تَابَ اللهِ وَسُنَّتي. أو وَعِتْرَتِي.)) يعني من در ميان دو چيز سنگين يا نفيس قرار دادم كتاب خدا و سنت (يا عترت) خودم را.

و مراد از عترت ائمه از اهل البيت است, چوت عترت بيان سنت را ميكند و در واقع عين سنت است و آنچه مأثور است كه علم قرآن نزد آل محمد ميباشد مراد اين است كه بيان سنت پيغمبر نزد اهل بيت است.

در اينجا مطلبي است و آن اين است كه ما در شريعت و احكام محتاج بسنت هستيم, اما در مسائل اعتقادي مثل اثبات صانع جهان و توحيد و نبوت و معاد چون قرآن كاملاً متعرض آن شده‌است و حتى جزئيات را بيان فرموده و براهين ساطعه بر آن اقامه نموده احتياجي در اينجا بهيچوجه بسنّت نداريم و چون معلوم شد كه مباحث قرآن كلي است و بدون مراجعه بسنت فهم آن ممتنع است پس بطلان قول مردمي كه غرضشان تخريب اسلام است و در آخرت نصيبي نداشته و خارج از جماعت مسلمينند واضح شد كه ميگويند در قرآن بيان هر چيزي هست و ما محتاج بسنت نيستيم و قرآن را تأويلات خنكي كرده هواي خود را مدخليت در فهم كتاب خدا ميدهند – و مراد از سنت كردار و گفتار و اقرار يا تقرير نبي است ﴿لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ﴾ [الأحزاب/21].

فعل و قول نبي واضح است, مراد از تقرير آنست كه در محضر پيغمبر فعلي يا قولي از كسي صادر شود و نبي اكرم با علم و قدرت بر نهي از آن ممانعت نفرمايد, آن فعل و قول جايز است وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ.

+                 +              +
 (16) قرآن را بر تو فرستاديم و در او بيان هر چيزي هست.
(17) قرابادين معرب كرابايدين ( يعني اين دوا براي كه مفيد است ) ميباشد كه فرنگي مبدل بتراپوتيك شده‌است ؟؟
(18) و فرستاديم بسوي تو قرآن را تا اينكه بيان كني براي مردم آنجه را كه بسوي ايشان فرستاده شده‌است. 

+                 +              +
قرآن را ظهري و بطني است 

بعضي گمان كرده‌اند قرآن را باطن و ظاهري است و احاديثي هم در اين موضوع نقل كرده‌اند چنانكه در حديث مرسل از رسول خدا منقولست كه فرمود: ((مَا أنزل اللهُ آيَةً إِلا وَلَهَا ظَهْرٌ وَبَطْنٌ))، وهمچنين روايت ديگر كه: ((إن للقرآن ظهراً و بطناً و لبطنه بطن إلى سبعة أبطن)). كه اين دو حديث براي قرآن بطن ثابت ميكند و تا هفتاد بطن هم گفته‌اند.

اگر مراد از ظاهر مفهوم عربي و مراد از باطن فهم مقصد حق تعالى از فرستادن كتابست، ببيان واضح‌تر مراد متكلم را بدست آوردن و مقصد از خطاب را فهميدن باشد، اين معنى پسنديده و در غايت اتقانست.

و اگر مراد از باطن قرآن معنائيست زايد بر معنا و مقصدي كه اصحاب پيغمبر فهميدند و تابعين تدبر در آن كردند اين دعوائيست محتاج بدليل و برهان و ما در اينجا تحقيق مطلب را بطوري كه رضاي خدا و رسول در آنست بنظر قارئين ميرسانيم:

1- احاديثي كه در اين باب وارد شده كه قرآن هفت يا هفتاد بطن دارد اين احاديث مرسل است و بهيچ وجه حديث صحيح در اين باب نداريم.

2- اين احاديث اسماعيلي و از مجعولات فرقة باطنيه‌است كه در تفاسير و كتب اسماعيليه ذكر شده, چنانكه در كتاب اخوان الصفاء كه نويسندگانش از زعلماى باطنيه‌اند مسطورا ست كه كتب آسماني تنزيل ظاهري دارد كه آن معاني الفاظ است و داراي تأويلاتي مخفي است كه آن معاني معقوله ميباشد و همچنين واضعين شرايع احكامي ظاهر و جلي دارند و اسراري باطني و خفي – و در خطط مقريزي در دعوت ششم از دعوات نه‌گانه اسماعيليه ميگويد وقتيكه مدعو برتبه پنجم رسيد داعي شروع ميكند در تفسير معاني شرايع اسلام از نماز و روزه و زكوه و حج و طهارت و غير اينها از واجبات باموريكه مخالف ظاهر است و هنگاميكه زمان دعوت طول كشيد و مدعو معتقد شد كه وضع احكام شريعت بر سبيل رمز است و سياست عام در آن ملاحظه شده و اينكه شرايع معنائي دارد غير از معنى ظاهر شخص داعي او را دعوت بكلمات افلاطون و ارسطو و فيثاغورث ميكند.

