ارد عقل او را وادار بعمل كند چون مصلحتش را دريافته اما در قسم دوم كه مصالح آنرا نداند اطاعت و فرمان برداري دلالت بر كمال انقياد و نهايت تسليم را دارد چون مصلحت را نيمداند و اطاعت مي كند و در اين اعمال انقياد محض و اطاعت صرف است.

وقتي در افعال جايز شد كه ما ندانيم و اطاعت كنيم چرا در اقوال جايز نباشد كه خداوند كلامي بگويد كه بعضي از آنرا بفهميم و بعض ديگر را درك ننمائيم و متوجه مقصود نشويم و غرض انقياد و اطاعت باشد.

جواب گوئيم: واقعاً قياس مع الفارق غريبي است از قياسش خنده آمد خلق را. فرق است ميان افعال و اقوال, غايت در افعال عمل و اطاعت است و غايت در اقوال فهم و تدبر است و چون مقصود از افعال عمل است ميشود نفهميده و كوركورانه اطاعت كرد، اما مقصود در اقوال تنوير عقل است تا فهميده نشود اثري بر آن مترتب نميشود و كلماتيرا كه انسان نفهمد چگونه تصوّر ميتوان كرد اثري بر آنها مترتب شود؟

3- اين وجه اعجب از همه وجوه‌است كه ميگويند اگر انسان واقف بمعنى قرآن شد و احاطه بدقايقش پيدا كرد ديگر منزلت و قيمتي ندارد اما وقتيكه واقف بمقصود نشد با قطع باينكه متكلم احكم الحاكمين است هميشه متفكر و متذكر خواهد بود و لُبّ تكليف اشتغال قلب است بذكر خدا.

جواب ميگوئيم: اين دليل بسيار جاهلانه‌است و زن مرده بآن ميخندد و فكر كردن در كلامي كه هيچ وقت فهميده نميشود چگونه فكر و ذكر است؟ غرض از فكر انتقال از معلوم تصوري يا تصديقي بمجهول و روشن شدن عقل است بدرك حقايق, سبحان الله سرگرداني چگونه كمال و بي فهمي چطور سعادت است – الحمدُ لِـلَّهِ بل أكثرهم لا يعلمون.

+                 +              +
فهميدن قرآن مبتني بر شناسائي اسباب نزول است

و دليل بر اين مطلب دو امر است:
1- اينكه مدار علم معاني و بيان(10) بر معرفت مقتضيات احوال است در حال خطاب از جهت نفس خطاب و گوينده و مستمع زيرا فهم كلام واحد در حالات مختلف مختلف است و بحسب مستمع تغيير ميكند و جهات خارجيه و قراين حاليّه و مقاليّه در فهم كلام مدخليت تام دارد مثلا كلمه استفهام يك لفظ است و معاني مختلف پيدا ميكند از تقرير و توبيخ و غير آن و مثلاً امر گاهي معنى اباحه و گاهي تهديد و تعجيز و اشياء آن را دارد و لفظ دلالت بر تمام مراد نميكند مگر بتوسط امور خارج از لفظ، و عمده آن مقتضيات احوال است، و هر حالي را نميشود نقل كرد، و هر قرينه‌اي در نفس كلام موجود نيست، و تا زمانيكه قراين و حالات معلوم نباشد فهم كلام ممكن نخواهد شد، پس معرفت اسباب نزول و شأن تنزيل آيات كه در چه مورد وارد شده‌است رفع اين مشكل را خواهد كرد و اين از مويدات فهم كتاب خداست.

2- ندانستن اسباب نزول انسانرا در شبهه و اشكال مي‌اندازد و نص ظاهر را مجمل ميكند و اختلاف در آن توليد ميشود و روايتي كه ابو عبيده از ابراهيم تيمي نقل ميكند مؤيد اين معنى است ميگويد:

عمر روزي باخود حديث نفس ميكرد و ميگفت چگونه امّت پيغمبر (ص) اختلاف ميكنند و حال اينكه پيغمبرشان يكي و قبله‌شان نيز يكي است؟! ابن عباس حضور داشت, گفت قرآن بر ما نازل شد و خوانديم و ياد گرفتيم و دانستيم كه در چه مورد نازل شده است, اما بعد از ما مردمي كه ميآيند نميدانند و همچنين درك نميكنند مقتضيات احوال چه بوده است, رأي خودشان را در فهم قرآن مدخليت ميدهند و اختلاف پيدا ميشود وقتيكه اختلاف شد بمقاتله و كشتن يكديگر ميپردازند, عمر وقتي اين كلمه را از ابن عباس شنيد غضب كرد و از نزد خود خارجش نمود, ابن عباس خارج شد عمر نظر كرد ديد ابن عباس صحيح گفته‌است ابن عباس را خواست و گفت آنچه را گفتي تكرار كن ابن عباس اعاده مطلب كرد, عمر كلام ابن عباس را فهميد و عجب كرد و بر اين مطلب از كتاب خدا شاهد بسيار است:

