ه چه بود؟ و معنى آن نهي چه ميباشد؟
4- اينكه خداوند آنانرا از بهشت بيرون كرد مقصود چيست؟
5- اينكه آدم از خداي خود كلماتي تلقي نمود تلقي كردن كلمات چه بود؟

اما امر اول ظاهر آيه دلالت دارد كه ميان خداوند و ملائكه محاوره‌اي صورت گرفته‌است و حقيقت دين اسلامي همچنين محاوره‌اي را جايز نميداند چنانكه در حديث است خداوند از عقول پنهانست همانطوريكه از چشمها پنهانست و ملائكه اعلى خدا را طلب ميكنند همچنانيكه شما طلب ميكنيد و همچنين در قصه اسراء وارد شده‌است كه جبرئيل در صعود خود با رسول خدا بحد محدودي رسيد وگفت اگر بقدر انگشتي بالا روم ميسوزم پس پيغمبر او را گذاشت و خود حركت كرد و چون خداي تعالى ﴿لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ﴾ [الشورى/11] نظيرش نيست و بزرگتر از او چيزي نميباشد در عقل جايز نيست كه جماعتي از مخلوقات او در امريكه حكمت و اراده او اقتضا كند بمخالفت برخيزند، ﴿إِنَّمَا قَوْلُنَا لِشَيْءٍ إِذَا أَرَدْنَاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ﴾ [النحل/40].

پس بايد اين محاوره تمثيلي از حال ملائكه باشد كه چون دانستند خداوند ميخواهد آدمرا خلق كند (خواه اين دانستن از روي استعدادي باشد كه براي فهم و قايع پيش از حدوث آن دارند و خواه بجهت ظهور مقدمات و مبادي آن باشد) و اين محاوره يك نوع محاوره وجداني است كه عبارت از حديث نفس باشد يعني اين مجادله و اعتراضات را پيش خود ميكردند تا آنكه خداوند بآنان وحي فرمود كه ﴿إِنِّي أَعْلَمُ مَا لا تَعْلَمُونَ﴾ و پس از آن تسليم امر الهي شدند.

و اما امر دوم كه عبارت از تعليم اسماء باشد مفسرين در اين باب گفته‌اند كه خداوند اسماء جميع محدثات و مخلوقات بجميع السنه و لغات بآدم تعليم كرد و بعد آدمرا امر فرمود تا آنرا بملائكه شرح دهد.

در نظر ما اين امر را نبايد بهمان ظاهرش كفايت كرد بلكه تمثيلي است بتأثيري كه از خلق آدم كه قابليت همة شرور و سيآت را دارد در ملائكه پيدا شد و اين امر بر ملائكه گران آمد يعني ملائكه اگر چه تسليم امر را بباريتعالى كردند ولي باطناً اعتراض مزبور در خاطر آنها باقي بود تا آنكه آدم آفريده شد و خواص و حقيقت و مليت او آشكار گشت و قابليت او از براي ادراك كليات و رسيدن بكمالات لا يتناهي بر همه معلوم شد و امكان وصول او بآخرين درجه ترقي و كمال هويدا گرديد آنگاه از عظمت خالق و تدبير صنع او آگاه شدند و او را تنزيه و تقديس كردند و اين همان معنى سجده ملائكه بآدم ميباشد نه سجده ظاهري كه خداوند ملائكه و آدم را يكجا جمع كند و بعد آنانرا بسجده آدم وا دارد.

و در باب امر سوم برخي از مفسرين از آنجمله ابو القاسم بلخي و ابو مسلم اصفهاني بر اين عقيده‌اند كه اين بهشت در روي زمين بوده‌است و در اين صورت معنى چنين است كه خداوند آدمرا در زميني كه داراي درخت و ميوه بود خلق كرد تا بتواند از آن روزي خورد و درختي كه از نزديك شدن بآن نهي شده‌است بعضي گفته‌اند گندم بود و برخي ديگر گفته‌اند درخت انگور بود و گروهي گفته‌اند هيچ كدام نبود و شايد درختي بود كه موحب ضرر و خسارت و مرض ميشد و باين سبب از آن ممنوع شدند و جمعي از اهل تحقيق ميگويند مراد از شجره شجره هوي يا طبيعت بود.

