ِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾ [المؤمنون/91] يعني: خداوند فرزند نگرفت و يا او هيچ خدائي در الوهيت شريك نيست چه اگر او را شريك باشد در خدائي و خدا بايد آفريننده بود پس شريك او بايد مخلوقي داشته باشد آن هنگام بايد هر خدائي مخلوق خود را با خود ببرد و مستقل در مخلوق خود باشد و مخلوق هر خدائي بايد ممتاز از مخلوق خداي ديگر باشد اما وقتيكه مي‌بينيم كه ميان مخلوقات اين قسم جدائي نيست و عالم موجود واحدي است پس ثابت مي‌شود كه خداي جهان يكي است و ديگر آنكه اگر با او خداي ديگري بودي و مخلوق خود را جدا كردي و ملك آن از ملك ديگري ممتاز شدي هر آينه ميان خدايان نزاع و جنگ پديد آمدي چنانكه از حال ملوك دنيا معلوم است و بر تري جستندي و برخي از آلهه بر برخي غلبه خواستندي و هنگاميكه مشاهده شد اين طور نيست و عالم موجود واحد است پس او را شريك نبود پاك خدايا تعالي از آنچه وصف مي‌كنند.

3- ﴿قُلْ لَوْ كَانَ مَعَهُ آَلِهَةٌ كَمَا يَقُولُونَ إِذًا لابْتَغَوْا إِلَى ذِي العَرْشِ سَبِيلاً (42) سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيراً﴾ [الإسراء/42-43] و اين آيه مثل آيه اول مي‌باشد يعني برهان بر امتناع دو خدا است كه يك فعل داشته باشند.

معني آيه: اگر در زمين و آسمان خدايان قادر بر ايجاد عالم وخلق آن غير از خداي بحق باشند و نسبت آن خدايان بعالم همان نسبت خداي بحق باشد هر آينه واجبست با خدا بر عرش باشند پس لازم مي‌آيد دو موجود متماثل به محل واحد يك نسبت داشته باشند و اين خود ممتنع است كه دو موجود متماثل بيك محل يك نسبت داشته باشند بجهت اين كه وقتي نسبت متحد شد منسوب متحد خواهد بود يعني جمع نمي‌شود در نسبت به محل واحد همچنانكه دو موجود در محل واحد حلول نمي‌كند ولي امر در نسبت خدا بعرش بعكس است يعني عرش قايم بخدا است نه اينكه خدا قايم بعرش باشد چنانكه خداوند مي‌فرمايد ﴿وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلا يَئُودُهُ حِفْظُهُمَا﴾ [البقره/255] و زماني كه ممتنع شد عالم قائم بدو موجود باشد نتيجه مي‌گيريم مبدء عالم يكي است.

اين بود ادله قرآني بر امتناع دو خدا و دليلي كه متكلمين از آيه دوم استنباط كرده‌اند و نام آنرا دليل تمانع گذارده‌اند نه دليل طبيعي است و نه شرعي اما اينكه دليل طبيعي نيست زيرا كه از مقولة برهان نمي‌باشد و اما از ادله شرعي نيست جهتش آنستكه عامه بفهم آن قادر نيستند تا چه رسد بآنكه قانع گردند و دليلي كه ذكر مي‌كنند چنين است كه هرگاه دو خدا باشد جايز است كه اختلاف كنند و چون اختلاف كردند بايد يكي از سه صورت را داشته باشد و چهارمي ‌ممكن نيست: يا مقصود هر دو حاصل گردد و يا مراد هيچكدام بحصول نپيوندد، و يا مقصود يكي از آن دو حاصل شود، در صورت نخستين بايد عالم هم موجود گردد و هم معدوم و آن از محالاتست، در صورت دومي لازم مي‌آيد كه عالم نه موجود گردد و نه معدوم و اين نيز از جمله ممتنعاتست، در صورت سوم آنكه مقصودش حاصل شده خدا است و ديگري را از خدائي نصيبي نيست زيرا آن عاجز است و عاجز نمي‌تواند خدا باشد.

وجه ضعف و نادرستي اين برهان آنكه همچنانكه اختلاف آنها جايز است اتفاق و موافقتشان نيز جايز مي‌باشد و بايستي بطلان اين صورت را نيز ذكر كنند.