غزالي در كتاب مفاضح الباطنيه ميگويد: مرتبة فرقة باطنيّه پست‌تر از هر فرقة گمراهي است, چون هيچ فرقه‌اي نيست كه مذهب را بخود مذهب نقض كند و دين را بنفس دين باطل گرداند جز فرقه باطنيه كه الفاظ دين را از معناي اصلي خود تغيير ميدهند و ميگويند اين كلمات رمز است, و بايد دانست كه مذهب اينان ابطال نظر و استدلال است.

و نيز در آن كتاب ميگويد: كلام مختصر اين است كه باطنيه چون از منصرف كردن مردم از قرآن و سنت عاجز شدند بتأويلهائيكه روحش ابطال شرايع است تمسك جسته و كتاب خدا را بدلخواه خود معنى كردند.

باطنيه اين اعتقاد را كه قرآن داراي ظهر و بطن است از فرقه يهود اتخاذ كردند چنانكه شهرستاني در ملل و نحل ميگويد يوذغانيه منسوبند به يوذغان كه شخصي يهودي بود از شهر همدان و اسمش يهودا، ميگفت تورات باطني و ظاهري و تنزيلي و تأويلي دارد و بتأويلاتش در تورات مخالفت با جميع يهود نمود. و تأويلات كاشي نيزكه معروف بتفسير محي الدين است تمامي قرآن را بر طريق باطنيه تأويل كرده بمعناهائي كه هيچ يك از اصحاب پيغمبر و سلف صالح از آن خبر ندارند.

و اگر درست دقت شود تأويلات خنكي كه باطنيه ابداع كرده و بعضي از متصوفه متابعت نموده و جماعتي از اخباريه اماميه فهميده يا نفهميده معتقد بآن شده‌اند لطمه بزرگي با سلام زد و سبب پيدايش مهديها شد و در نتيجه اسلام را ضعيف كرد و مسلمانان را پرا كنده نمود.

نتيجه كلام اينكه اگر مراد از باطن بيانيست كه باطنيه كردند خلاف عقل و منطق و حقيقت كفر و ضلالت است و اگر مراد از باطن مقصد و مراد قرآنست خود معنائي 
صحيح و پسنديده ميباشد.

+                 +              +
مراد از ظاهر مفهوم عربي و مراد 
از باطن فهم مراد و مقصد قرآنست

هر معناي عربي از مسائل معاني و بيان كه فهم قرآن مبتني بر آن ميباشد داخل در ظاهر قرآنست و اين مطلب بذكر امثله‌اي از كتاب خدا واضح ميشود مانند فرق ميان ضيّق و ضايق در قول خدايتعالى ﴿يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقًا حَرَجًا﴾ [الأنعام/125]، و: ﴿وَضَائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ﴾ [هود/12]، كه ضيّق صفت مشبهه‌است و دلالت بر ثبوت و دوام ميكند و ضايق اسم فاعل و دلالت بر تجدد و حدوث دارد و امريست عارضي. 

و فرق ميان ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا﴾ كه مدني است و﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ كَفَرُوا﴾ كه مكّي ميباشد، و﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ﴾ و﴿يَا بَنِي آَدَمَ﴾ كه هر دو مخاطب كافه ناس ميباشند. 

و فرق ميان رفع سلام در ﴿قَالَ سَلامٌ﴾ [هود/69]، و نصب آن در ﴿قَالُوا سَلامًا﴾ [هود/69]، و امثال اينها كه نزد علماي بيان مسلم است - و هنگاميكه قرآن بر ترتيب لسان عرب مفهوم شد مسلماً ظاهر قرآن نيز دانسته ميشود.

و هر معنائي كه از قرآن شخص را مؤدّب بآداب و متخلّق باخلاق فاضله و متّصف بصفات بندگي و اعتراف بربوبيت خالق جهان گرداند آن باطن قرآنست چون مقصد و مقصود قرآن دميدن روح انسانيت و متوجه كردن خلايق جهانست و اينمطلب واضح ميشود بذكر امثله‌اي چند:

هنگاميكه اين آيه نازل شده ﴿مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَاعِف