َ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُن مِّنَ الْجَاهِلِينَ گفت: «پروردگارا! زنداني براي من خوشايندتر از چيزي است که مرا به آن فرا مي خوانند، و اگر مکر آنان را از من باز نداري به آنان گرايش پيدا کرده و از زمرۀ نادانان مي گردم». 
فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ  پروردگارش دعاي او را اجابت کرد و کليد و مکر آنان را از او باز داشت. بي گمان او شنواي داناست. 
ثُمَّ بَدَا لَهُم مِّن بَعْدِ مَا رَأَوُاْ الآيَاتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ آنگاه پس از آنکه نشانه ها را ديدند چنين به نظرشان رسيد که او را تا مدتي زنداني کنند. 
خبر در شهر پخش شد و زنان با يکديگر در اين مورد گفتگو کرده و همسر عزيز را ملاقات نموده و مي گفتند: (امْرَأَةُ الْعَزِيزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَن نَّفْسِهِ) زن عزيز مکارانه از غلامش مي خواهد تا از پاکدامني خود در گذرد، به راستي عشق يوسف دلش را اشغال کرده است. و اين کار زشتي است، چرا که او زن گرانقدر و بزرگي است و شوهرش نيز شخصيت گرانقدر و بزرگي مي باشد. با وجود اين از غلامش که زير دستش بود و او را به خدمت گرفته بود مي خواد با وي چنين کاري را انجام دهد، و سخت به محتب او گرفتار آمده است. (قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا) همانا محبت و عشق او در عشق قلبش جاي گرفته ،  اين نهايت عشق و محبت است، ( إِنَّا لَنَرَاهَا فِي ضَلاَلٍ مُّبِينٍ ) همانا ما او را در گمراهي آشکاري مي بينيم که چنين کاري از او سرزده است. اين امر از ارزش او مي کاهد  ونزد مردم او را خوار مي گرداند. 
اين سخن آنها مکر و توطئه بود، و هدفشان تنها سرزنش و انتقاد از وي نبود، بلکه مي خواستند بدينوسيله به ديدن يوسف که زن عزيز مصر دلباخته اش شده بود، بروند تا همسر عزيز مصر خشمگين شود و يوسف را به آنها نشان دهد و وي را معذور بدارند. بنابراين اين اقدام را مکر ناميد و فرمود:
(فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ ) هنگامي که زن عزيز مکر و بدگويي ايشان را شنيد کسي را به دنبال آنان فرستاد و آنها را براي مهماني به خانه اش دعوت کرد. (وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً) و براي آنان مکاني آماده نمودکه در آن انواع فرش ها و بالش ها و خوردني هاي لذيذ فراهم شده بود. و از جمله چيزهايي که در اين مهماني آورده بود ميوه اي بود که به چاقو نياز داشت و آن پرتقال يايغره بود.( وَآتَتْ كُلَّ وَاحِدَةٍ مِّنْهُنَّ سِكِّينًا ) و به دست هر يک از آنان چاقويي داد تا آن ميوه را پوست بکنند و بخورند. (وَقَالَتِ ) و به يوسف گفت: (اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ ) در حالت زيبايي و درخشندگي وارد مجلس ايشان شو، (فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ ) پس هنگامي که زنان او را ديدند در دل هاي خود او را بزرگ يافتند و منظرۀ شگفت انگيزي مشاهد نمودند که هرگز چنين چيزي را نديده بودند. (وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ ) و از شدت حيرت دست هايشان را با چاقو هايي که در دست داشتند، بريدند. (وَقُلْنَ حَاشَ لِلّهِ) و گفتند: سبحان الله! ( مَا هَـذَا بَشَرًا إِنْ هَـذَا إِلاَّ مَلَكٌ كَرِيمٌ ) اين انسان نيست، بلکه فرشته اي بزرگوار است زيرا يوسف، چنان زيبايي  نوري داشت که نشانه اي براي بينندگان و عبرتي براي انديشمندان بود. 