و فساد صورت توافق از اين راه‌است كه مي‌گوئيم اگر اين دو خدا در كليه اعمال با هم تعاون و ياري داشته باشند مانند دو نفر صنعتگر كه سر ساختن شيء واحدي با هم مساعدت مي‌كنند لازم مي‌آيد كه هيچيك از آنان مرتبه الوهيت را دارا نباشند زيرا تعاون و ياري ناشي از احتياج و نيازمندي است و احتياج و نيازمندي لايق مقام ربوبي نمي‌باشد و اگر هر كدام قسمتي از عالم را آفريده باشند معلوم مي‌شود كه قادر بر آفريدن قسمتهاي ديگر نيز مي‌باشند ولي هر يك بآفريدن قسمتي اكتفاء كرده‌اند و اين معني در حق هر يك از آنان موجب نقص مي‌گردد و نقص سزاوار خداي جهان نمي‌باشد پس بايستي هر كدام عالمي علي حده و جهاني ديگر بسازند و چون عالم واحد است معلوم مي‌شود كه خداي عالم نيز واحد مي‌باشد.

از اين بيان معلوم شد كه آنچه از معني آيه شريفه استنباط كرديم غير از معنائي است كه متكلمين گفته‌اند و از قول باري تعالي ﴿وَلَعَلا بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ﴾ [المؤمنون/91] نه تنها فساد جهت مخالفت معلوم مي‌شود بلكه بطلان صورت موافقت هم معلوم مي‌گردد زيرا برهان آنان شرطيه منفصله‌است در صورتي كه آيه مباركه بيان دليلي را مي‌كند كه بصورت شرطيه متصله مي‌باشد.

ومحالاتي كه مرجع دليل متكلمين است عبارت از اينستكه عالم يا بايد موجود و معدوم باشد و يا نه موجود و نه معلوم و يا آنكه خداوند عاجز و مغلوب باشد و اين همه محالاتي است كه امتناع آن دائمي ومقيد بوقتي نيست.

اما محالي كه مبناي دليل كتاب خداست موقت مي‌باشد و آن عبارت از فساد عالم در حين وجود است.

+                  +               +
دليل قرآن بر اثبات نبوت

استدلال قرآن بر نبوت مبتني بر دو اصل است:
اصل اول اينكه از متواترات و مسلماتست كه صنفي از بشر پيدا شدند موسوم به انبياء و رسل و اين صنف بكمك وحي الهي بودند نه بتعلم بشري و براي مردم شرايع و اديانرا وضع كردند و انكار اين سنخ از مردم انكار بديهياتست مثل اينكه كسي نمي‌تواند بگويد فلاسفه و مخترعين و اطباء و قائدين سياسي در بشر نيامدند.

زيرا همه بزرگان و فلاسفه و قاطبه مردم (جز عده كمي كه قابل اعتناء نبوده و جزو دهريه منسوب مي‌شوند) اتفاق دارند بر اينكه در روزگار گذشته اشخاصي بودند كه از جانب خدا بر آنان وحي نازل مي‌شد و از روي سعادت همين وحي مردم را بجانب علم و دانش و كارهاي نيكو كه موجب سعادت نشأتين و خوشبختي موطنين آنانست دعوت مي‌كردند و آنانرا از اعتقادات فاسده و كارهاي زشت منع مي‌فرمودند و پر واضح است كه اين سنخ اعمال و اقوال منحصر بانبياء عظام و رسل كرام است و دليل بر اين اصل از كتاب خدا:

1- آيه مباركه ﴿إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلَى نُوحٍ وَالنَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ وَأَوْحَيْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَالأَسْبَاطِ وَعِيسَى وَأَيُّوبَ وَيُونُسَ وَهَارُونَ وَسُلَيْمَانَ وَآَتَيْنَا دَاوُودَ زَبُورًا (163) وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْنَاهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَرُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ وَكَلَّمَ اللهُ مُوسَى تَكْلِيمًا (164) رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَكَانَ اللهُ عَزِيزاً حَكِيماً﴾ [النساء/163-165] يعني: ما وحي فرستاديم بسوي تو همانطوريكه وحي كرديم بسوي نوح و پيغمبران بعد از او، چون هود و صالح و شعيب، و وحي كرديم بسوي ابراهيم و اسمعيل و اسحق و يعقوب و عيسي و ايوب و يونس و هرون و سليمان و داديم به داود زبور را، و ديگر فرستاديم پيغمبراني كه براي تو نام برديم و قصه ايشانرا خوانديم بر تو پيش از اين و 