گفته ها، برادران يوسف پيامبر بوده اند. به دليل اينك خداوند متعال فرموده است: (و اوحينا الي ابراهيم و اسمعيل و اسحق و يعقوب و الاسبلس) و به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و نوادگان وحي نموديم. و اسباط (نوادگان) فرزندان دوازده گانة يعقوب و فرزندان آنها هستند. و از جمله چيزهايي كه بر صحت اين مطلب دلابت مي نمايد اين است كه يوسف آنها را در خواب به صورت ستارگاني درخشان ديد. 
و ستارگان ماية روشنايي و هدايت و راهبري هستند، و روشنايي و راهنمايي كردن از صفات پيامبران مي باشد. پس اگر هم پيامبر نبوده باشند دانشمندان و علمايي بوده كه مردم را راهنمايي مي كرده اند. 
10 – خداوند به يوسف دانش و فرزانگي و اخلاق نيك و دعوت به سوي خدا و به سوي دينش، و گذشت از برادران خطاكارش را ارزاني نمود، و او بي درنگ آنها را بخشيد و با سرزنش نكردنشانو عيب نگرفتن از آنان به طور كامل از آنها صرف نظر كرد، و اين از منت هاي الهي بر يوسف بود. سپس يكي از نعمت هاي خدا ومنت هاي الهي بر يوسف اين بود كه با پدر و مادرش نيكي كرد و با برادرانش نيز نيكي نمود و با همة مردم نيكوكار بود. 
11- برخي از بديها از برخي ديگر سبك تر هستند، و مرتكب شدن زياني سبك از ارتكاب زبان بزرگتر بهتر است، زيرا برادران يوسف وقتي كه بر كشتن و قتل يوسف و با تبعيد او به سرزمين دور اتفاق كردند، يكي از آنها گفت: (لاَ تَقْتُلُواْ يُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِي غَيَابَةِ الْجُبِّ) يوسف را نكشيد بلكه او را در ژرفاي چاه بياندازيد، و سخن اين يكس از سخن ديگر برادران بهتر، و زيانش كمتر بود. و به سبب پيشنهاد او برادرانش ازگناه بزرگ قتل نجات يافتند. 
12- چيزي كه دست به دست، و داد و ستد شودو كالا محسوب گردد و دانسته نشود كه به طريقه اي غير شرعي موردخريد و فروش واقع گشته است، جايز است كه مورد خريد و فروش واقع شود يا از آن است،اده گردد. زيرا برادران يوسف كه او را فروختند، فروختن يوسف جايز نبود، سپس كاروايان وي را به مصر برده و در آنجا روختند و يوسف نزد سرورش به عنوان غلام و بنده ماند و خداوند فرمود: (وَشَرَوْهُ)و خداوند فعل آنان را هر چند كه حرام بود «شراء» يعني فروختن ناميد، و يوسف نزد آنها به منزلة غلام و برده اي محترم و گرامي بود. 
13- از خلوت كردن با زناني كه خطر بروز فتنه از جانب آنها وجود دارد بايد پرهيز نمود، و نيز از محبتي كه بيم آن مي رود مضر باشد بايد پرهيز كرد، زيرا آنچه كه براي زن عزيز مصر پيش آمد بدان خاطر بود كه با يوسف تنها بوده و به شدت يوسف را دوست مي داشت، تا جايي كه محبت يوسف آرام و قرار او را بر هم زد و سرانجام مكارانه از او خواست تا عمل منافي عفت را انجام دهد. سپس بر يوسف دروغ بست و به سبب آن يوسف مدت زيادي در زندان ماند. 
14- آهنگ و قصدي كه يوسف براي آن زن كرد و سپس آن را براي خدا ترك نمود، از جمله چيزهايي است كه او را به خدا نزديك كرد، زيرا نفس سركش و طبيعت و سرشت بيشتر مردم داراي چنين قصد و آهنگي مي باشد. 
پس هنگامي كه يوسف خواستة نفس و محبت و ترس خدا را در كنار هم قرار داد، محبت خدا و ترس او را برانگيزد و هواي نفس ترجيح داد، و از جمله كساني گرديد كه (خاف مقام ربه، و نهي النفس عن الهوي) از مقام پروردگارشان مي ترسند و نفس را از پيروي از هواي و هوس باز مي دارند. و از زمرة هفت گروهي گرديد كه خداوند آنها را در زير سايةعرش خود در روزي كه سايه اي جز ساية او نست جاي مي دهد. يكي از آن هفت گروه كسا ست كه زني داراي مقام و زيبايي فراواني او را به عمل زشت زنا فرا بخواند اما او بگويد: من از خدا مي ترسم. 
و آهنگي كه بنده به سبب آن ملامت مي شود تصميم و آهنگي است كه بر آن پاي بفشارد و تبديل به تصميم قطعي او شود و درصدد عملي كردن آن بر آيد. 
15- هر كس كه اهل ايمان باشد و كارهايش را فقط براي خدا انجام دهد، خداوند به پاس ايمان و اخلاص صادقانه اش انواع بدي و زشتي و عوامل گناه را از او دور مي نمايد، زيرا فرمود: (وَهَمَّ بِهَا لَوْلا أَن رَّأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاء إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ ) و يوسف قصد او را كرد اما برهان پروردگارش را ديد و از اين كار منصرف شد. ما چنين كرديم تا بدي و ناشايستي را از دور سازيم، چرا كه او از بندگان مخلص ما بود. بنا به قرائت كسي كه «المخلصين» را به كسر لام بخواند. و اما كسي كه آن را با فتح لام «المخصلين» بخواند و بدين معني است كه خداوند او را خالص گرداند و از ناپاكيها دور كرد، و اين متضمن اخلاص يوسف نيز مي باشد. 
و هنگامي كه يوسف عمل خود را خالصانه براي خدا انجم داد خداوند او را خالص گرداند و از بدي و زشتي نجات داد. 
16- شايسته است كه بندة مسلمان هرگاه محلي را ديد كه در آن فتنه و اسباب گناه است از آنجا دور شود، تا بتواند از گناه رهايي يابد. زيرا وقتي آن زن كه يوسف در خانه اش بود مكارانه از او خواست تا با وي عمل منافي عفت انجام دهد يوسف فرار كرد و به سوي در رفت تا از شر آن نجات يابد. 
17- چنانچه مسئله اي بر ما مشتبه گردد به قرينه عمل مي كنيم، پس اگر زن و رمدي در رابطه با اسباب و اثاثية خانه با همدگير اختلاف كردند و هر يك آن رااز آن خود دانست، آنچه كه مردانه مي باشد از آن مرد است، و آنچه كه زنانه مي باشد و از آن زن است . و اين در صورتي است كه گواه و شاهدي وجود نداشته باشد. و همچنين اگر نجار و آهنگري در رابطه با وسيله اي از وسايل حرفة خود اختلاف كردند و گواهي وجود نداشت، آن وسيله به كسي تعلق مي گيرد كه در شغل او كاربرد دارد. 
و استناد به قيافه شناس در اشتباه و اثار از اين باب است. و آن گواه كه از فاميل هاي همسر عزيز بود و قرينه را مشاهده كرد و طبق قرينة «پاره شدن پيراهن يوسف» بر راستگو بودن وي و دروغگو بودن زن عزيز استدلال نمود. 
و طبق اصل «صدر حكم بر اساس وجود قرينه» با پيدا شدن پيمانه پادشاه دربار برادر يوسف به دزد بودن او حكم شد، بدون اينكه گواهي وجود داشته، و بدون اينكه او اقرار به دزدي نموده باشد. 
بنابراين هرگاه كالاي دزديده شده در دست سارق يافت شد به ويژه اگر چنين كسي معروف باشد كه دزدي مي كند بر او حكم مي شود كه دزدي كرده، و اين از وجود گواه در اثبات مسئله موثرتر است. 
و همچنين اگر كسي شراب است،راغ كرد، و نيز اگر زني بدون اينكه شوهر داشته باشد حامله شد بر انان حد جاري مي گردد، مگر اينكه مانعي وجود داشته باشد. بنابراين خداوند اين داور را گواه ناميده و فرمود: (وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِّنْ أَهْلِهَا) و گواهي از خاندان او گواهي داد. 
18- يوسف ، هم داراي زيبايي ظاهري بود و هم داراي زيبايي باطني، و زيبايي ظاهري او باعث شد تا زني كه سوف در خانه اش بود چنان كند، نيز زناني كه همسر عزيز را ملامت كرده بودند، دست هايشان را ببرند و بگويند: (مَا هَـذَا بَشَرًا إِنْ هَـذَا إِلاَّ مَلَكٌ كَرِيمٌ ) اين انسان نيست، اين جز فرشته اي بزرگواري نيست و اما زيبايي باطني يوسف، عفت و پاكدامني و دوري وي از گناه بود، هر چن