 ممكن شود، پيغمبر را در كوتاه‌ترين زمان بقوه حدس و بدون تعلم بشري حاصل باشد و كمال قوه ادراك جزئي بخصوص قوه متخيله آنستكه با آنكه بغايت قوي است مرقوه عقلي را در نهايت انقياد و اطاعت باشد بحيثيتي كه هنگام انتقاش و ارتسام نفس بصور معقولات و اتصال وي بعقل فعال كه باذن الله مفيض علوم و كمالاتست و جبرئيل عبارت از اوست، قوه متخيله بسوي قوه عقليه منجذب شود بحديكه هر صورتي كه در ذرات نفس بعنوان تجرد و كليت مرتسم شود مثالي و شبحي از او در قوه متخيله بعنوان تمثل و جزئيت مرتسم گردد، پس متخيله مدركات قوه عقليه را حكايت كند، اگر ذوات مجرده باشد بصورت شخصي از اشخاص انسان كه افضل انواع محسوسات جوهريه‌است در كمال حسن و بهاء، و اگر معاني مجرده و احكام كليه باشد بصور الفاظ مقروءه محفوظه كه قوالب معاني مجرده‌است در كمال بلاغت و فصاحت، و چون تطبع و ارتسام متخيله بصور مذكوره در كمال قوت و ظهور بود آن صور را بحس مشترك(19) اداء كند بحيثيتي كه صورت ذوات مدرك بحس بصر شود و صور الفاظ مدرك بحس سمع گردد و چنان مشاهده شود كه شخصي در كمال حسن در برابر ايستاده و كلامي را افاضه مي‌كند، پس شخص مرئي ملكي باشد فرستادة خدا، و الفاظ مسموعه كلامي باشد از خدا، چنانكه در ماديات اول شخص مادي در خارج ديده مي‌شود و بعد از آن متخيل شود و بعد از آن معقول گردد، در مجردات ذات مجرد اول معقول شود بعد از آن متخيل و بعد از آن محسوس شود، و چنانكه موجود مادي بعد از معقول شدن صورت معقوله قائم بذات خود نتواند بود بلكه قائم بنفس عاقل است، همچنين ذات مجرد بعد از محسوس شدن قائم بذات خود نيست بلكه قائم بحس مشترك مي‌باشد پس جبرئيل كه عبارت از عقل فعالست اول بر نفس ناطقه نبي نازل شود و بعد از آن بخيالش و بعد از آن بحس او درآيد، و همچنين كلام الهي را اول قلب نبي شنود بعد بخيال درآيد و بعد از آن مسموع سمع ظاهر گردد، و كلام مخلوقات را اول گوش شنود بعد از آن الفاظ مسموعه بخيال در آيد و بعد معاني بتوسط قلب فهميده شود.

تحقيق
انبياء و رسل را حسي است غير حس عقل و قوه ايست بمراتب بالاتر و قوي‌تر از عقل و اين حس در غير رسل نخواهد بود و بيان اين مطلب مبتني بر ذكر مقدمه‌ايست.
فلاسفه اصول ادراكات را سه دانسته‌اند: احساس و تخيل و تعقل:
احساس ادراكي است كه بتوسط حواس ظاهره براي نفس حاصل مي‌شود و شرط ادراك حسي آنست كه مُدرَك (بفتح راءِ) موجود مادي باشد و حاضر نزد مدرِك (بكسر راء) باشد تا ادراك حاصل شود.
تخيل ادراكي است كه بتوسط خيال بر نفس حاصل شده صوري را درك مي‌كند و شرط آن در وقت ادراك حضور ماده نيست.
تعقل ادراكي است كه بتوسط قوه عاقله از معاني مجرده و حقايق كليه براي نفس حاصل مي‌شود.

چنانكه ذكر شد فلاسفه حقيقت وحي را كمال قوه عقلي مي‌دانند كه بآن قوه عقل نبي درك حقايق و معاني را در اسرع اوقات يا اتصال بعقل فعال مي‌نمايد و كمال قوه خيال نبي آن صورت مجرد عقلي را موجود حسي مي‌گرداند و بطور الفاظ مسموعه جلوه مي‌دهد و آن حقيقت جبرئيل كه عقل فعالست نفس نبي آن را بسبب قوه خيال شخصي نوراني جلوه ميدهد پس وحي را از شئون قوة عقلي گرفتند و رؤيت جبريل و شنيدن كلمات را از تصرفات خيال و مخترعات آن دانستند.

اين تحقيق پسندپده نيست زيرا لازمه حرف فلاسفه اين است كه قرآن كلمات رباني نبوده و نزول جبرئيل هم حقيقتي نداشته باشد يعني نفس نبي بتوسط قوه خيال اختراع الفاظ مسموعه كرده‌است و شخص جبرئيل شبحي از مخترعات خيال او مي‌باشد.

گرچه قرآن از لب پيغمبر است    هركه گويد حق نگفته كافر است

ما در اينجا مي‌خواهيم بيان كنيم كه وحي بر رسل بتوسط ادراك چهارم و قوه عقل است و وحي فوق تعقل مي‌باشد وحس و قوه‌اي كه انبياء و رسل بوسيله آن كشف حقايق مي‌كنند و مهبط وحي و نزول جبرئيل مي‌گردند آنرا فؤاد گويند، چنانكه قرآن بدين معني تصريح دارد و مي‌فرمايد: ﴿مَا كَذَبَ الفُؤَادُ مَا رَأَى﴾ [النجم/11]، انبياء و رسل اگر چه در ظاهر بمصداق آية ﴿قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ﴾ [الكهف/110] و امثال آن، بشرند، مي‌خورند، مي‌آشامند، راه مي‌روند، مي‌خوابند و مي‌ميرند و بالاخره تمام احكام بشريت بر آنها جاريست، ولي از حيث روح و نفس و قواي باطنه و ادراك و اراده و مشاهده حقايق و مراوده با عالم غيب صنف خاص ممتازي هستند، چنانكه مشاهده مي‌كنيم اصناف انسان اگرچه در حقيقت حيوانيت و ناطقيت شريكند اما باندازه‌اي از يكديگر ممتازند كه گويا از حيوانات هم پست‌تر مي‌باشد، صنف ديگر باندازه‌اي عاقل و زيرك است كه بهيچوجه شباهت بصنف اول ندارد مثل فلاسفه و مخترعين، و صنفي باندازه‌اي پليد و درنده‌است كه گويا از درندگان درنده‌تر مي‌باشد، و صنفي باندازه‌اي پاك و سالم كه گويا از ملائكه برتر و بالاتر است، شما نمي‌توانيد بگوئيد ادراكات فلاسفه همان ادراكات ابلهان مي‌باشد بلكه مي‌توان گفت بين اغبياء و احمقان بشر با فلاسفه و مخترعين تضاد هست، همين اختلاف شديد ميان اصناف بشر سبب شد كه بعضي از فلاسفه مثل ابي البركات بي‌ميل نيست كه بشر را داراي انواع مختلف بداند.

خلاصة كلام اگر اصناف بشر را استقراء كنيم مي‌يابيم كه در هيكل انسانيت شريكند اما در جوهر نفس و ادراكات و اخلاق مختلف مي‌باشند.

دايرة ادراكات صنف بيخردان منحصر بمحسوسات حواس ظاهر و خيال و واهمه‌است و از اين دايره تجاوز نمي‌كند، فلاسفه و مخترعين از دايرة عقل خارج نيستند و ادراكاتشان عقلي است امّا انبياء و رسل دايره ادراكشان فوق عقل است و اگرچه قواي ظاهر و باطن ايشان در منتهي مرتبه شدت و كمالست لكن قوه‌اي كه آنها را بحقايق آشنا كرده قوة ديگر و حس ديگر است و بهيچوجه عقل و خيال و وهم در آن عالم راه ندارد، مشاهدات آنان با فؤاد است، بين انبياء و فلاسفه امتياز جوهري است: آلت ادراك فلاسفه عقل و آلت مشاهده انبياء فؤاد مي‌باشد، سلسله رسل مفطور بر انسلاخ از عالم بشريت‌اند و مجبول بر تخليه تمامي قوا، روح پاك رسل در هنگام نزول وحي و جبرئيل انسلاخ تام و تخليه حقيقي از قواي ظاهره و باطنه پيدا مي‌كند و بقوة فؤاد مشاهده عالم غيب مي‌نمايند، و اين انسلاخ و تخليه در طرفة العين براي آنان حاصل مي‌شود، اين انسلاخ وانقطاع از عالم بشريت و اتصال بملاء اعلى و ناموس مقدس علم كه جبرئيل باشد حالت وحي ناميده ميشود پس چنانكه امتياز بشر از حيوان به نطق و درك كليات است امتياز ميان رسل و فلاسفه بقوة فؤاد و سرعت انسلاخ و مشاهده سكان ملاء اعلي و شنيدن خطاب رباني و كلمات سبحاني مي‌باشد.

چون معلوم شد كه حالت وحي مفارقت از عالم بشريت بعالم مَلَكيت و تلقي كلام از رب العالمين است پس حالت وحي از سخت‌ترين حالات مي‌باشد، چنانكه خداوند مي‌فرمايد: ﴿إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقِيلاً﴾ [المزمل/5] پيغمبر در حالت وحي و نزول جبرئيل ناله مي‌كرد و براي او حالت بيهوشي وغش دست مي‌داد حتي رزوهاي بسيار سرد عرق ا