 پيشاني مباركش جاري مي‌گرديد و باندازه‌اي آن حالت شديد بود كه گويا در وقت وحي و نزول جبرئيل مي‌مرد و زنده مي‌شد، اگر اين حالت وحي چنانكه فلاسفه گفته‌اند تعقل و تخيل مي‌بود غش كردن معنائي نداشت، حتي رسول اكرم بعد از حالت وحي بسردرد شديدي مبتلا مي‌گرديد و از براي رفع سردرد خود حنا بسر مي‌بست.

از اين بيان معلوم افتاد كه در وحي خطاء تصوير نمي‌شود چون عقل ووهم و خيال در آن مدخليتي ندارند، آن حس مقدس حقايق را چنانكه هست مي‌بيند و كلمات حق را بدون تصرف خيال و وهم مي‌شنود، و شاهد برين تحقيق نص كتاب خدا و آيات سوره مباركه و النجم است:

﴿وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى﴾ [النجم/1] يعني قسم بستاره چون فرودآيد. مراد از نجم نجوم قرآنست كه خدايا تعالي نجم از پس نجم و آيه از پس آيه و سوره از پس سوره فرستاد و مراد از هوي نزول قرآنست و شاهد بر اين آيه مباركه ﴿فَلا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ. وَإِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ. إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ﴾ [الواقعه/75 -77] يعني قسم مي‌خورم بنجوم قرآن، براي آن نجوم خوانده شد كه قرآن را منجم و مفرق فرستاد و از اين قبيل است نجوم الدَّيْن و دَيْنٌ مُنَجَّم.

﴿مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَى﴾ [النجم/2]: صاحب شما محمد (صـ) گمراه نگشت و خطاء نكرد و معتقد بهيچ باطلي نشد.

﴿وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الهَوَى﴾ [النجم/3]: و رسول اكرم از هواي نفس خود سخن نمي‌گويد و يا بآرزوي طبع خود و بباطل تكلم نمي‌كند.

﴿إِنْ هُوَ إِلا وَحْيٌ يُوحَى﴾ [النجم/4]: آنچه پيغمبر بآن تكلم مي‌كند نيست مگر وحي الهي.

﴿عَلَّمَهُ شَدِيدُ القُوَى﴾ [النجم/5]: فرشته‌اي نيرومند (جبرئيل) پيغمبر (صـ) را وحي آموخت.

﴿ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَى﴾ [النجم/6]: مراد از ذو مره صاحب قوت است و شاهد بر اين كه «مِرَّه"بمعني قوت و نيرو مي‌باشد حديث شريف نبوي است كه فرمود «لا تَحِلُّ الصَّدَقَةُ لِغَنِيٍّ وَلا لِذِي مِرَّةٍ سَوِيٍّ» يعني صدقه بر شخص بي نياز و تندرست قوي حلال نيست.

معني آيه: جبرئيل صاحب قوت بود پس راست ايستاد بر آنچه مأمور بود، يا بصورت اصلي خود بر پيغمبر نمايان شد.

﴿وَهُوَ بِالأُفُقِ الأَعْلَى﴾ [النجم/7]: و جبرئيل بكناره‌اي بلند‌تر از آسمان بود، يعني نزديك مطلع آفتاب تا پيغمبر او را ديد ـ و هيچكس او را بصورت حقيقي كه مَلَكيت است نديد جز ختمي مرتبت كه او را دو نوبت ديد نوبت اول او را بصورت اصلي خود بديد بيهوش شد و چون بهوش آمد جبرئيل را نزديك خود نشسته يافت كه دستي بر سينه مبارك وي و دستي بر كتفش نهاده بود و حق متعال از اين قضيه خبر مي‌دهد:

﴿ ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى﴾ [النجم/8]: پس نزديك شد، جبرئيل بپغمبر بعد از آنكه او را ديده و بيهوش شده بود، پس براي سخن گفتن با وي سر فرود آورد.

﴿فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى﴾ [النجم/9]: پس مسافت ميان محمد و جبرئيل باندازه دو قوس بود.

عرب مي‌گويد بيني وبينه قاب قوسين و قيب قوس و قاد رمح و قيد رمح يعني قدر و اندازه قوس و مقدار رمح و اين عبارت كنايت از تأكيد قرب و تقرير حب بواسطه تقريب بافهام است كه در صورت تمثيل اداء شده، چه عادت بزرگان عرب آن بود كه چون تأكيد عهد و توثيق عقدي را مي‌خواستند كه هيچگاه آن عقد نقض نشود هر يك از متعاهدان كمان خود را حاضر ساخته با يكديگر منضم مي‌كردند و هر دو بيكبار قبضتين آنرا گرفته و مي‌كشيدند و باتفاق يك تير مي‌انداختند و اين عمل اشارت باين معني بود كه موافقت كلي بين ما محقق شد و مصادقت اصلي ممهد گرديد و بعد از آن رضا و سخط يكي موجب رضا و سخط ديگري مي‌گرديد پس در اين آيه اشاره بشدت ارتباط نفس محمدي با حقيقت ناموس علم و جبرئيل شده‌است.

