 و كوچكي خود را ببيند و بخود بگويد كه محال و ممتنع است من برتبه پادشاهي برسم اگرچه ميتوانيم بوزارت يا شغل ديگر كه دون رتبه پادشاه‌است موفق شوم اما چون بسلطنت نميرسم شغلهاي ديگر را هم نميخواهم و در او اين فكر محقق شود چون برتبه عالي نميرسم بهتر اينست كه به شغل پدري خود كه كناسي است قناعت كنم و كناس هم عاجز از تحصيل يك لقمه نان كه سد رمق كند و يك جامه‌اي كه از سرما و گرما حفظ كند نخواهد بود و سيره آباء هم محفوظ مانده‌است و بگويد:

دَعِ المَكارِمَ لا تَرْحَلْ لِبُغيَتِها – وَاقْعُدْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الّطاعِم الْكاسِي

اين شخص پست همت دون فطرت كوته نظر اگر فكر و تأمل كند بايد بفهمد كه ميان درجه كناس و پادشاهي منزلها است و نبايد هركس كه نمي‌تواند بدرجات عالي برسد قناعت بدركات سفلي كند بلكه هنگاميكه همت گماشت كه از مرتبه پستي حركت كند هرچه بالاتر رود نسبت بآنمقامي كه دارد رياست و عزت است همچنين درجات سعادات علميه و عمليه متفاوت است هركس منزلتي در علم دارد نبايد بگويد من چون بجميع حقايق راه ندارم بايد دنبال آن نروم و قناعت بجهل و ناداني كنم «ما لا يُدْرَك كله لا يُتْرَك كله».

خلاصه كلام سوفسطائيه در اين سخن خبط بزرگي كرده‌اند و درِ حقايق را بخود بسته و بخسَّت و ردائت جهل قانع شدند و مثل شخص كناس در كناسي ماندند. نَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الْضَلالِ.

و بايد دانست كه قول سفسطائيين بنفي حقايق مكابره با عقل و حس است.

و در رد قول اينان كفايت ميكند كه گفته شود شما ميگوئيد اشياء حقيقتي ندارند آيا اين كلامي كه ميگوئيد حقست يا باطل؟ اگر گفتند حقست پس حقيقتي ثابت شد و اگر گفتند حق نيست پس ببطلان قول خود اعتراف كردند. و بشكاك از اين فرقه ميگوئيم اين شكي كه شما داريد يا موجود و صحيح است يا موجود و صحيح نيست اگر گفتند موجود و صحيح است پس حقيقتي را قائل شدند و اگر گفتند موجود و صحيح نيست پس بنابراين ابطال و نفي شك را نمودند و مسلماً در ابطال شك اثبات حقايق است.

اما قول جمعيتي كه ميگويند هر قضيه‌اي نزد كسي كه آنرا حق ميداند حقست و نزد آنكسي كه آنرا باطل ميداند باطل است جواب ميدهيم اعتقاد حقيت در چيزي، آنرا حق نخواهد نمود، و همچنين اعتقاد ببطلان آن آنرا لباس باطل نخواهد پوشانيد، حق آنموجود ثابت در متن واقع و نفس الامر است اعتقاد در آن بهيچوجه مدخليتي ندارد و بسبب آن واقع تغيير نميكند، اگر اين حرف صحيح باشد لازم ميآيد يكچيز در آن واحد هم موجود باشد و هم معدوم و اين اجتماع نقيضين خواهد شد و بطلان آن از بديهياتست.

+                 +              +
طريقه حسيون و تجربيون و ابطال آن

اينطايفه بر آنند كه جز جسم و جسماني چيز ديگر وجود ندارد و ميگويند موجود منحصر به محسوس است و هر محسوسي يا جسم است يا جسماني پس آنچه جسم و جسماني نباشد موجود نيست و ما وراي آبادان تن و قريه بدن مملكتي ديگر قائل نيستند. و ميگويند آنچه موضوع معرفت است و ممكن است بشر بآن راه پيدا كند منحصر به محسوساتست و علم را در حدود محسوساتي كه در تحت اختيار و تجربه در ميآيد محصور ميدانند و آنچه محسوس نيست تعقل آنرا ممتنع ميدانند و هر علميكه بر معقولات دور ميزند آنرا علم نمي‌شمارند بلكه وهم و تخمين مي‌پندارند.

و موضوع علومشان محسوساتست و قوة شناسائي اشياء را قوه مشاعر و حواس ميدانند و حواس را جز ترتيب اعصاب چيز ديگر نمي‌پندارند و طريقه تحقيقشان طريقه تجربه و حس است و هر چه باين دو درآيد آنرا علم ميدانند و بنا براين طريقه مباحث الهيات و نبوات و خودشناسي و اخلاق را علم نميدانند چون مباحث متعلق باينها غير محسوس است و در تحت تجربه و حس در نميآيد و خاتمه سخنانشان سَلامٌ عَلَى الْوَحْيِ وَالدِينِ.

