نقاط واقعند حساب ميكنند.

حساب تشكيل تدريجي طبقات زمين امروز براي دانشمندان خيلي سهل و ساده‌است اگر چه در دقت بپايه‌اي كه موجب قطع و يقين گردد نميرسد زيرا رسوبات زمين در هرجا و همه جهات بدرجه معين و قاعده مخصوص تشكيل نميشود ولي با وجود اين از بهترين ادله براي تعيين عمر انسان بر روي زمين محسوب ميشود.

انجمن انگليسي مستر هورتو را براي حساب كردن عمر انسان در روي زمين مأمور ساخت (در كشور مصر) شخص مزبور تاريخ بناي مِسلّه عين شمس را براي مبدء اختيار كرد و اين مِسلّه در سال دو هزار و سيصد پيش از ميلاد بنا شده بود و چون خاكها را از اطراف ساق اين مِسلّه دور كردند معلوم شد كه از مدت بناي آن تا حال خاك قريب يازده قدم انگليسي بالا آمده‌است كه در هر قرن سيصد و هيجده گره ميشود بعد از آن عميقترين نقاط زمين را كه آثار و بقاياي انساني در آن باقي مانده‌است حساب كردند سي و نه قدم تا سطح زمين شد و از اينجا نتيجه گرفتند كه عمر انسان قريب سي هزار سال ميگردد.

در امريكا جمجمه قديمي در اعماق زمين پيداشد و دانشمند امريكائي بونيت دونون حساب كرده گفت كه لا اقل يكصد و پنجاه و هشت هزار سال لازم شده‌است تا رسوبات متوالي را بآن اندازه از سطح زمين جدا كرده‌است.

اينست مقدار اختلافي كه ميان مليون و فلاسفه در تاريخ عمر انسان در روي زمين موجود است و ما ناگزيريم كه آن را موافق روح اسلام حل كنيم.

پس ميگوئيم قرآن و سنت صحيح چيزي در باب وجود آدم در روي زمين ذكر نكرده‌است و آنچه مفسرين در اين باره ذكر كرده‌اند از يهوديان گرفته‌اند و در كتابهاي اسلامي اقوالي يافت ميشود كه با روح علوم جديده ملايمت و سازگاري دارد يا لا اقل مردم عصر كنوني ميتوانند باور كنند كه اسلام گنجايش اينگونه آراء تازه را دارد.

چنانكه علاء الدين علي البسنوسي در كتاب محاضرة الاوايل كه تأليف آن در سال نهصد و هشتاد و هشت هجري شده‌است بيان ميكند كه در خبر آمده‌است چون آدم خلق شد زمين با او گفت اي آدم وقتي بر روي من پاي نهادي كه طراوت و شادابي و جواني من بسر آمده‌است و من كهنه و پوسيده شده‌ام و بعد ميگويد: در بعضي از تواريخ آمده‌است كه پيش از آدم مخلوقي در روي زمين بودند و گوشت و خون داشتند و براينمطلب قرآن هم شاهد است كه ﴿أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ؟؟﴾ [البقره/30] زيرا ملائكه اين سخنان را از روى معاينه سابقى ميگفتند و نيز ميگويد در خبر است كه پيش از خلق آدم مردمي در روي زمين بودند و خدا پيغمبري بسوي ايشان فرستاد باسم يوسف كه او را گرفتند و كشتند.

و از اماميه صدوق كتاب جامع الاخبار در فصل پانزدهم خبري طولاني نقل ميكند و در آن خبر است كه خدا پيش از خلق آدم سي آدم ديگر بيافريد كه ميان هر آدم و آدم ديگر هزار سال فاصله بوده و پس از آنان دنيا قريب پنجاه هزار سال ويران بود و بعد از آن دوباره پنجاه هزار سال آباد شد بعد پدر ما آدم آفريده شد.

و ابن بابويه در كتاب توحيد از امام صادق (ع) در حديث طويلي نقل مي‌كند كه امام فرمود آيا تو گمان ميكني كه خدا بشري غير از شما نيافريده‌است بلى بخدا كه خداوند قريب يك مليون آدم آفريده و شما از اولاد آدم آخرين هستيد.

و در كتاب خصايص ابن بابويه نيز حديثي است كه اين تعدد از آن فهميده ميشود زيرا حضرت صادق عليه السلام در آن حديث ميفرمايد كه خداي جهان را دوازده هزار عالم است و هر عالمي از هفت آسمان و هفت زمين بزرگتر است و هيچ عالمي گمان نمي‌كند خداي جهان عالمي ديگر دارد.

