 كتابرا دفعه واحده نازل نفرمود بلكه پرا كنده و بطور تدريج نازل نمود تا حفظ و از بر كردن آن آسان‌تر باشد.

و ديگر آنكه چون امت هم امي بوده و اهل كتابت و قرائت نبودند براي اينكه امت هم بتوانند ضبط كتاب كنند و آنرا از بر نمايند مناسب آن بود كه بر امت بتدريج خوانده شود.

3- اگر تمام قرآن يكدفعه نازل مي‌شد مسلماً چون مبتني بر بيان احكام است تمامي احكام نازل مي‌گرديد و حفظ و ضبط احكام بر خلق سنگين و مشكل بود و عمل بآن مشكل‌تر, اما هنگاميكه تدريجاً نازل شود حفظ و عمل بآن سهل و آسان خواهد بود.

4- مشاهده جبرئيل در حالهاي متعدد و زمانهاي مختلف سبب تقويت قلب نبي بود و بعد از مشاهده او براداي آنچه حمل كرده قوي‌تر مي‌گرديد و بر احتمال اذيت خلق صابرتر مي‌شد و بر جهاد با كفار ثابت‌تر مي‌گرديد.

5- بتدريج نازل شدن قرآن خود معجزه بزرگي است, با وجود اينكه تدريجاً و ده آيه و سوره‌هاي كوچك نازل مي‌شد باز هم مشركين قادر نبودند در مقام معارضه در آينده و بتوانند ده آيه مثل آن بياورند, و عجز مشركين در تدريجي بودن و نزول آن بيشتر معلوم گرديد.

6- چون قرآن بحسب سؤال و وقايعيكه براي مردم روي مي‌داد نازل مي‌شد البته بايد پرا كنده و بطور تدريج باشد – وَصَلَّى اللهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ.


+                 +              +
امثال قرآن

خداوند ميفرمايد: ﴿وَتِلْكَ الأَمْثَالُ نَضْـرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلا العَالِمُونَ﴾ [العنكبوت/43]. اين مثلها را براي مردم ميزنيم و جز دانشمندان آنرا نمي‌فهمند. و نيز ميفرمايد: ﴿وَيَضْرِبُ اللهُ الأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ﴾ [إبراهيم/25] يعني خداوند مثلها را براي مردم ميزند شايد كه متذكر شوند.

معنى مَثَل و فرق آن با مِثْل
ابو البقاء در كليات ميگويد مَثَل اسم نوعي از سخن است كه عامه و خاصه بر آن تراضي كرده باشند براي تعريف كردن چيزي بغير الفاظ موضوعه براي او در هنگام شادي و اندوه استعمال ميكنند و بليغ‌تر از حكمت است و مِثْل بدو معنى اطلاق ميشود يكي بمعنى مثل چون شِبه و شَبه و نِقص و نَقص بعضي گفته‌اند با لفظ مثل گاهي از وصف شي تعبير ميشود چنانكه خداوند ميفرمايد: ﴿مَثَلُ الجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ المُتَّقُونَ﴾ [الرعد/35] يعني صفت بهشتي كه خداوند پر هيزكاران را وعده فرموده است و گاهي بمشابهت چيزي بچيز ديگر در معنى از معاني گفته ميشود.

لفظ مِثل دلالت دارد بر مشابهت اعم زيرا لفظ نِد بچيزي ميگويند كه فقط در جوهر با چيز ديگر مشابه باشد و شِبه بمشابه در كيف ميگويند و مساوي بمشابه در كم ميگويند و شكل بمشابه در قدر و اندازه ميگويند اما مِثل اعم از همه اينها است و از اينجهت است كه خداوند در كتاب عزيزش هنگاميكه خواست از همه جهات نفي شبيه از خود بفرمايد با لفظ مِثل تعبير نمود چنانكه ميفرمايد ﴿لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ﴾ [الشورى/11] و جمع ميان كاف و مثل در اين آيه براي تأكيد نفي ميباشد و اشاره باينستكه استعمال كاف و مثل هيچكدام صحيح نيست و بعضي در معنى اين آيه گفته‌اند مثل بمعنى صفت ميباشد و معنى چنين است كه صفتي مثل صفت او نيست مرادشان اينستكه اگر چه خداوند را در بسياري از صفات بصفت بشر متصف ميكنند ولي اين صفات در باريتعالى بنحويكه در بشر استعمال ميشود نيست و قول خداوند كه ميفرمايد: ﴿لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالآَخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ وَلِلَّهِ المَثَلُ الأَعْلَى﴾ [النحل/60] يعني صفات زشت و مذموم براي منكرين آخرت است و صفات اعلى براي خدا است.

و خداوند بندگانرا از ضرب مثل براي ذات منيع خود منع فرمود چنانكه ميفرمايد: ﴿فَلا تَضْـرِبُوا لِـلَّهِ الأَمْثَالَ﴾ [النحل/74] و بعد اشاره فرمود كه خداوند خود بنفس خود مثل ميزند بر ما روا نيست كه باو اقتدا كنيم و فرمود: ﴿إِنَّ اللهَ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ﴾ [النحل/74] و بعد براي خود مَثل زد و فرمود: ﴿ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً عَبْدًا مَمْلُوكاً...﴾ [النحل/75] و در اينجا اشاره باينستكه جايز نيست خدا را بصفتي از صفات بشر توصيف كرد مگر بآنچه كه خداوند خود را وصف فرموده است.

فايدة تمثيل
تمثيل بهترين وسيله‌است براي آنكه و هم مسخر عقل گردد و از فرمان و اطاعت او سرباز نه‌پيچد و نزديكترين راهست براي فهماندن جاهل كند ذهن و فرونشاندن حرارت سركشان.

تمثيل حجاب از روي معقولات خفي برميدارد و آنرا در معرض محسوسات ميگذارد، ناشناس را معروف ميكند و وحشي را مألوف مي‌سازد.

عادت پيغمبران براين جاري بود كه حكم را در بعضي از مقامات با امثال بيان مي‌نمودند، و حقايق مشكل عقلي را بلباس مثالهاي حسي مي‌آوردند زيرا بر بيشتر مردم جهت حسي غلبه دارد و نميتوانند براهين عقلي را بفهمند و معاني را از لباس صورت تجريد كنند، كسانيكه ذهنشان صاف و عقلشان كامل است بسبب زيادي هوش خود از امثال پي بحقايق مي‌برند چنانكه خداوند ميفرمايد: ﴿وَتِلْكَ الأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلا العَالِمُونَ﴾ [العنكبوت/43].

ابراهيم نظّام ميگويد چهار صفت در مثل موجود است كه در كلامهاي ديگر يافت نميشود: ايجاز در لفظ و رسيدن بمعنى و حسن تنبيه و خوبي كنايه پس مثل آخرين مرتبه بلاغت است.

ابن مُقفّع ميگويد كه هرگاه كلام را بصورت مثل آورند براي گفتار واضحتر و براي گوش زيباتر و براي اقسام سخن پر دامنه‌تر ميگردد و براي امثال قاعده‌اي موجود نيست تا آنها را بر طبق آن قاعده منظم و مرتب سازند بلكه از حيث درجات متفاوت و مختلف است چنانكه در قرآن از پشه گرفته تا خود رسول اكرم (صـ) مورد مثل واقع شده‌است.

سوره‌هائيكه خداوند در آن مثل زده‌است عبارتنداز: بقره، آل عمران، انعام، اعراف، يونس، هود، رعد، ابراهيم، نحل، بني اسرائيل، كهف، حج، نور، فرقان، عنكبوت، روم، يس، زمر، زخرف، محمد، فتح، حديد، حشر، جمعه، تحريم، و مدثر.

+                 +              +
امثال قرآن بر دو قسم است

قسم اول ظاهر است و به مثل بودن آن تصريح شده‌است قسم دوم ظاهر نيست و بمثل بودن آن اشاره نشده‌است.

اما قسم اول در قرآن زياد است و ما بعضي از آن را گوشزد قارئين مينمائيم:

1- قول خداوند: ﴿مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَاراً﴾ [الجمعه/5] يعني آنان در جهل بمضامين و حقايق تورات مانند الاغي ميباشند كه بكتابهائي كه در پشتش بار كرده‌اند جاهل است.

2- قول خداوند كه ميفرمايد: ﴿فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ..﴾ [الأعراف/176] يعني اين شخص در ملازمت و پيروي از نفس مانند سگي است كه در هيچ حال لهث (در آوردن زبان از تشنگي) را ترك نميكند.

3- آنجا كه فرموده‌است: ﴿مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ نَاراً..﴾ [البقرة/17] تشبيه فرموده‌است كسي را كه خداوند اسباب هدايت و توفيق را براي او فراهم ساخته ولي آن شخص از آن فرصت 