شك‌اند از آفرينش تازه. و از اين قبيل آيات بسيار است.

دوم بعث را قياس بر خلق سموات و ارض نمود بطريق اولي چنانكه مي‌فرمايد: ﴿أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّ اللهَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ قَادِرٌ عَلَى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ﴾ [الإسراء/99] يعني آيا نمي‌بينند اينكه خدائيكه قادر بر خلق آسمانها و زمين مي‌باشد قادر است بر اينكه مثل آنانرا بيافريند؟ و نيز مي‌فرمايد: ﴿أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّ اللهَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلَمْ يَعْيَ بِخَلْقِهِنَّ بِقَادِرٍ عَلَى أَنْ يُحْيِيَ المَوْتَى بَلَى إِنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ﴾ [الأحقاف/33]. آيا نديدند كه خداونديكه آسمانها و زمين را خلق كرد و در آفرين آنها مانده نشد توانا است بر آنكه مردگانرا زنده كند؟ آري خداوند بر همه چيز توانا است.

سوم اعاده و بعث را قياس نمود بزنده شدن و روئيدن گياه از زمين بباران بعد از اينكه مرده بود چنانكه مي‌فرمايد: ﴿وَاللهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّيَاحَ فَتُثِيرُ سَحَابًا فَسُقْنَاهُ إِلَى بَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَحْيَيْنَا بِهِ الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا كَذَلِكَ النُّشُورُ﴾ [فاطر/9]. يعني و خدائيكه بادها را فرستاد پس ابر را بر انگيزاند پس او را بسوي شهر مرده‌اي رانديم و پس از آن زمين را بعد از مرگش زنده كرديم و چنين است نشر مردگان، باين سه وجه كه ذكر شد از روي قاعده امكان خداوند استدلال نمود.

+                 +              +
از ادله خاص قرآن بر بعث

آيه مباركه ﴿وَأَقْسَمُوا بِاللهِ جَهْدَ أَيْمَانِهِمْ لا يَبْعَثُ اللهُ مَنْ يَمُوتُ بَلَى وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (38) لِيُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي يَخْتَلِفُونَ فِيهِ وَلِيَعْلَمَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّهُمْ كَانُوا كَاذِبِينَ﴾ [النحل/38-39]. يعني: و سوگند خوردند بخدا شديدترين سوگندها و گفتند: خداوند كسي را كه مرد مبعوث نخواهد نمود بلي مبعوث خواهد كرد ايشان را وعده كرده‌است خدا وعده حق و ليكن بيشتر مردمان نمي‌دانند. و اين برانگيختن براي اينستكه ظاهر كند براي ايشان آن چيزي را كه اختلاف در او مي‌كنند و تا كافرين بدانند اينكه دروغگو بودند.

تقرير برهان از بديهيات و اولياتست كه در عالم: حق و باطلي مي‌باشد، و تمامي مردم در طلب حق و جستجوي حقيقت جانفشانيها مي‌كنند تا آنرا بيابند، و مي‌بينيم در طريق وصول بحق و در ذات آن اختلاف شديديست، و اينهم مسلم است كه اختلاف در حق سبب انقلاب آن و انثلام در آن نمي‌باشد و اختلاف مردم در آن ماهيّتش را عوض نمي‌كند، منتهاي مطلب هركس بخيال خويش گمان مي‌كند حق را دريافته و حقيقت را فهميده‌است. خلاصه كلام حق يكي است و مردم آنرا مختلف مي‌بينند و چونكه مسلم شد حقيقتي در عالم ثابت است ومي‌بينيم بشر در اين حيات دنيوي نمي‌تواند بآن دسترس پيدا كند چه اگر بشر واقف بحق گردد اختلاف از ميان برداشته خواهد شد و موجب اتحاد و ائتلاف مي‌شود و اين اختلاف مركوز در فطرت بشر است. خداوند مي‌فرمايد: ﴿وَلا يَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ (118) إِلاَّ مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَلِذَلِكَ خَلَقَهُمْ..﴾ [هود/118-119]. واختلاف از ميان برداشته نمي‌شود مگر به از بين رفتن اين جبلّت و انتقال آن از اين بصورت ديگر و هنگامكيه ثابت شد حق ثابتي در عالم هست و ما در اين عالم بواسطه حجابهائيكه داريم از طبيعت و وهم و خيال وغير آن نمي‌توانيم در اين دنيا بحق و حقيقت برسيم پس بالّضروره براي ما لازم است حيات ديگري باشد غير از اين حيات كه در آنجا كشف حقايق شود واختلاف برداشته شود و آن عالم آخرت است چنانكه خداوند مي‌فرمايد ﴿لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هَذَا فَكَشَفْنَا عَنْكَ غِطَاءَكَ فَبَصَـرُكَ اليَوْمَ حَدِيدٌ﴾ [ق/22]. يعني هر آينه بودي در غفلت از اين امر پس پرده غفلت را از تو برداشتيم پس چشم تو امروز تيزبين و تند است و اگر نعوذ بالله معادي نباشد و روز حقيقتي بروز نكند لازم مي‌ايد حق وحقيقت قيمتي نداشته باشد و انسان و عالم بي‌نتيجه خلق شده باشند و آن ر