1- لفظ قنوت است كه معاني متعدد دارد از خشوع و عدم التفات و ذكر و غير اينها:

خداوند ميفرمايد: ﴿وَقُومُوا لِـلَّهِ قَانِتِين﴾ [البقره/238], ودر اينجا قنوت بمعنى سكوت و حرف نزدن نماز گزاران است بايكديگر. رسول اكرم (ص) ميفرمايد: ((إن هذه الصلاة لا يصح فيها شيء من كلام الآدميين إنما هي قرآن وتسبيح))، در اين نماز چيزي از كلام آدميين صحيح نيست, چون نماز قرآن و تسبيح است – پيش از نزول اين آيه نماز گزاران هنگام نماز تكلم ميكردند, اين آيه تكلم بايكديگر را در هنگام اداء نماز نهي فرمود پس فهم قنوت در اين آيه مبتنى بر دانستن سبب نزول است.

2- عمر، قدامه بن مظعون را والي بحرين كرد, جارود نزد عمر آمد و گفت قدامه شراب خورده و مست شده‌است عمر گفت شاهد قضيه كيست؟ جارود گفت ابو هريره. بعد عمر بقدامه گفت: حد خدا را بر تو جاري ميكنم قدامه گفت چگونه مرا حد ميزني و حال اينكه كتاب خدا ميان من و تو حاكم است؟ عمر گفت در كدام مورد از كتاب خدا حد از تو ساقط شده‌است؟ قدامه گفت خدا ميفرمايد: ﴿لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آَمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جُنَاحٌ فِيمَا طَعِمُوا إِذَا مَا اتَّقَوْا وَآَمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَآَمَنُوا ثُمَّ اتَّقَوْا وَأَحْسَنُوا وَاللهُ يُحِبُّ المُحْسِنِينَ﴾ [المائده/93](11). 

من از مؤمنين بخدا و عاملين بشريعت مصطفى هستم با رسول خدا در بدر و احد و خندق بودم, پس از كساني هستم كه مصداق آيه اتقوا وآمنوا و احسنوا ميباشند. عمر گفت جوابش را بگوئيد. ابن عباس گفت اين آيه مباركه براي گذشتگان عذر است و بر سايرين حجت, عذر گذشتگان اينكه خدا را پيش از تحريم شراب ملاقات كردند و حجت برديگرانست كه مرتب اين امر شنيع نشوند. حقتعالى ميفرمايد: ﴿ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا إِنَّمَا الخَمْرُ وَالمَيْسِـرُ وَالأَنْصَابُ وَالأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ﴾ [المائده/90].

3- شخصي نزد ابن مسعود آمد و گفت مردي را در مسجد ديدم كه قرآن را به رأي خود تفسير ميكرد و آيه مباركه ﴿فَارْتَقِبْ يَوْمَ تَأْتِي السَّمَاءُ بِدُخَانٍ مُبِينٍ. يَغْشَى النَّاسَ هَذَا عَذَابٌ أَلِيمٌ. رَبَّنَا اكْشِفْ عَنَّا العَذَابَ إِنَّا مُؤْمِنُونَ﴾ [الدخان/10-12](12) را بدين قسم تفسير ميكرد كه روز قيامت دودي خلايق را احاطه ميكند و همگي مبتلا بزكام ميشوند, ابن مسعود گفت كسي كه چيزيرا ميداند بگويد و نميداند نگويد, خدا ميداند اين آية مباركه در مورد خاصي نازل شد و آن اين بود كه رسول اكرم قريش را نفرين كرد كه خداوند بقحط و غلاء مبتلايشان كند و دعاي پيغمبر مستجاب شد و قريش مبتلا بقحط و مشقت سختي شدند كه استخوان ميخورند و از بدبختي و مصيبت زياد شخص وقتي نظر بآسمان ميكرد ميان خود و آسمان دود تاريكي ميديد و اين آيه مباركه خبريست كه حق تعالى به پيغمبرش داده‌است – معنى اين آيه: منتظر باش اي پيغمبر روزي كه بياورد آسمان دود ظاهر و هويدا كه فراگيرد و احاطه كند مردمرا, بعد از مشاهدة آن گويند: اينست عذاب دردناك پروردگار ما، از ما عذاب را دور كن كه ما گروندگانيم. وبعد از ابتلاي بعذاب نزد پيغمبر سوگند خوردند كه