ن مملکت سبأ و بلقیس و مشاورانش را خوار گرداند و با دلایل حسی آنان را قانع کند که نیرویی که از جانب خداوند متعال باشد، بسیار بزرگ‌تر و بالاتراز قدرتی است که آنان بیهوده به آن مغرور گشته‌اند. پس به عده‌ای از اطرافیانش گفت:
«قَالَ يَا أَيُّهَا المَلَأُ أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ» (نمل: 38).
«(سلیمان خطاب به حاضران) گفت: ای بزرگان! کدام یک از شما می‌تواند تخت او راه پیش من حاضر آورد، قبل از آن که نزد من بیایند و تسلیم شوند (تا بدین وسیله با قدرت شگرفی رویاروی گردند و دعوت ما را بپذیرند)».
فرزند عزیزم! تخت، رمز سلطنت و قدرت پادشاهان است.
«قَالَ عِفْريتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِكَ وَإِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ» (نمل: 39).
«عفریتی از جنیّان گفت: من آن را برای تو حاضر می‌آورم پیش از این که (مجلس به پایان برسد و) تو از جای برخیزی و من بر آن توانا و امین هستم».
من می‌توانم با سرعتی زیاد بدون این که آسیبی به آن (او) برسانم، آن (او) را نزد تو بیاورم. ولی سلیمان علیه السلام می‌خواست این کار خیلی سریع‌تر انجام گیرد. (در این هنگام) یکی دیگر که علم و قدرتش بیش‌تر بود برخاست و گفت:
«أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ» (نمل: 40).
«... من تخت (بلقیس) را پیش از آن که چشم بر هم زنی، نزد تو خواهم آورد...».
تنها در یک لحظه تخت بلقیس را نزد سلیمان آورد و سلیمان در نهایت خشوع و تواضع و با ایمان کامل به پروردگار خویش گرفت:
«قَالَ هَذَا مِن فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَمَن شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ» (نمل: 40).
«... گفت: این از فضل و لطف پروردگار من است. (این همه قدرت و نعمت به من عطا فرموده است) تا مرا بیازماید که آیا شکر (نعمت) او را به جای می‌آورم یا ناسپاسی می‌کنم. هرکس که سپاس‌گزاری کند تنها به سود خویش سپاس‌گزاری می‌ند و هر کس که ناسپاسی کند، پروردگار من بی‌نیاز (از سپاس او و) صاحب کرم است (و سفره‌ی کریمانه‌ی انعام خود را از شکرگزار و ناشکر قطع نمی‌کند)».در این هنگام پس از این که هدایای بلقیس به سویش بازگردانده شد، به همراه کاروانی تشریفاتی متشکل از بزرگان و سرداران مملکت سبأ را ترک کرده و به راه افتادند. به راستی (بلقیس) صلح و سلامت را برای سرزمین و ملتش می‌خواست و به سوی مملکت سلیمان علیه السلام در بیت‌المقدس رفت و دوستی خود را نسبت به حضرت سلیمان اعلام کرد. (این در حالی بود که) نمی‌دانست برسرتخت پادشاهی‌اش چه آمده است.
هنگامی که آنان هنوز در راه بودند و خبر آمدن آن‌ها به حضرت سلیمان علیه السلام رسید، سلیمان علیه السلام خواست که پوزه آنان را به خاک بمالد. این بود که دستور داد تخت او را نزدش بیاورند. (اما) قبل از رسیدن کاروان تشریفاتی آنان و ورودشان به نزد حضرت سلیمان علیه السلام، سلیمان دستور داد که:
«نَكِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا» (نمل: 41).
«... تخت او را (با تغییرات محل برخی از زینت‌آلات و رنگ روغن ظاهری) ناشناخته کنید...».
«نَنظُرْ أَتَهْتَدِي أَمْ تَكُونُ مِنَ الَّذِينَ لَا يَهْتَدُونَ» (نمل: 41).
«... تا ببینیم متوجه می‌شود که (تخت اوست) یا جزو کسانی خواهد بود که پی نمی‌برد (که این خود آن تخت است)».
بلقیس وارد بارگاه و درباره سلیمان شد و بعد از این که در مجلس همچون پادشاهان نشست به او گفتند:
«أَهَكَذَا عَرْشُكِ» (نمل: 42).
«... آیا تخت تو این‌گونه نیست؟...».
بلقیس به دقت به تخت نگریست... سپس:
«قَالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ» (نمل: 42).
«... انگار این همان است...».
سخن سلیمان را تأیید کرد که می‌گوید:
«وَأُوتِينَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَكُنَّا مُسْلِمِينَ(42) وَصَدَّهَا مَا كَانَت تَّعْبُدُ مِن دُونِ اللَّهِ إِنَّهَا كَانَتْ مِن قَوْمٍ كَافِرِينَ(43)» (نمل: 43-42).
«... ما پیش از این (معجزه) هم (با مشاهده‌ی کار هدهد و شنیدن چیزهایی از قاصدان خودف از حقانیت سلیمان) آگاهی یافته و از زمره منقادان و تسلیم شدگان بوده‌ایم (و چندان نیازی به این معجزه جدید نبود).* و معبودهای که به جای خدا پرستش می‌کرد، او را (از پرستش خدا) بازداشته بود و او هم از زمره‌ی قوم کافر خود بود. (با سلیمان خویشتن را تسلیم پروردگار جهانیان می‌دارم)».
نادانی و ضعف و شکست بلقیس و گروهش که به سبب کفر و ناسپاسی‌شان بود، یکی پس از دیگری نمایان شد و نقشه‌ها و ادعاهایشان پایان پذیرفت.
سلیمان از جایگاهش برخاست و به دنبال او بلقیس نیز برخاست، سپس حاضران در مجلس نیز به دنبال آنان برخاسته و کاروان به سوی سالن‌های داخلی قصر که از بلور صاف ساخته  شده بود به راه افتادند. آن‌جا مکانی بسیار وسیع بود که سقف آن به وسیله‌ی ورق و با تکیه بر ستون‌های زیبا پوشیده شده بود.
سلیمان کمی درنگ کرد، تا بلقیس را جلو بیندازد. دراین هنگام که بلقیس خواست بر روی صفحه بلور قدم بگزارد، ساق پاهای خود را برهنه کرد. چون او تصویر پای کاروانیان و همراهان خود و همچنین تصویر ستون‌های قصر را بر سطح بلور قصر مشاهده کرد و فکر کرد که آن‌جا روی زمین حوضی پر از آب صاف و گوارا است. سلیمان علیه السلام تبسمی کرد و گفت:
«إِنَّهُ صَرْحٌ مُّمَرَّدٌ مِّن قَوَارِيرَ» (نمل: 44).
«... قصر از بلور صاف ساخته شده است...»
در این هنگام جهل و نادانی همچون روز روشن نمایان شد و در مقابل علم فراوانی که خداوند به پیامبرش سلیمان علیه السلام بخشیده بود و در مقابل قدرتی که پروردگار بلند مرتبه به او عطا کرده بود، به نشانه‌ی تعظیم وتسلیم سرش را پایین انداخت و گفت:
«قَالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ (نمل: 44)».
«... (بلقیس از دم و دستگاه سلیمان شگفت‌زده  شد و سلطنت و قدرت مادی و معنوی خود را در برابر فرمان‌روایی و توانایی و دارایی سلیمان، ناچیز دید و) گفت: (هم اینک پشیمانم) و با سلیمان خویشتن را تسلیم پروردگار جهانیان می‌دارم (و به پیغمبری او اقرار می‌نمایم و تو را به یگانگی می‌ستایم)».
این صحنه از صحنه‌های جدال میان ایمان و کفر، عبرتی است برای کسانی که بر خود ستم کرده‌اند، تا بدانند که در نهایت پیروزی ازآن افراد باایمانی است که تسلیم فرمان‌های پروردگار جهانیان می‌باشند.<?xml version='1.0' encoding='UTF-8' standalone='yes' ?><html><body><a class="text" href="w:text:67.txt">اصحاب فیل</a><a class="text" href="w:text:68.txt">ابرهه</a><a class="text" href="w:text:69.txt">ترغیب به بزرگ‌داشت کعبه</a><a class="text" href="w:text:70.txt">ایجاد ترس و رعب</a><a class="text" href="w:text:71.txt">حمله به کعبه</a><a class="text" href="w:text:72.txt">برخوردهای شکست خورده</a><a class="text" href="w:text:73.txt">در نزدیکی‌های مکه</a><a class="text" href="w:text:74.txt">درگیری سپاه ابرهه</a><a class="text" href="w:text:75.txt">ورود ابرهه به شهر مکه</a><a class="text" href="w:text:76.txt">پاسخ عبدالمطلب به ابرهه</a><a class="text" href="w:text:77.txt">حمله‌