کنند و خانواده و جامعه‌ای سالم داشته باشند.
پیامبر خدا صلي الله علیه وسلم می‌خواست فرهنگ و تمدن شهرنشینی آن‌ها را که براساس روش جاهلیت بود، به روشی صحیح و درست بازسازی نماید و جامعه‌ای الگو و نمونه باشند، به طوری که بهترین امت و رهبرو پیشوای مردم باشند. (اما) تنها اندکی دعوت او را پذیرفتند و اکثریت آنان با او به مخالفت پرداختند. این مخالفت در نهایت بی‌رحمی و قساوت بود. آنان به شدت مؤمنان را اذیت و ازار می‌دادند و در سخت‌گیری و شکنجه‌ی آنان کوتاهی نمی‌کردند. آنان چشم دیدن خیر و خوبی را نداشتند و گوش‌هایشان از شنیدن صدای حق کر بود. (متأسفانه) «ابومعمر» در زمره‌ی جاهلان بود و چیزی جز این هم انتظار نیست؛ چرا که مرد فتنه‌گری چون او می‌شود که جزو هدایت یافتگان باشد؟ مگر مردی که غرور و تکبر او را کور ساخته است، چشم دیدن حقیقت و نور هدایت را دارد؟
او در کمال آزادی و بی‌باکی و درعین نادانی دهان می‌گشود و هر کلمه‌ی زشتی که به فکرش خطور می‌کرد، نسبت به خدا و رسول خدا صلي الله علیه وسلم و اهانت به یاران رسول خدا صلي الله علیه وسلم بر زبان جاری می‌ساخت.بعضی از سخنان او که با آب و تاب و در اوج احساس بیان می‌کرد، بر دل انسان‌های ناآگاه اثر می‌گذاشت. سخنانش همچون صدای طبل طنین‌انداز بود. او مانند طبل، بلندآواز و توخالی بود. طبل که با ضربه‌ای کوچک، صدای بزرگ و هولناکی تولید می‌کند؛ اما در عین حال درونش کاملا تهی می‌باشد. او نیز با داشتن قوه‌ی بیان و گفت سخنان هیجان‌انگیز در عمل کاملاً توخالی و فاقد ذره‌ای صداقت و درست‌کاری بود. اما چون اطرافیانش در جهل و نادانیبه سرمی‌بردند، تحت تأثیر سخنانش قرارگرفته و بدون فکر کردن حرف‌هایش را پذیرفته به اوامرش گردن می‌نهادند وبه حمایت از او برمی‌خاستند. آنان واقعاً باور کرده بودند که «ابومعمر» انسانی سخن‌ور و خردمند است، از نظر عقل و هوش بردیگران برتری دارد. چنان مشهور بود که دارای دو قلب است، به همین دلیل او به صاحب دو قلب مشهور شده بود.درروز (بدر) «ابو معمر» با گروهی از مردم در کمال چابکی و دلاوری؛ در حالی که احساسات و تفکرات جاهلی و غرور و نادانی بر آنان غلبه کرده بود، به سوی میدان جنگ شتافت. با خیال‌پردازی و بافتن دروغ‌ها و دادن وعده‌های دروغین می‌خواستند خدا و رسول خدا صلي الله علیه وسلم را تکذیب نمایند و با دین حق به مقابله برخیزند. پدر بزرگشان،[1] ابوجهل، نیز در این نبرد با آنان همراه و همرزم بود.
هنگامی که دو لشکر (اسلام و کفر) با هم برخورد نموده و در مقابل هم صف‌آرایی کردند، پیامبر خدا صلي الله علیه وسلم از پروردگار طلب کمک و یاری کرد. از ته دل و با تضرع از خداوند کمک خواست. خداوند نیز دعای او را پذیرفت و سپاهی از ملایکه به یاری و کمک (مسلمانان) فرستاد.
جنگ آغاز شد و سرهای کافران یکی پس از دیگری بر زمین می‌افتاد و دست‌ها و پاهای بریده‌ی آنان این طرف و آن طرف دیده می‌شد. خون از بدن‌ها جاری و زخمی‌ها برزمین افتاده و خاک‌آلوده شده بودند و داس مرگ همچون خوشه‌های گندم یکی پس از دیگری آنان را درو می‌کرد و سرانجام مشرکان دچار شکست سختی  شدند. آنان در آن روز به سه دسته تقسیم شدند:
- گروه اول: دسته‌ای که در میدان جنگ کشته شدند.
- گروه دوم: که به اسارت سپاه اسلام درآمدند.
- گروه سوم: که از میدان جنگ فرار کردند.