امر چهارم مراد از اهباط از آسمان بزمين آوردن نيست بلكه مقصود اخراج از جنت و بهشت مي‌باشد بسبب معصيتي كرده بودند و باين سبب پس از آنكه زندگي راحتي داشتند دچار نكبت شدند چنانكه مقصود از اهبطوا مصراً نيز همين است.

و مراد از كلماتيكه از خداي خود تلقي كرد دعائي بود كه خداوند باو آموخت و آن اينست ﴿قَالا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ﴾ [الأعراف/23].

حاصل مطلب اينستكه مراد از آدم در قرآن آدم شخصي نيست بلكه آدم نوعي ميباشد كه خداوند تبارك و تعالى نوع انسانرا خلق فرمود و او را قابل كمالات غير متناهيه قرار داد و تمامي آيات وارده در اين باب حقايقي است كه بصورت تمثيل و استعاره بيان شده‌است پس ما بايد جمود در اين متشابه نكنيم و آنرا بمحكم كتاب رد كنيم كه در آن مراد از آدم را نوع گرفته نه شخص و آن آيه محكم اين آيه‌است كه ميفرمايد ﴿وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآَدَمَ...﴾ [الأعراف/11].

تا اينجا تحقيق در محكم و متشابه و معنى تأويل و برگرداندن متشابه بمحكم و طريقه راسخين در علم و امثله‌اي از كتاب بوده, اينك آيه راجع باين مطلب را تفسير ميكنيم تا ديگر جاي اشكالي نباشد.

خداوند ميفرمايد: ﴿هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الكِتَابَ مِنْهُ آَيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي العِلْمِ يَقُولُونَ آَمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُو الأَلْبَابِ﴾ [آل عمران/7].

يعني اوست خدائيكه فرستاد بر تو كتاب را كه بعضي از آن آيات محكمات است كه اصل كتاب و ام و مرجع متشابهات ميباشد, مردمي كه دلهايشان كجي و تباهي دارد پيروي متشابهات مي‌نمايند براي طلب فتنه و تأويل بر طبق هواي خود بدون مراجعه بمحكم, و تأويل متشابهات و برگرداندن آن بمحكمات را نميداند مگر حق متعال و راسخين در علم, درحاليكه اينان ميگويند كه ايمان بهمه كتاب داريم محكم آن و متشابه آن وهمه آن از طرف پروردگار ماست و متذكر نميشوند مگر عقلا.

بعضي گفته‌اند آيات متشابه را غير خداوند كسي ديگر نميداند و ما بيان كرديم كه راسخون در علم ميدانند, اگر قول اينان صحيح باشد لازم ميايد كه رسول اكرم (صـ) هم نداند و اين قول كفر است, قرآني كه نفس مقدس رسول متشابهاتش را نفهمد چگونه ميتواند مردم را هدايت كند؟ وقتي كه امر داير شد كه رسول اكرم هم نفهمد يا چنانكه بيان كرديم عامه نادان از متشابه آن استفاده كنند و راسخون در علم تأويل بمحكم كنند, البته معنى دوم مقطوع است و ما در سابق با ادله متقن از كتاب و سنت و دليل عقلي ثابت كرديم كه جميع قرآن قابل فهم است اما با شرايطي كه ذكر شد، وَصَلَّى اللهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ.

+                 +              +
سوگندهاي قرآن

خداوند متعال در قرآن مجيد بچيزهائي از مخلوقات خود سوگند ياد فرمود و سبب آن دو امر است.

1- كفار در بعضي از اوقات معترف بودند كه رسول اكرم (صـ) در اقامه برهان تسلط تامي دارد اما ميگفتند كه رسول اكرم مجادله ميكند و خود ميداند كه آنچه ميگويد فاسد است و غلبه حضرتش بر ما بقوه جدال است نه براستي مقال, چنانكه ديده ميشود بعضي از مردم هنگاميكه خصم اقامه دليل كرد و مستمع در مقابل خصم نتوانست قد علم كند ميگويد اين عجز من از استدلال نه از براي اين است كه من باطل ميگويم بلكه خصم من چون 