﴿فَأَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى﴾ [النجم/10]: يعني بعد از شدت قرب نبي با جبرئيل، جبرئيل وحي كرد بسوي بنده خدا [محمد (صـ)] آنچه خداوند باو وحي كرد.

﴿مَا كَذَبَ الفُؤَادُ مَا رَأَى﴾ [النجم/11]: دل پيغمبر آنچه را ديد باو دروغ نگفت (درست ديد) و بعضي كذّب بتشديد خوانده‌اند، يعني رسول اكرم آنچه را بچشم ديد بدل تكذيب نكرد بلكه تصديق كرد و ايمان آورد.

﴿أَفَتُمَارُونَهُ عَلَى مَا يَرَى﴾ [النجم/12]: آيا مجادله مي‌كنيد با محمد بر آنچه ديد؟

﴿وَلَقَدْ رَآَهُ نَزْلَةً أُخْرَى﴾ [النجم/13]: و بتحقيق جبرئيل را يكبار ديگر در صورت اصلي خود ديد.

﴿عِنْدَ سِدْرَةِ المُنْتَهَى (14) عِنْدَهَا جَنَّةُ المَأْوَى﴾ [النجم/14-15]: نزديك سدرة المنتهي كه نزديك آن بهشت است كه آرامگاه پرهيزكاران مي‌باشد.

مراد از «سِدْرَةُ المُنْتَهَي"منتها مرتبة حيرت است، چنانكه راغب اصفهاني در مفردات تصريح باين معني دارد: مي‌گويد السدر تحير البصر و السادر المتحير. يعني سدر حيراني چشم و سادر بمعني شخص متحير است و امام رازي در تفسير كبير مي‌گويد:

((سدرة المنتهى هي الحيرة القصوى من السدرة، والسدرة كالركبة من الراكب عندما يحار العقل حيرةً لا حيرةَ فوقَها، ما حار النبي (صـ) وما غاب ورأى ما رأى..)).

ترجمة عبارت: سدرة المنتهى يعني منتهاي حيرت از سدرة مثل ركبة، مراد اين است كه نفس مقدس نبي رسيد بمشاهده و مقاميكه در آن مقام و مشاهده عقل حيران ميشد چنان حيرتي كه فوق آن حيرتي تصور نميشد، لكن براي نبي اكرم حيرت پيدا نشد و حقيقت از شهود مقدسش پوشيده نگرديد و ديد آنچه بايد ببيند و شنيد آنچه بايد بشنود.

زيرا كه براي بشر دو قسم حيرت پيدا مي‌شود يكمرتبه حيرت و سرگرداني او هنگام پشت كردنش بحقايق است مثل سرگرداني و حيرت جهال و نادانان كه اين حيرت و سرگرداني شقاوت و غفلت و بيچارگي است و بسيار مذموم مي‌باشد. مرتبة ديگر هنگامي است كه عقل متوجه كشف حقايق مي‌باشد چنانكه عقلا و فلاسفه بمقامي مي‌رسند كه حيران و سرگردان مي‌شوند و آن حيرت ممدوح است چونكه در حركت بكعبه حقيقت اميد وصال هست اما حيرت جهال پشت براه و اعراض از سر منزل حقيقت است و هيچ روزنه اميدي در اين حيرت وجود ندارد ـ اما شخص نبي چون بتوسط ادراك چهارم كشف حقايق مي‌كند حيراني و سرگرداني فلاسفه برايش نيست.

﴿إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ مَا يَغْشَى﴾ [النجم/16]: آن هنگام كه پوشيده بود سدرة را آنچه پوشيده بود ـ در اينجا مراد غشيان حالتي بر حالتي است يعني بر حالت حيرت حالت رويت و يقين وارد شد و محمد (صـ) آنچه را كه عقل در آن حيران است ديد و بر آن حالت حيراني عقل حالت مشاهده تام و مكاشفه يقيني حاصل شد.

﴿مَا زَاغَ البَصَرُ وَمَا طَغَى﴾ [النجم/17]: ميل نكرد چشم محمد (صـ) يعني بچپ و راست ننگريست: ونگريستن وي از حدي كه بود درنگذشت. در اين آيه ستايش آن حضرت بحس ادب و علو همت اوست كه در آن شب پرتو التفات بر هيچ ذره‌اي از ذرات كائنات نيفكند و ديده دل جز بمشاهده جمال الهي نگشود.

﴿لَقَدْ رَأَى مِنْ آَيَاتِ رَبِّهِ الكُبْرَى﴾! [النجم/18]. و بتحقيق آيات بزرگ ربِّش را ديد.

+                 +              +
حاشيه

 (19) حكماء حواس باطنه را پنج دانسته‌اند:

1- حس م