وانع زيادي را بر سر راه انجام اين کار قرار داد، چرا که مي خواست بدي و ناشايستي را از او در نمايد، زيرا او از بندگان مخلص خدا بود وعبادت هايش را خالص براي خدا انجام مي داد. و خداوند وي را پاکيزه نمود و براي خود برگزيد، و نعمت ها را به سويش سرازير کرد و زشتي ها را از وي دور نمود. وَاسُتَبَقَا الْبَابَ وَقَدَّتْ قَمِيصَهُ مِن دُبُرٍ وَأَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَى الْبَابِ قَالَتْ مَا جَزَاء مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوَءًا إِلاَّ أَن يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ و با همديگر به سوي درشتافتند و آن زن پيراهن يوسف را از پشت پاره کرد. شوهرش را دم در دريافت. (زن به شوهر خود) گفت: «سزاي کسي که نسبت به همسرت قصد انجام کار زشت کند چيست جز اين که يا زنداين گردد يا عذابي دردناک ببيند؟»
قَالَ هِيَ رَاوَدَتْنِي عَن نَّفْسِي وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِّنْ أَهْلِهَا إِن كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِن قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الكَاذِبِينَ يوسف گفت: «او با نيرنگ مرا به خود خواند»، و شاهدي از خانوادۀ آن زن گواهي داد که اگر پيراهن يوسف از جلو پاره شده باشد زن راست مي گويد، و يوسف از دروغگويان است. 
وَإِنْ كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِن دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَهُوَ مِن الصَّادِقِينَ و اگر پيراهنش از پشت پاره شده باشد زن دروغ مي گويد و او (= يوسف) از راستگويان است. 
فَلَمَّا رَأَى قَمِيصَهُ قُدَّ مِن دُبُرٍ قَالَ إِنَّهُ مِن كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ  هنگامي که (عزيز مصر) ديد پيراهن يوسف از پشت پاره شده است، گفت: «اين از مکر شماست، آري! مکرتان (بسيار) بزرگ است». 
يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هَـذَا وَاسْتَغْفِرِي لِذَنبِكِ إِنَّكِ كُنتِ مِنَ الْخَاطِئِينَ (عزيز مصر گفت):«اي يوسف! از اين ماجرا در گذر (و تو نيز اي زن) براي گناهت آمرزش بخواه که تو از خطاکاران بوده اي». 
بعد از اينکه آن زن با نيرنگ و کرشمه و ناز يوسف را به سوي خود خواند و يوسف از پذيرش خواسته اش امتناع ورزيد و خواست فرار نمايد، و به سوي در شتافت تا نجات پيدا کند و از فتنه بگريزد، زن به سويش شتافت و لباسش را گرفت و پيراهن يوسف پاره شد، و هنگامي که به دم در رسيد شوهرش را در نزديکي درب يافتند، و او چيزي را مشاهده کرد که بر وي دشوار آمد. بنابراين زن عزيز بلافاصله به دروغ گفتن پرداخت و ادعا کرد که يوسف درصدد انجام چنين کاري با او بوده است، پس گفت: (مَا جَزَاء مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوَءًا) سزاي کسي که به همسرت قسد بدي داشته باشد چيست؟ و نگفت کسي که با همسرت کار بدي انجام دهد، تا خود و يوسف را از انجام اين کار تبرئه کند، بلکه مي خواست وانمود کند که يوسف درصدد انجام چنين کاري بوده است. ( إِلاَّ أَن يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ) سزاي او جز اين نيست که يا زنداني گردد يا شکنجه دردناکي ببيند. 
