قع ميشود و صدق قرآن ظاهر ميگردد و چنانكه عاقبت مكذبين رسل هلاكت است همچنين عاقبت مكذبين قرآن هلاكت خواهد بود.

معنى آيه: بلكه آنچه نفهميدند و بآن احاطه علمي نداشتند تكذيب كرده, مراد آنستكه بعد از استماع قرآن و پيش از تدبر در آيات آن بتكذيب و انكار مشغول شدند, و هنوز نيامده‌است مال آن چنانكه ذكر شد اينچنين تكذيب كردند انبياء سابق را چنانكه تورات را تكذيب كردند پس عاقبت ظالمين چگونه خواهد بود.

4- در سورة يوسف: ﴿وَكَذَلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ﴾ [يوسف/6]. و قول خداوند و ندكه حكايت ميكند از دو نفريكه با يوسف در محبس بودند و گفتند ﴿نَبِّئْنَا بِتَأْوِيلِهِ﴾ [يوسف/36], يعني آنچه را كه خواب ديده بودند, و قول خدايتعالى ﴿لا يَأْتِيكُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِ إِلاَّ نَبَّأْتُكُمَا بِتَأْوِيلِهِ﴾ [يوسف/37]، و قول خدايتعالى ﴿وَمَا نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الأَحْلامِ بِعَالِمِينَ﴾ [يوسف/44]. و قول حقتعالى حكايت از يوسف ﴿رَبِّ قَدْ آَتَيْتَنِي مِنَ المُلْكِ وَعَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ﴾ [يوسف/101].

مرد از تأويل احاديث و خوابها آن امر وجودي است كه در خارج واقع ميگردد نه قول و لفظ، چنانكه در اين آيه صريح است كه ميفرمايد: ﴿نَبَّأْتُكُمَا بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُمَا﴾ [يوسف/37]، پس خبر دادن بتأويل آن خبر دادن از امريست كه در آينده واقع ميشود, و همچنين قول خدايتعالى: ﴿هَذَا تَأْوِيلُ رُؤْيَايَ مِنْ قَبْلُ﴾ [يوسف/100]، يعني آن امري كه واقع شد از سجده پدر و مادر و يازده برادر يوسف آن امر واقعي ميباشد كه مآل رويائي است كه در اول سوره ذكر شده‌است آنجا كه ميفرمايد:

﴿إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشـَرَ كَوْكَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ﴾ [يوسف/4].

5- در سوره اسراء: ﴿وَأَوْفُوا الكَيْلَ إِذَا كِلْتُمْ وَزِنُوا بِالْقِسْطَاسِ المُسْتَقِيمِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً﴾ [الإسراء/35]. يعني و تمام پيمائيد كيل را و بسنجيد به ترازوي راست اين عمل بهتر و خوش عاقبت‌تر مي‌باشد.

6- در سورة كهف: ﴿سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ مَا لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْرًا﴾ [الكهف/78]. و قول خدايتعالى, بعد از آنكه خضر خبر داد موسى را بمآل اعماليكه موسى منكر آن بود, فرمود:

﴿ذَلِكَ تَأْوِيلُ مَا لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْرًا﴾ [الكهف/82].

از اين آيه مباركه و نص اهل لغت معلوم شد كه تأويل بمعنى صرف لفظ از ظاهر نيست چنانكه شايع در خلف است بلكه بمعنى مآل امر است اعم از وقوع خارجي يا تصديق بآن.

+                 +              +
تحقيق در بيان محكم و متشابه

با تدبر در مباحث سابق فهم محكم و متشابه آسان ميشود اما تحقيق در آن محتاج بتقديم دو مقدمه‌است.

مقدمه اول يكي از مسلمات و ضروريات است كه قرآن دعوت عوام وخواص را دربردارد و نظر انبياء و رسل اولاً و بالذات متوجه توده و اصلاح عوام بوده است, چون توده صالح شد رجال و علما و پادشاه و اشراف كه از اين توده پيدا ميشوند صالح خواهند بود, بر عكس فلاسفه كه در دعوت خود نظر باصلاح شعب و توده ندارند, تعليم و تربيت آنان منحصر بمردمان بافهم جامعه‌است و اگر درست دقت شود مي‌بينيم عمل اينان نفعي براي اجتماع ندارد اگر در جامعه‌اي ده يا صد نفر دانشمند و صاحب اخلاق فاضله گردند هيچ اثري در اجتماع ندارد بلكه اين مردم فاضل در جامعه بداخلاق و جاهل بدبخت خواهند بود و مطرود اجتماع ميگردند, مثل اجتماع كنوني ما كه فضلاي آن بواسطه غلبه جهل و اخلاق رذيله بيچاره ميباشند.

و اين نكته كه انبياء اول توجهشان بتوده است, خداوند در قرآن اشاره باين معنى ميفرمايد كه قوم نوح بنوح گفتند ﴿قَالُوا أَنُؤْمِنُ لَكَ وَاتَّبَعَكَ الأَرْذَلُونَ﴾ [الشعراء/111]، يعني گفتند اصحاب نوح آيا ما ايمان بتو بيارويم وحال اينكه پيرو تو فرومايگان و مردمان رذلند و همچنين ميفرمايد:

﴿فَقَالَ المَلأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مَا نَرَاكَ إِلاَّ بَشَرًا مِثْلَنَا وَمَا نَرَاكَ اتَّبَعَكَ إِلاَّ الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِيَ الرَّأْيِ﴾ [هود/27].

پس گفتند اشراف كافر از قوم نوح كه تو بشري مثل ما هستي و نمي‌بينيم تابعين تو را در اول نظر مگر مردمان رذل.

پس باتوده نادان مردم سخن گفتن و اينان را آشنا بحقايق كردن كار بسيار مشكلي است. رسول اكرم ميفرمايد: ((شيَّبَتْني هود)) يعني پير كرد مرا سوره هود و مراد اين آيه مبارك است:

﴿فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَنْ تَابَ مَعَكَ وَلا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ﴾ [هود/112]. 

يعني استقامت كه چنانكه بتو امر شده‌است و كساني هم كه با تو هستند و از كفر بطاعت پروردگار برگشته‌اند بايد پايداري كنند و طغيان نكنيد خداوند باعمال شما بيناست.

پس تربيت جهال و اراذل مردم كار بسيار مشكل و صعب و خود رياضت مهمي ميباشد از اينجهت است كه گفته‌اند «اَلْبَلاءُ لِلْوَلاءِ».

لاجرم اغلب بلا بر اوليا است
 كه رياضت دادن خامان بلاست
 
زين ستوران بس لگدها خورده‌ام
 تا كه اينها را مروض كرده‌ام

و چون ادراكات مردم عوام محدود و طبايعشان از فهم حقايق عاجز و بر اينان سلطان حس غلبه دارد و غير از محسوس موجود ديگري تصور نميكنند چگونه انبياءِ و رسل ميتوانند حقايق عالم غيب و دقايق نشأة آخرت و درجات ترقي و دركات تنزل نفس را آنطوريكه هست بيان كنند؟ بلكه بمفاد حديث شريف: ((نحن معاشر الأنبياء أُمِرْنا أن نكلِّمَ الناس على قدر عقولهم)) يعني ما گروه پيغمبران باندازه عقل مردم با مردم سخن ميرانيم, پس بنابراين صالح‌تر براي مردم اين است كه حقايق مجرده و مسائل معقوله در تحت عبارات و كلماتي گفته شود كه توده جاهل از آن همان استفاده را كنند كه عقلا ميكنند.

مثلاً وقتي شخص عامي شنيد كه بايد متوجه بموجودي شد كه نه جسم است و نه مكان دارد و نه گروبند زمانست و رنگ ندارد و قابل اشاره حسيه نيست, اينشخص گمان ميكند كه آن معدوم است نه موجود زيرا چگونه ميشود موجود جسم نداشته باشد يا در زمان و مكان نباشد پس نفي چنين خدا را خواهد بود – انبياء اين حقايق را تشبيه بمحسوسات ميكنند تا خلق منهمك در عالم حس حق را در تشبيه عبادت كنند زيرا كه نميتوانند بمقام تنزيه برسند, از اينجهت قرآن صفاتي براي ربّ بيان ميفرمايد مثل بصير, سميع, مستولي برعرش, يد الله, وجه الله, و از اين قبيل عبارات كه حق تعالى را در لباس تشبيه بمردم نادان فرو رفته در عالم حس معرفي ميكند و اينان همان استفاده‌اي را كه عقلاء از تنزيه ميكنند از تشبيه بدست ميآورند.

مقدمه دوم اينستكه دار هستي و عالم و جود را عوالمي است اما اصول عوالم سه‌است عالم إله و عالم غيب و عالم شهادت و هر يك از عالم غيب و شهادت مشتمل بر عالمها است.

تو پنداري جهاني غير از اين نيست     زمين و آسماني غير ازاين نيست
همان كرمي كه در سيبي نهانست      زمين و آسمان او همان 