و بنابر اين مبادي فاسد پيشواي اين مذهب (كنت) علوم را برياضي و طبيعي و فلك و شيمي و علم الحيوة و علم الاجتماع تقسيم نموده‌است.

و دليل بر فساد قول اينان اينست كه:

1- ما بالضروره ميدانيم افراد انسان در حقيقت انسانيت مشترك‌اند پس اين حقيقت مشترك يا شكل و قدر و حيّز معين دارد يا ندارد. اگر اينقدر مشترك شكل و حيّز معين داشته باشد لازم ميآيد كه مشترك نباشد چون هر تشخصي مخالف تشخص ديگر است، و اگر آن حقيقت مشترك قدر و وضع و شكل معين نداشته باشد و متعين بهيچ تعيني نباشد و با هر تعيني جمع شود مسلماً محسوس نخواهد بود و معقول خواهد شد پس گفته ايشان كه هرچه محسوس نيست معقول نخواهد بود باطل شد و بحث و تفتيش در محسوس ما را بغير محسوس رسانيد و آن مفهوم انسان كلي است.

2- كسي كه اعتراف بمحسوس نمود بايد اعتراف كند كه حسي هست چون اگر حس نباشد محسوس نخواهد بود و حس محسوس نيست بلكه معقول است پس از اعتراف به محسوس اعتراف بغير محسوس بوجود آمد.

3- هر عاقلي نميتواند منكر تعقل خودش شود با اينكه عقل نه متوهم است و نه محسوس.

4- براي محسوسات علاقهائي پيدا ميشود كه نه محسوس است و نه متوهم و آن ادراك طبايع كليه‌است مثل عشق و خجل و وجل و غضب و شجاعت و جبن و امثال آن، چون كلي اينها را عقل مدرك است اما اشخاص و جزئيات اينها مثل عشق بفلان يا غضب بر بهمان يا ترس از فلان بحس ادراك نمي‌شود اما بوهم ادراك خواهد شد و هنگاميكه ثابت گردي دكه در عالم هستي موجوداتيست كه بالذات از اين مراتب خارج‌اند چون ذات ربوبي و موجودات عالم غيب پس آنها اولى هستند كه معقول باشند نه محسوس.

اما توهميكه حسيون نمودند باينكه فكر در حقيقت وظيفه عضويست مثل جميع وظايف بدن چنانكه وظيفه معده و امعاء هضم غذا و كبد افراز صفراء و غدد فكيه و آنچه زير زبانست افراز لعاب ميباشد همچنين وظيفه مخ فكر است كه بواسطه تأثرات از امور وارده بر آن كار استدلال و استنتاج از او صادر ميگردد.

اين توهم در منتهي مرتبه فساد و بطلان است و دليل براين اينست كه هضم و افراز صفرا و لعاب از نوع فكر نيست چون هضم و امثال آن عمل مادي محض است شبيه اعمال طبيعت مثل انبات و تبخير لكن عمل فكر معنوي است و آن احاطه بكون محسوس و معقول ميباشد و مناسبتي با عمل مادي صرف چون هضم و امثال آن ندارد.

و ديگر آنكه مخ تحقيقاً مدرك نيست بلكه آن آلت براي ادراك است چنانكه چشم آلت ديدنست.

اگر گفته شود ادراك در انسان بواسطه بزرگي و كوچكي مخ قوي و ضعيف ميگردد و كمال شكل و تركيب كيمياوي آن تأثير كامل در ادراك دارد.

در جواب ميگوئيم اين كلام مثل اينست كه بگوئي ابصار در انسان بنسبت صحت چشم و سلامت اجزاء آن از عوارض و كمال و شكل و تركيب كيمياوي آن قوي ميگردد و همچنين گوش بواسطه كمال اجزاء و دقت تركب قوي ميگردد لكن اگر دقت كامل شود مي‌بينيم كه حقيقه مبصر چشم نيست و همچنين شنونده گوش نيست چون گاهي ميشود چشم در منتهي مرتبه صحت و سلامت است و لكن چون نفس اشتغال بامر مهمي دارد مثل وحشت سخت يا درد شديد با اينكه چشم باز و سالم است پيش پاي خود را نمي‌بيند و همچنين گوش با آنكه صحيح است بواسطه اشتغال نفس بامر مهمي اگر فرياد هم زده شود گوش نخواهد شنيد.

ممك