پرسد اين سه است:
1- اين اشيائيكه ما مي‌بينيم چيست و چگونه پيدا شده‌است؟
2- علاقه ما باين اشياء چيست؟
3- در مقابل اشياء عالم چه بايد كرد؟

سؤال اول را جواب ميدهد كه ما ظواهر اشياء را ميدانيم اما حقيقت و باطن آنرا جاهليم و راه بحقايق اشياء نداريم چون مي‌بينيم يك چيز بالنسبه باشخاص مختلف جلوه‌هاي گوناگون دراد و هر شخص آن شي را طوري مشاهده ميكند مخالف شخص ديگر و چون ثابت شد اينكه آن شي واحد بمظاهر گوناگون بالنسبه باشخاص مختلف جلوه مختلف دراد پس محالست كه ما حق و باطل اشياء را در يابيم.

و از واضح ادله براين مطلب اينستكه آراء و عقلاء مثل آراء عامه مختلف است و هر يك از عقلاء براي مقصد خود برهاني اقامه ميكنند پس عقيده‌ايكه نزد شخصي حق است و بر آن برهان اقامه نمود براي شخص ديگر ضد آن حق است و بر آن برهان هم اقامه ميكند و گاهي ميشود عقيده‌اي نزد شخصي حق و برهانيست پس از مدتي نقيض آن عقيده براي او برهاني ميشود بنابراين از اينكه عقلاء براي خود اتخاذ كرده‌‍‌اند حقيقتي ندارد پس ما بايد نظر خود را باشياء باين طريق بياندازيم كه نمي‌دانيم و همين جواب پاسخ سؤال دوم است.

اما از سؤال سوم كه چه بايد بكنيم اولا بايد توقف كنيم و هيچ عقيده‌اي اتخاذ نكنيم و از اين جهت است كه اتبارع (پيرو) هيچ وقت حكم قطعي نسبت باشياء صادر نميكنند و نميگويند حق در مطلب فلانست يا بهمان لكن ميگويند ظاهر فلانست يا فلان يا ميگويند محتمل است چنين باشد و نحو آن.

و چنانكه در اشياء مادي حكم بتّي ندارند همچنين در مسائل اخلاق و قانون و امور معنوي حكم قطعي صادر نميكنند هيچ عقيده‌ايرا حق نمي‌دانند و هيچ چيز را بد يا خوب نميگويند چون ميشود چيزي در نظر شخصي خوب باشد و در نظر ديگري بد يا بر حسب قانون خوب و بد باشد ميگويند هنگاميكه شخص عاقل باين مرتبه رسيد چيزي را بر چيزي ترجيح نميدهد و نتيجه آن جمود تام و بكاري اقدام نكردن است بدليل اينكه هر عملي نتيجه تفضيل و ترجيح باشد وقتيكه براي اشياء مرجحي نباشد عمل از ميان ميرود و چون عمل نتيجه تفضيل و آن مبتني بر عقيده‌است و عقيده هنگامي خواهد بود كه جازم بحق باشد و جزم هم نميشود تحصيل كرد و (پيرو) منكرانست.

و نيز ميگويند بايد لذايذ و هوسها را دور انداخت و زندگاني را با عقل مطمئن و بدون هوس انجام داد و خود را از هر و همي خالي كرد تا سعادتمندي حاصل شود. هنگامي كه شخص عاقل از لذايذ اعراض كرد و بهوسها و موهومات پشت پاي زد از بدبختي نجات خواهد يافت و عاقل بايد نزد او شيء و نقيض آن يكسان باشد صحت مرض حيات موت غني و فقر نزد خردمند يكسانست اما زماني كه راغب بطرفي نباشد و چون انسان در دنيا مجبور بعمل است بايد خاضع عرف و قانون باشد نه اينكه آنها را حق و ميزان بداند.

اكاديمي افلاطون رؤسائي داشت كه همگي بر رويه افلاطون بودند هنگامي كه رياست به (ارسيسيلوس) رسيد شك وارد مدرسه شد و مدرسه را در اين وقت (اكاديمي جديد) نام نهادند و از مميزات اينمدرسه معارضه شديد با رواقيون بود ميگفتند رواقيون بدون اينكه بر مطلبي اقامه برهان شود تصديق ميكنند و مردمان خوشباروي هستند.

(ارسيسيلوس) نظريات رواقيين را در اساس معرفت رد نمود و گفت شناختن حقايق اساس محكمي ندارند و مقياسي هم از راه حواس و عقل در ميان نيست كه آنها بآن بسنجيم و از كلمات اوست كه ميگفت نميدانم و تحقيقاً هم نمي‌دانم كه نمي‌دانم.