و هنگامي که زيبايي آشکار يوسف براي آنان ثابت شد آنان را شگفت زده کرد و همسر عزيز را معذور دانستد. زن عزيز خواست زيبايي باطني و دروني يوسف و آراستگي و عفت و پاکدامني او را هم به آنان نشان بدهد، پس آشکارا و بدون پروا محبت شديد خود را نسبت به يوسف اعلام کرد، زيرا ديگر زنان او را ملامت نمي کردند، و گفت: (وَلَقَدْ رَاوَدتُّهُ عَن نَّفْسِهِ فَاسَتَعْصَمَ ) و به راستي او را به خويشتن خوانده ام ولي او امتناع ورزيد. در حالي که زن عزيز همچنان او را مکارانه به خود مي خواند و گذر وقت و زمان جز محبت و اضطراب و اشتياق وصال يوسف چيزي به او نمي افزود. بنابراين در حضور زنها گفت: (وَلَئِن لَّمْ يَفْعَلْ مَا آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَلَيَكُونًا مِّنَ الصَّاغِرِينَ (و اگر آنچه را که به او دستور مي دهم انجام ندهد قطعاً زنداني مي شود و خوار و زبون خواهد بود. 
او را تهديد کرد تا خواسته اش را بپذيرد و به هدفش برسد. در اين هنگام يوسف به پروردگارش پناه برد و در مقابل مکر زنان از او ياري جست و (قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ ) گفت: پروردگارا! زندان براي من خوشايندتر از چيزي است که مرا به آن فرا مي خوانند و اين دلالت مي نمايد که زنان به يوسف اشاره مي کردند که از بانويش اطاعت کند و فرمان او را بپذيرد و در اين مورد مکر مي ورزيدند. 
پس يوسف زندان و عذاب دنيوي را بر لذتي آماده که موجب عذاب سخت مي شود، ترجيح داد. (وَإِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ ) و اگر مکر آنان را از من بازنداري به آنان تمايل پيدا مي کنم. زيرا من ضعيف و ناتوان هستم اگر بدي را از من دور نکني. (وَأَكُن مِّنَ الْجَاهِلِينَ ) و اگر به آنان تمايل پيدا کنم از زمرۀ نادانان مي گردم، زيرا اين کار ناداني و جهالت است ، چون آدم جاهل لذتي اندک و آلوده را بر لذت ها و خوشي ها ي متنوع در باغهاي پر ناز و نعمت ترجيح مي دهد. و هر کس لذت زودگذر را بر سعادت حقيقي  وابدي ترجيح دهد بسيار نادان است. و علم و عقل، آدمي را به ترجيح دادن مصلحت و لذت بزرگتر را فرا مي خوانند، و چيزي را ترجيح مي دهند که سرانجام آن بهتر است. 
(فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ ) و پروردگارش دعاي او را بدانگاه که وي را فرا خواند اجابت کرد، (فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ ) زن عزيز همواره با مکر و زاري از او التماس مي کرد و به راههاي مختلفي متوسل مي شد تا او را راضي کند. اما يوسف او را نااميد کرد و خداوند مکر همسر عزيز را از او باز داشت. (إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ) بي گمان خداوند شنواي دعاي دعا کننده است و به نيت و قصد شايستۀ او و ضعف و ناتواني اش که مقتضي آن است خداوند با لطف و ياري خود به کمک وي بشتابد، آگاه است. و خداوند با لطف و ياري خويش او را ياري نمود.پس اين است آنچه که خداوند يوسف را با آن از اين فتنۀ بزرگ و رنج سخت نجات داد. اما مالکان و صاحبان يوسف پس از آنکه خبر پخش شد و برخي زن عزيز را معذور دانستند و برخي او را ملامت کرده، و برخي از او عيب گرفتند. ( بَدَا لَهُم مِّن بَعْدِ مَا رَأَوُاْ الآيَاتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ ) پس از آنکه نشانه هاي دال بر برائت و پاکدامني وي ديدند چنين به نظرشان رسيد که او را تا مدتي زنداني کنند تا اين خبر پايان يابد و مردم آن را فراموش کنند. 
زيرا وقتي که خبري پخش شود مادامي که اسباب و عوامل آن وجود داشته باشد همواره شايع مي گردد، و چون اسباب آن از بين برود به فراموشي سپرده خاهد شد. پس آنان صلاح را در آن ديدند که يوسف را زنداني کنند. بنابراين او را به زندان فرستادند.أَمْ تَقُولُونَ إِن