يوسف خودش را از اتهامي که همسر عزيز وي را بدان متهم کرد تبرئه نمود و گفت: (هِيَ رَاوَدَتْنِي عَن نَّفْسِي ) او با نيرنگ مرا به خود خواند. پس در اين هنگام احتمال راست گفتن هر يک از آن دو مي رفت و معلوم نبود که کداميک راست مي گويد. اما خداوند براي حقيقت و راستي نشانه و علامت هايي قرار داده است که بر آن دلالت مي نمايند. و گاهي بندگان آن را مي دانند و گاهي آن را نمي دانند. پس خداوند در اين قضيه منت گذاشت تا راستگو از دروغگو شناخته شود و پيامبرش يوسف عليه السلام تبرئه گردد. بنابراين شاهدي رااز خانوادۀ آن زن برانگيخت و به قرينه اي گواهي داد که همراه هر کس باشد بيانگر راستي اوست بنابراين گفت: (إِن كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِن قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الكَاذِبِينَ (اگر پيراهن يوسف از جلو پاره شده باشد زن راست مي گويد، و يوسف از دروغگويان است، زيرا اين دلالت مي نمايد که يوسف به او روي آورده ، و براي انجام کار زشت کوشيده، و زن خواسته است تا او را از خودش دور نمايد، بنابراين پيراهنش از اين طرف پاره شده است. 
(وَإِنْ كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِن دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَهُوَ مِن الصَّادِقِينَ(  و اگر پيراهنش از پشت پاره شده باشد زن دروغ مي گويد و او يوسف از راستگويان است، زيرا اين بر فرار کردن يوسف دلالت مي نمايد، و اينکه زن از او خواسته است چنين کاري بکند اما او فرار نموده و پيراهنش از اين طريق پاره شده است. 
(فَلَمَّا رَأَى قَمِيصَهُ قُدَّ مِن دُبُرٍ) و هنگامي که عزيز مصر ديد پيراهن يوسف از پشت پاره شده است، راستگويي و بي گناهي يوسف برايش محرز شد و پي برد که زنش دروغ مي گويد پس به وي گفت: (إِنَّهُ مِن كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ ) اين از مکر شماست، بي گمان مکرتان (بسيار) بزرگ است». 
آيا مکري بزرگتر از اين وجود دارد ک او خودش را تبرئه کرد و پيامبر خدا يوسف عليه السلام را متهم نمود؟ سپس وقتي که همسرش درباره مسئله تحقيق کرده به يوسف گفت: (يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هَـذَا ) اي يوسف! در اين باره سخن مگوي و آن را فراموش کن، و براي هيچ کس آن را بازگو مکن. هدفش اين بود که عيب خانواده اش را بپوشاند. (وَاسْتَغْفِرِي لِذَنبِكِ إِنَّكِ كُنتِ مِنَ الْخَاطِئِينَ) و تو اي زن آمرزش بخواه که تو از خطاکاران بوده اي. پس يوسف را به چشم پوشي و گذشت و زن را به استغفار و توبه امر نمود.وَقَالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَن نَّفْسِهِ قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا إِنَّا لَنَرَاهَا فِي ضَلاَلٍ مُّبِينٍ و گروهي از زنان شهر گفتند: «زن عزيز مکارانه از غلامش مي خواهد که از(پاکدامني) خويش در گذرد، به راستي عشق (يوسف) در دلش جاي کرده است، همانا او را در گمراهي آشکاري مي بينيم». 
فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَآتَتْ كُلَّ وَاحِدَةٍ مِّنْهُنَّ سِكِّينًا وَقَالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَاشَ لِلّهِ مَا هَـذَا بَشَرًا إِنْ هَـذَا إِلاَّ مَلَكٌ كَرِيمٌ و هنگامي که (زن عزيز) نيرنگ ايشان را شنيد کسي را دنبال آنان فرستاد و براي آن بالش هايي فراهم ديد و چاقويي به دست هر يک از آنان داد و (به يوسف) گفت: «وارد مجلس ايشان شو». آن گاه چون او ديد بزرگش يافتند و دست هاي خويش را بريدند و گفتند: «ماشاءالله! اين انسان نيست، بلکه فرشته اي بزرگوار است». 
قَالَتْ فَذَلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ وَلَقَدْ رَاوَدتُّهُ عَن نَّفْسِهِ فَاسَتَعْصَمَ وَلَئِن لَّمْ يَفْعَلْ مَا آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَلَيَكُونًا مِّنَ الصَّاغِرِينَ گفت: «اين است آن کسي که مرا به خا طر او سرزنش کرده بوديد، و به راستي وي را به خويشتن خوانده ام ولي او خويشتن داري کرد،  اگر آنچه را که به او دستور مي دهم انجام ندهد قطعاً زنداني مي شود و خوار و زبون خواهد بود». 
قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَإِلا