3- قرآنيكه تقليد را حرام كرده و اطاعت بغير علم را نهي فرموده چنانكه ميفرمايد: ﴿وَلا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولَئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولاً﴾ [الإسراء/36]، و همچنين يهود را مخاطب ميسازد كه اگر راستگو هستيد بر عقايدتان برهان اقامه كنيد چنانكه ميفرمايد: ﴿قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾ [البقرة/111] چگونه تصور ميشود بر اصولي كه خلايق را بآن دعوت ميفرمايد اقامه برهان نكند.

4- ائمه دين و سلف صالح از اصحاب و تابعين پيش از دخول فلسفه در اسلام و پيدايش علم كلام در اثبات مباني دين چه طريقي داشتند؟ آنمردميكه بنابر دستور قرآن اطاعت كوركورانه را ضلالت ميدانستند آيا تصوير ميشود بدون برهان و دليل معتقد بوده و دليلي بر آراء خود از كتاب خداوند نداشته باشد.

خيلي جاي تأسف است كه بي‌اطلاعي بقرآن و عدم تدبر در آن ملت اسلام را بجائي رسانيد كه در همه شئون بايد محتاج به اجانب باشند حتى در اقامه برهان بر اصول ايمان، و عجيب‌تر از اين قول مردمانيست كه بهيچ وجه نصيبي در آخرت ندارند و جزو جنود شيطانند ميگويند ما قرآن را نمي‌فهميم و هيچ وقت نخواهيم فهميد مگر اينكه امام زمان ظهور كند و آنرا تفسير فرمايد! اين عقيده كفري كه قائلش اگر بفهمد چه ميگويد در زمره كفار خواهد بود، تيشه بريشة قرآن زد، و كار را بجائي رسانيده كه ديگر مردم بقرآن اعتنائي ندارند و اعتقادات را از غير قرآن اخذ نمودند ظاهراً مسلمان ناميده ميشوند اما در اعتقادات كافر محض‌اند و از اينانست كه فرداي قيامت ختمي مرتبت درپاي ميزان عدل آلهي شكايت ميكند، چنانكه خداوند ميفرمايد: ﴿وَقَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآَنَ مَهْجُورًا﴾ [الفرقان/30] و ما در اينجا حمايتاً للقرآن و هدايتاً لاهل الايمان اول طريقي كه عقلا در كشف حقايق بر آن رفته‌اند ذكر ميكنيم و پس از آن طريقه قرآن را در اقتناص حقايق بيان كرده و بعد براهين وارده در كتاب خدا را ذكر نموده و طريق سه گانه دعوت قرآن را كه حكمت و موعظه و مجادله‌است گوشزد مينمائيم وَلا حَولَ وَلا قُوَّةَ إِلاَّ بِاللهِ العَلِّيِ العَظِيم.

مقدمه:
علوم بر دو قسم است اول ضروري و بديهي كه بهيچ وجه محتاج بكسب نيست دوم نظري و كسبي كه محتاج بنظر و كسب است بشر از آنروزيكه پاي در اين خاك‌دان طبيعت گذارد و دنبال تفتيش حقايق و تعليل اشياء رفت و متوجه بكون و هستي شد نخست چيزي كه نظرش را جلب نمود اين بود كه حقيقت اين كون و عالم وجود چيست؟ و ثانياً نسبت مَنْ به كون چيست؟ و ثالثاً در اين عالم چه بايد بكنم؟ اين تفطن انسانرا وادار بجستجو و تحقيق نمود و آراء و عقايد مختلفي پيدا شد.

جمعي گفتند حقيقتي نيست و راهي بشر بحقيقت ندارد و اين جماعت بسفسطائيين ناميده شدند.

برخي گفتند عالم منحصر بمحسوس است و عالمي غير از اين عالم نيست اين گروه بحسيون خوانده شدند.

گروهي گفتند غير از اين عالم محسوس عوالمي بيشمار كه به نردبان حس نميشود رفت و تحقيق در عوالم غيب منحصر ببرهانست. اينگروه فلاسفه الهيون ناميده شدند.

و جماعتي گفتند: راه تحقيق حقايق منحصر بمكاشفه‌است و پاي استدلاليان چوبين بود اين جماعت بصوفيه ناميده شدند.

قرآن راه فهم حقايق را دليل و برهان ميداند با شرايطي كه بعد از ذكر طرق مختلفه بيان خواهيم نمود.

