وسف داخل دلو شد و بيرون آمد. (قَالَ يَا بُشْرَى هَـذَا غُلاَمٌ ) گفت: مژده باد! با اين جوان گرانقدري است (وَأَسَرُّوهُ بِضَاعَةً ) و او را به عنوان کالايي پنهان داشتند . و برادرانش يوسف را از نزديک تعقيب مي کردند و سپس او را از برادرانش خريدند. (بِثَمَنٍ بَخْسٍ ) با پولي ناچيز و بسيار اندک او را خريدند، (دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَكَانُواْ فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ ( تنها به چند درهم او را فروختند، و نسبت به او بي علاقه بودند، چون هدفي جز پنهان کردن و دور نمودن او از پدرش نداشتند. هدفشان اين نبود که پول بگيرند و بخورند. هنگامي که کاروانيان او را يافتند ، خواستند آن را پنهان بدارند و آن را از جمله کالاهايي که همراهشان بود قرار دهند، تا اينکه برادرانش آمدند و گفتند: اين برده ايست متعلق به ما که فرار کرده بود. و کاروانيان يوسف را از آنان با پولي اندکي خريدند و از آنها عهد گرفتند که فرار نکند. 
کاروانيان او را به مصر بردند و عزيز مصر وي را خريد و مورد پسندش قرار گرفت، پس زنش را در مورد او سفارش نمود و گفت: (أَكْرِمِي مَثْوَاهُ عَسَى أَن يَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا) او را گرامي بدار، شايد چون بردگان و خدمتگزاران براي ما خدمت کند و به ما فايده برساند، و يا از او همانطور است،اده نماييم که از فرزندانمان بهره برداري مي کنيم . و شايد اين بدان خاطر بود که آنها فرزندي نداشتند. 
( وَكَذَلِكَ مَكَّنِّا لِيُوسُفَ فِي الأَرْضِ ) و همچنانکه زمينه را براي يوسف فراهم کرديم که عزيز مصر او را بخرد و مورد تکريم قرار دهد، به همان شيوه از اين رهگذر زمينه را برايش فراهم نموديم که در زمين قدرت و سلطه يابد. 
(وَلِنُعَلِّمَهُ مِن تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ) و يا تعبير خوابها را به او بياموزيم. پس او شغل و حرفه اي جز علم و دانش اندوزي نداشت و اين کار سبب شد تا دانش فراواني در مورد احکام و تعبير خواب و غيره به دست آورد. (وَاللّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ) و خداوند بر کار خود چيره و غالب است. يعني ارادۀ خداوند جاري است و هيچ کس نمي تواند او را شکست بدهد. ( وَلَـكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ ) اما بيشتر مردم نمي دانند، بنابراين به منظور نقض نمودن اوامر تقديري خداوند کارهايي از آنان سر مي زند، حال آنکه آنها بسي نانتوانتر و ضعيف تر از آنند که بتوانند چنين کاري را بکنند. 
(وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ) و هنگامي که يوسف به مرحلۀ رشد و قدرت معنوي و جسمي اش رسيد و صلاحيت پيدا کرد که بتواند بارهاي سنگيني از قبيل نبوت و رسالت را بر دوش بکشد. (آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ ) و بدينسان نيکوکاران را پاداش مي دهيم؛ کساني که عبادت خداوند را به نحو احسن و از روي اخلاص انجام داده، و به بهترين وجه ممکن به خلق خدا کمک مي کنند و از جمله پاداشي که در برابر نيکوکاريشان به آنان مي هد علم و دانش مفيد است. و اين دلالت مي نمايد که يوسف در مقام احسان بود، پس خداوند داوري و دانش فراوان و نبوت را به او داد.وَرَاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهَا عَن نَّفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الأَبْوَابَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ قَالَ مَعَاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ إِنَّهُ لاَ يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ و زني که يوسف در خانه اش بود مکارانه خواست تا او را از (پاکدامني) خود به در کند، و درها را بست و گفت: «بيا جلو، و دست به کار شو» . يوسف گفت: «به خداوند پناه مي برم و او (= عزيز مصر) سرور من است، مرا گرامي داشته است، بي گمان ستمکاران رستگار نمي گردند». 
وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلا أَن رَّأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاء إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ و به راستي آن زن قصد (زدن) يوسف کرد و يوسف (نيز) قصد (انتقام گرفن از ) او نمود اما برهان پروردگارش را ديد. ما چنين کرديم تا بدي و ناشايستي را از او دور سازيم ، چرا که او از بندگان پاکيزه و برگزيدۀ ما بود. 
يوسف اين مصيبت بزرگ را از مصيبتي که از جانب برادرانش به او رسيده بود بزرگتر انگاشت، اما صبر و پايداري او پاداش بزرگتري دربر داشت، زيرا در اينجا او از روي اختيار صبر نمود، هر چن که انگيزه هاي راواني براي انجام يافتن آن کار (حرام) وجود داشت). پس يوسف محبت خدا را در برابر عملکرد برادرانش صبر اجباري بود، مانند بيماريها و سختي هايي که بدون اختيار به آدمي مي رسد و راهي جز صبر و مقاومت ندارد. و يوسف عليه السلام در خانۀ عزيز مصر محترم و گرامي بود. 
يوسف داراي چنان زيبايي و کمالي بود که باعث شد، (وَرَاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهَا عَن نَّفْسِهِ ) زن صاحب خانه اش مکارانه درصدد آن باشد او را از پاکدامني اش به در کند. يوسف، غلام آن زن ، و دراختيار وي بود. خانه نيز خالي بود و انجام دادن کار زشت بسيار آسان بود، و کسي هم پي نمي برد. (وَغَلَّقَتِ الأَبْوَابَ ) واضافه بر آن، درها را بست و مکان خلوت شد و آنها مطمئن بودند که کسي وارد نخواهد شد، زيرا درها بسته بود. و آن زن يوسف را به خود خواند. (وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ ) و گفت : بيا جلو، و شروع کن، يوسف مردي مسافر و غريب بود و بسياري از انسانها که در وطن خود و در ميان اشنايان خود از انجام کار زشت شرم مي کنند، در آن ديار به راحتي چنين کارهايي را انجام مي دهند. نيز يوسف اسير آن زن، و آن خانم بانو و سرورش بود. وي از چنان زيبايي برخوردار بود که حسن و جمالش آدمي را به انجام چنين کاري وا مي داشت. يوسف هم جوان مجردي بود که زن او را تهديد کرد که اگر آنچه را مي گويد انجام ندهد وي را به زندان خواهد افکند يا شکنجۀ دردناکي خواهد داد. اما يوسف با وجود چنين انگيزۀ قوي از ارتکاب نافرماني خدا پرهيز نمود. يوسف آهنگ وي را نمود، اما به خاطر خدا آن را ترک کرد و خواستۀ خداوند را بر خواستۀ خداوند را بر خواستۀ نفس اماره اش مقدم داشت. و برهان پروردگار که يوسف آن را ديد علم و ايماني بود که از آن برخوردار بود و باعث ترک همۀ چيزهايي شد که خداوند حرام کرده است، و باعث شد از اين گناه بزرگ دوري جويد و دست نگاه دارد .
(قَالَ مَعَاذَ اللّهِ) يوسف گفت: به خداوند پناه مي برم از اينکه اين کارزشت را انجام دهم، زيرا اين از کارهايي است که خداوند را خشمگين مي نمايد و انسان را از او دور مي کند، نيز خيانتي است در حق سرورم که مرا گرامي داشته است. پس شايسته نيست در مقابل اين همه نيکي بدترين کار را با خانوادۀ او انجام دهم، و اگر چنين کاري بکنم مرتکب بزرگترين ستم شده ام، و ستمگر نيز هرگز رستگار نمي شود. 
خلاصه اينکه ترس از خدا و رعايت حق سرورش که او را گرامي داشته بود، نيز صيانت و پاک نگهداشتن نفسش از ظلم و ستم، ظلم و ستمي که هر کس بدان بيالايد رستگار نمي شود، همچنين برهان و ايماني که در قلبش بود کاري کرد که دستورات خدا را به جاي آورد و از آنچه نهي نموده است پرهيز کند. خداوند متعال 