در آن روز «ابو معمر» پرمدعا و سخن‌گو جزو اولین کسانی بود که فرار کرد و از میدان گریخت تا جسم و جان خود را از مرگ حتمی نجات دهد. او با دیدن صحنه‌های وحشت‌ناک میدان جنگ و کشته‌شدن بزرگان و فرمان‌دهان، مخصوصاً کشته شدن ابوجهل و هنگامی که دید صورت ابوجهل در میدان جنگ خون‌آلود شده است و خاک و خون قاطی شده و لاشه‌اش را گل‌آلود نموده، خون از لاشه‌اش جاری و قلبش از تپش باز ایستاده و دیگر قدرت سخن گفتن و یاوه‌گویی ندارد،...
با دیدن صحنه‌های هولناک سرش را پایین انداخت[2] و خود را به باد سپرد[3] و به سرعت از میدان معرکه گریخت. آن‌قدر ترسیده بود که فاصله‌ی طولانی میان بدر و مکه را با پای پیاده طی کرد، بدون این که فکر کند که آیا شب است یا روز؟ جالب‌تر این که از شدت وحشت و گیجی و حواس‌پرتی شترش رادر میان میدان نبرد جاگذاشت و اصلاً یادش نبود که شتری به همراه دارد.
(هنگام ورود به مکه) آن‌چنان حال و احوالی داشت که مردم او را مسخره کردند؛ چرا که پایش برنه بود و تنها یک لنگه کفش را آن هم زیربغلش گذاشته بود، به همراه داشت. همچون مست و بی‌هوش به این طرف و آن طرف می‌افتاد. زنان و کودکان او را تحقیر می‌کردند و بردرد و رنجش می‌افزودند. با این که از میدان معرکه گریخته بود، باز می‌ترسید و درامان نبود.
هنگامی که از احوال و اوضاعش می‌پرسیدند: با صدهای بریده بریده و نفس زنان و کلمات منقطع و صدایی لرزان مردم را از شکستی که بر قریش وارد شده و از مصیبت‌هایی که دامن‌گیر آنان  شده بود، باخبر می‌ساخت. مردم نیز با شنیدن این اخبار بر سر و صورت خود می‌زدند. زنان گونه‌هایشان را می‌دریدند و گریبان‌هایشان را پاره می‌ساختند و با صدای بلند شروع به گریه و شیوه و زاری می‌کردند.
پس از گذشت مدت زمان طولانی که مردم به دور او جمع شده بودند و پس از شرح و تفصیل گزارش رخدادهای میدان جنگ که برای آنان بازگو کرد ناگهان از میان جمعیت زنی با طعنه و سخنانی تمسخرآمیز رو به «ابومعمر» کرد و گفت: ای صاحب دو قلب! ای ترسوی بزدل فراری! آن چیست که در زیر بغل داری؟!!!
در این لحظه بود که متوجه غفلت خود  شد و از خواب غفلت بیدار شد و به گیجی و حواس‌پرتی خود پی برد و توخالی بودن و بی‌مایه بودن خود را شناخت. این بود که لنگه کفش را پرت کرد، درحالیکه با حسرت و با شرمندگی می‌گفت: یادم رفت! (فراموش کردم!!) میان آن‌ها چیزهایی می‌گذشت که کسی متوجه آن نمی‌شد. به این ترتیب صفحه‌ای از صفحات (کتاب) جاهلیت پاره شد و دور انداخته شد و گرهی از گره‌های هواپرستی باز شد و (بعضی از) مردم فهمیدند که چه‌قدر برحق و حقیقت افترا و دروغ بسته‌اند و از جاده‌ی عدل و انصاف دور گشته‌اند و تا حدودی پی بردند که:
«مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ» (احزاب: 4).
«خداوند دو دل (قلب) را در درون کسی قرار نداده است...».

--------------------------------------
1. منظور پدربزرگشان در این جا برتری ابوجهل از نظر شرک و کفر و نادانی می‌باشد، نه پدربزرگ اصلی و نسبی.
2. کنایه از ترسیدن.
3. در ضرب‌المثل می‌گویند: «طرف دو پا داشت دو پای دیگر نیز قرض گرفت و فرارکرد» یعنی به سرعت صحنه را ترک کرد.<?xml version='1.0' encoding='UTF-8' standalone='yes' ?><html><body><a class="text" href="w:text:100.txt">لقمان حکیم</a><a class="text" href="w:text:101.txt">لقمان علیه السلام</a><a class="text" href="w:text:102.txt">نبوت و حکمت</a><a class="text" href="w:text:103.txt">بندگی و اولین تجربه‌ی انسانی لقمان</a><a class="text" href="w:text:104.txt">قاضی در میان بنی‌اسراییل</a><a class="text" href="w:text:105.txt">وصیت لقمان برای فرزندش</