+                 +              +
طريقه سوفسطائيه ورد آن

نصير الدين طوسي در نقد المحصل ميگويد اهل تحقيق گفته‌‍‍‌اند كه كلمه سوفسطا يونانيست سوفا بمعنى علم است و اسطا بمعنى غلط پس اين كلمه بمعنى علم غلط چنانكه فيل بمعنى دوست و سوف بمعنى حكمت است و فيلسوف بمعنى دوست حكمت پس از آن اين دو كلمه معرّب شد و سفسطه و فلسفه مشتق گرديد و ميگويد ممكن نيست در عالم قومي باشند كه اين مذهب و طريقه را داشته باشند بلكه هر غلط كاري را در موضع غلطش سوفسطائي مينامند و چون بسياري از مردم مذهب صحيحي ندارند و متحيرند يك سلسله سؤالات و ايراداتي را مرتب كرده نسبت بسوفسطائيه دادند. تا اينجا كلام خواجه بود و از بيان بعد معلوم ميشود كه در لغت سوفسطائي و فرقه سفسطيون اشتباه بزرگي كرده‌است.

صاحب تاريخ فلسفه اسعد فهمي ميگويد كه شيشرون در كتابش بروتوس حكايت ميكند كه بعد از سقوط سلطنت طغاة و ظلمه سيسيل چون آنان املاك اهالي را بغصب تصرف نموده بودند اهالي دعاوي بسياري بر ضد طغاة در محكمه اقامه كردند تا اينكه اموال مغصوب را استرداد كنند مسلم است در اين اقامه دعاوي مردماني پيدا شدند كه از حقوق موكلين خود دفاع ميكردند و بواسطه حضور در محاكم و اقامه حجج و براهين مبارات در بيان و خطابه مي‌نمودند كم كم مردمان فصيح و بليغي پيدا شدند و بزرگتر و مهم‌تر اين جمعيت (كوراكس و تسياس) بودند و اين دو اول كسي بودند كه خطبه را در كاغذ مي‌نوشتند و بر رويه اين دو نفر دو شخص ديگر پيدا شد و پيروي اين دو را كردند و آن (پروتوگراس و جورجياس) بود كه در يك محل عمومي مردم را صنعت خطابه ميآموختند و در اين شغل از مردم مزد ميگرفتند و بلقب (سوفست) ملقب شدند يعني انسان حكيم ماهر در هر علمي زيرا كه از شروط شخص (محامي) وكيل دادگستري اين بود كه بايد علوم متعددي را واجد باشند و چون شغلي كه سوفسطائيون براي خود اتخاذ كرده بودند دفاع از هر دعوائي بود خواه حق باشد يا باطل و شخص محامي قادر بود كه براهيني اقامه كند تا خصمش را مفحم گرداند و قانع سازد و پس از اين قدرت داشت كه ضد او را ببراهين ديگر ثابت كند از اين جهت لقب سوفست از معنى حقيقي آن تغيير كرد و نام هر مغالطي يا منازع در حقي گرديد و از اين رويه شك و ريب در دلهايشان پيدا شد و بهيچ حقيقتي معتقد نبودند.

و چون سوفسطائيه مردمي قوي در اقامه دليل بودند مقابل اينان بزرگاني پيدا شدند مانند (سقراط و افلاطون و ارسطو) و مورخين قرن پنجم پيش از ميلاد را تشبيه نمودند بقرن هيجدهم و سفسطائيين را به انسكلوبيديين. انتهى.

هنگاميكه بتاريخ فلسفه مراجعه كنيم مي‌بينم مذهب شك در اعصار مختلف جلوه‌ها نمود چنانكه (جورجياس) كه يكي از زعماي سوفسطائيه‌است ميگويد ما در وجود اشياء شك داريم و اگر موجود هم باشد راه بمعرفت آن نداريم.

و در اعصار جديد از زعماي مذهب شك (داويد هيوم) است ميگويد مسائلي را كه عقل بشر بآن اعتماد ميكند و ميگويد بتوسط آنها بحقيقت راه مي‌پيمائيم تمامي آن وهم و خيال است مثل علت و معلول و سبب و مسبب و جوهر و عرض امثال آن پس بنابراين بهيچ وجه راه بحقيقت ممكن نيست.

و اشهر سوفسطائيين در اعصار اولي (پيرو) است كه قفطي در تاريخ الحكماء آنرا فورون نام نهاده و در سال سيصد و شصت پيش از ميلاد متولد شده و در حمله اسكندر بهندوستان همراه او بود و كتابي هم تأليف نكرده كه ما آرائش را بدانيم.

اما شاگردش (تيمون) عقايد و آراء اوستادش را نوشته و اينك آراء اوست كه ذكر ميشود.

ميگويد بهترين رأي كه شخص حكيم از خود مي