و شيخ محي الدين در فتوحات مكيّه در باب حدوث عالم ميگويد من كعبه را با قومي طواف كردم كه آنانرا نمي‌شناختم و آنان براي من دو بيت گفتند كه من يكي را حفظ كردم و ديگريرا فراموش نمودم و آن بيت محفوظ اين است

لَقَدْ طُفْتُمْ كَما طُفْنا سِنيناً       بِهذا الْبَيْتِ طُرّاً أَجْمَعُونَ

بيكي از آنان گفتم شما كيستيد گفت ما از اجداد اوّل شما هستيم گفتم چند مدت از ما جلوتريد گفتند قريب چهل هزار سال و خرده‌اي گفتم كسي از آدمهاي نزديك را اين سن نبوده‌است گفت كدام آدم را مي‌گوئي آيا آنكه از همه بتو نزديكتر است يا ديگري را من در پاسخ او قدري تفكر كردم و مبهوت شدم و بياد آوردم حديثي را كه از رسول الله روايت شده‌است كه خدا پيش از آدم معلوم پيش ما صد هزار آدم ديگر خلق كرده‌است.

و نيز شيخ در فتوحات مكيّه ذكر ميكند كه روزي در عالم ارواح با ادريس يكجا مجتمع شديم و از او از صحت اين مكاشفه و خبري كه در اين باب وارد شده‌است پرسيدم ادريس گفت هم شهود و هم مكاشفه تو صحيح است و هم خبر صادق است و ما گروه پيغمبران بحدوث عالم ايمان آورديم ولي علم ما از مبدأ موجودات و اعيان منقطع شد.

شيخ ميگويد تاريخ بدايت عالم مجهول است و حدوث آنرا همه انبياء و علماء و مجتهدين قبول دارند و بعضي از فلاسفه پيشينيان و متأخرين آنرا قبول ندارند و در اين باب اعتماد بر قول مورّخين نادان نشايد.

نتيجه:
چون اين مقدمات را دانستي بر تو واضح و هويدا ميشود كه قصة آدم و حوّاء و عصيان آنان و هبوطشان بزمين ظاهر آن مراد نمي باشد و مسلمين در باره آن دو طريقه اتخاذ كرده‌اند:

1- طريقة سلف صالح است كه باريتعالى را در غايت تنزيه معتقدند و امر را تفويض باو ميكنند و آنچه از حقايق بر ما مجهولست علم آنرا بخداوند عالم توانا واگذار مي‌نمايند، و در قضيه آدم ميگويند حقيقت آن بر ما مجهول است و ما ايمان بما جاء به النبي داريم و در اين مسئله علم او را بخداوند واگذار ميكنيم، ولي در نقل اين قصه استفاده‌هائي براي انسان در اخلاق و اعمال و احوالش مي‌باشد و خداوند با بيان اين قصه بعضي از حقايق و معاني را بعقول بشر نزديك نموده‌است.

2- طريقه خلف است و آن عبارات از تأويل ميباشد، ميگويند چون مبني اسلام بر روي منطق و عقل است و اسلام در هيچ جا قدم از جاده عقل فراتر ننهاده‌است پس هرگاه عقل بچيزي جازم و قاطع شد و در نقل خلاف آن ذكر شد عقل قرينه قطعيه‌است براينكه مراد از نقل ظاهر آن نميباشد بلكه بايد آنرا بر معنى موافق عقل حمل نمود و اين فقط با تأويل درست ميشود.

و من انشاء الله بر طريقه سلف هستم و در آنچه كه در باره خدا و صفات او و آنچه متعلق بعالم غيب است تفويض امر بخود حقتعالى ميكنم ولي براي روشن ساختن مردم و يادآوري دانشمندن سخني چند بر طريقه متأخرين ميگويم.

در آيات قرآني كه در اين باب وارد شده‌است مجال واسعى براي تفصيل و تحقيق ميباشد زيرا متضمن يك عده مسائلي است كه باحث در قرآن بايد از آن اطلاع داشته باشد.

1- اينكه خدايتعالى با ملائكه خود در باب خلقت آدم بر روي زمين سخن رانده‌است و ملائكه او را پاسخ داده‌اند و شخص باحث در دين بايد حقيقت اين محاوره را بفهمد.
2- اينكه آدم همه اسماء را ياد گرفت معنى اين اسماء و مراد از سجود ملائكه چيست.
3- اينكه خداوند آدم و حوا را در بهشت جاي داد اين بهشت در كجا بود؟ در آسمان بود يا زمين؟ و اينكه آنانرا از خوردن شجره منع فرمود آن شج