اما اكاديمي جديد مثل (پيرو) مبالغه در شك نمودند و گفتند انسان مجبور بعمل است و لكن چون بحقيقت ممكن نيست راه پيدا كرد بايد باحتمال و ظن عمل نمود و محتملات و مظنونات را مورد عمل قرار داد و مشهورترين علماي مدرسه شك (كارنيادس) است و او آرائي داد.

1- ميگويد اقامه برهان بر هر چيزي ممتنع است بجهت اينكه نتيجه بايد بتوسط مقدمات برهاني نمود و مقدمات هم محتاج ببرهانست و همچنين آن برهان محتاج ببرهان ديگر است و تسلسل خواهد شد.

2- ممكن نيست رأي و عقيده خودمان را در چيزي بفهميم حق يا باطل است چون قدرت مقايسه ميان رأي خود و حقيقت آن نداريم و نميتوانيم مقارنت و مناسبتي بيابيم و معلومات از عقل ما خارج است پس ما از اشياء رأي خود را مي‌بينيم و محال است كه صورت و نقش شي با حقيقت آن يكي باشد ما صورت و نقش حقايق را مي‌يابيم و از آن خبر مي‌دهيم و مسلماً صورت و نقش شي غير از حقيقت و مصداق او است خلاصه آنچه در ذهن در ميايد جز يك سلسله مفاهيم چيز ديگر نيست و عقايد و آراء ما بر روي مفاهيم است و مفاهيم با حقايق دو چيز است، پس تمامي عقايد و آراء موهوماتست.

و از زعماي مذهب شك (انيسيديموس) معاصر (سيسرون) و متعلم بتعاليم (پيرو) است و شهرت آن بواسطه و ضع مبادي ده گانه است و در اين مبادي ثابت نموده كه معرفت اشياء محال است و تمامي اين اصول ده گانه مرجعش بدو يا سه اصل است كه باشكال فلسفي جلوه داده و آن اينست:

1- اينكه شعور احياء و مراتب ادراك حسي اشياء مختلف است.
2- مردم طبيعتاً و عقلاً مختلف خلق شده‌اند و بهمين جهت اشياء در نظر آنان بمظهر مختلفي جلوه ميكند.
3- اختلاف حواس بواسطه اختلاف تأثر آنها از اشياء است.
4- ادراك ما حقايق اشياء را بسته بحالات عقلي و طبيعي هنگام ادراك آنها است.
5- اشياء بمظاهر مختلف در اوضاع و مسافتهاي مختلف جلوه ميكند.
6- ادراك حسي ما اشياء را بدون واسطه نيست بلكه مع الواسطه‌است چنانكه مشاهده ميشود كه ميان حواس ما و اشياء هوا واسطه‌است.
7- جلوه اشيا بواسطه اختلاف در مقدار و رنگ و حركت و درجه حرارت مختلف است.
8- تأثر ما از اشياء بمقدار الفت و انس بآنها مختلف ميشود.
9- آنچه از معلومات ما گمان ميكنيم جز محمولاتي بر موضوعات نيست و تمامي محمولات علاقه‌هائيست ميان بعض اشياء و بعض ديگر يا علاقه ميان نفس و اشياء است و تمامي اينها حقايق اشياء نيست.
10- آراء و عقايد مردم بر حسب اختلاف بلاد مختلف است از اين مبادى ده گانه نتيجه ميگريد كه علم بكنه اشياء ممتنع است و اين وسائلي را كه بشر در دست دارد ما را بحقايق اشيا نميرساند.

خلاصه تمامي اين بيانات اينستكه سوفسطائيه متشعب بسه گروده‌اند:

1- لا ادريه كه ميگويند ما شك داريم و در اينكه شاك هستيم شك داريم.

2- عناديه ميگويند هيچ قضيه‌اي بديهي يا نظري نيست مگر اينكه براي آن معارضي هست و ميان قضايا معانده‌است مثلاً قضيه عالم حادث است با براهينش ميان قضايا تعاند است مانمي توانيم ميان قضايا ترجيحي قايل شويم و حكم كنيم.

3- عنديه ميگويند عقيده هر قومي قياس بآن قوم حقست و قياس بخصومشان باطل.

+                 +              +
ابطال سخنان سوفسطائيه

اينكه سوفسطائيه ميگويند ما چون بكشف حقايق راه نداريم پس بايد متوقف شويم و دنبال تحري حقيقت نرويم و فارغ البال زندگاني كنيم و كردار خود را بر طبق عرف و عادت مردم قرار دهيم.

اين قول مثل سخن كسي است كه رتبه پادشاه را ملاحظه كند و عظمت او را در نظر بگيرد و به‌بيندكه پادشاه مطاع و متبع و اوامرش جاري و احكامش بر برايا ساري است و يك نظري بخود كند و نقص