ِ ) به محض اينکه او را ببريد ناراحت مي شوم و اين کار بر من دشوار مي آيد، زيرا توان تحمل جدايي او را حتي براي مدت اندکي ندارم، پس او را نمي فرستم. و دليل دوم براي نفرستادن وي اين است که (أَخَافُ أَن يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ) مي ترسم از او غافل بمانيد و گرگ او را بخورد. چون او کوچک است و نمي تواند در مقابل گرگ از خود دفاع کند و خود را برهاند. (قَالُواْ لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذًا لَّخَاسِرُونَ) گفتند:«اگر گرگ او را بخورد در حالي که ما گروه نيرومندي هستيم و بر محافظت او مي کوشيم آنگاه زيانکار خواهيم بود، و خيري در ما نيست،  اميد فايده و سودي از ما نمي رود. 
هنگامي که اسباب آرامش پدرشان را فراهم آوردند و موانع فرضي اين کار را برطرف نمودند يعقوب به منظور سرگرمي و تفريح يوسف به وي اجازه داد همراه برادرانش برود.فَلَمَّا ذَهَبُواْ بِهِ وَأَجْمَعُواْ أَن يَجْعَلُوهُ فِي غَيَابَةِ الْجُبِّ وَأَوْحَيْنَآ إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هَـذَا وَهُمْ لاَ يَشْعُرُونَ و هنگامي که او را بردند و تصميم گرفتند وي را به ژرفاي چاه بياندازد به او وحي نموديم که قطعاً آنان را در آينده از اين کارشان خبر خواهي کرد، در حالي که نمي فهمند. 
وَجَاؤُواْ أَبَاهُمْ عِشَاء يَبْكُونَ و شبانگاه ، گريان به نزد پدرشان آمدند. 
قَالُواْ يَا أَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ وَتَرَكْنَا يُوسُفَ عِندَ مَتَاعِنَا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَمَا أَنتَ بِمُؤْمِنٍ لِّنَا وَلَوْ كُنَّا صَادِقِينَ گفتند: «اي پدر! ما رفتيم که مسابقه دهيم و يوسف را نزد اسباب و اثاثيه خود گذاشتيم و گرگ او را خورد، و تو هرگز ما را باور نمي داري هر چند راستگو هم باشيم». 
وَجَآؤُوا عَلَى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ و پيراهن او را آلوده به خون دروغين آوردند، گفت: (نه) بلکه نفس شما کار زشتي را براي شما آرسته است، و من صبر نيک را پيشه مي کنم، و بر آنچه بيان مي داريد خداوند ياور من است. 
هنگامي که برادران يوسف (به سفر تفريحي خويش) رفتند، تصميم گرفتند يوسف را در ژؤفاي چاه بياندازند همچنان که يکي از آنان اين را گفت، که قبلاً نيز به آن اشاره شد. و آنها قدرت خويش را در مورد يوسف اعمال کردند و او را در چاه انداختند. سپس خداوند متعال در اين حالت دشوار بر او وحي نمود: (لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هَـذَا وَهُمْ لاَ يَشْعُرُونَ(   قطعاً آنان را در سرزنش خواهي نمود و آنان از اين کارشان مطلع خواهي کرد و آنها اين را نمي فهمند. 
پس اين مژده اي است مبني بر اينکه او به زودي از اين چاه نجات خواهد يافت، و خداوند او را با خانواده و برادرانش به صورتي که قدرت و فرمانروايي از آن يوسف خواهد بود جمع مي کند. 
(وَجَاؤُواْ أَبَاهُمْ عِشَاء يَبْكُونَ ) و شبانگاه گريه کنان پيش پدرشان آمدند تاخير از وقت معمول و هميشگي که از صحرا مي آمدند؛ و گريه کردنشان را  دليلي بر راستگو بودن خود قرار دادند. پس آنها در حالي که عذري دروغين مي آوردند، گفتند (يَا أَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ) اي پدر! ما رفتيم که مسابقه دهيم. مسابقۀ دوندگي يا مسابقه تيراندازي و نيزه افکني. (وَتَرَكْنَا يُوسُفَ عِندَ مَتَاعِنَا) و يوسف را نزد اسباب و اثاثيه خود گذاشتيم تا همان جا راحت بنشيند( فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ ) پس در حالي که ما نبوديم و مسابقه مي داديم گرگ او را خورد، (وَمَا أَنتَ بِمُؤْمِنٍ لِّنَا وَلَوْ كُنَّا صَادِقِينَ(  و تو هم به خاطر اندوه، و محبت و دلسوزي شديدي که نسبت به يوسف داري ظاهراً ما را تصديق نمي کني. اما تصديق نکردن تو ، ما را از اين باز نمي دارد که عذر حقيقي را بيان نکنيم. (جَآؤُوا عَلَى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ ) پيراهن او را آلوده به خون دروغين نزد پدر آوردند و عنوان کردند که اين ، خون يوسف است و گرگ او را خورده و پيراهنش به خون آغشته گرديده است. اما پدرشان آنها را تصديق نکرد و گقفت: (َبَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا ) بلکه نفس شما کار زشتي را در جدايي انداختن ميان من و او براي شما آراسته است. حالات و خوابي که يوسف ديده بود او را به گفتن اين گفتار راهنمايي کرد. (فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ(  و من مي کوشم وظيفه ام را انجام دهم، وظيفه ام اين استکه بر اين رنج صبر نمايم، صبري زيبا، و از نارضايتي و شکايت به مردم دوري مي جويم. و براي حل اين مشکل از خداوند ياري مي طلبم. نه از قدرت و توانايي خودم. پس او با خودش چنين قرار گذاشت و به آفريننده اش شکايت کرد و گفت: (انما اشکوا بثي و حزتي الي الله) من شکايت پريشاني و اندوهم را تنها به نزد خدا مي برم، و شکايت به درگاه آفريننده با صبر نيک در تعارض نيست، زيرا چنانچه پيامبر وعده اي بدهد به آن وفا مي کند.وَجَاءتْ سَيَّارَةٌ فَأَرْسَلُواْ وَارِدَهُمْ فَأَدْلَى دَلْوَهُ قَالَ يَا بُشْرَى هَـذَا غُلاَمٌ وَأَسَرُّوهُ بِضَاعَةً وَاللّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَعْمَلُونَ و کارواني آمد و آب آور خود را فرستادند و او دلوش را به پايين انداخت (و) گفت: «مژده باد که اين نوجواني است » و او را به عنوان کالايي پنهان داشتند و خداوند به آنچه مي کردند داناست. 
وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَكَانُواْ فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ و او را به پول ناچيزي (و تنها) به چند درهم فروختند و نسبت به او بي علاقه بودند. 
وَقَالَ الَّذِي اشْتَرَاهُ مِن مِّصْرَ لاِمْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْوَاهُ عَسَى أَن يَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا وَكَذَلِكَ مَكَّنِّا لِيُوسُفَ فِي الأَرْضِ وَلِنُعَلِّمَهُ مِن تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ وَاللّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ وَلَـكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ و کسي از اهل مصر که او را خريداري کرد به زنش گفت: « او را گرامي دار، شايد به ما سود ببخشد يا او را به فرزندي بگيريم». بدينسان ما يوسف را در سرزمين تمکين داديم، و تا تعبير خوابها را بدو بياموزيم، و خداوند بر کار خود چيره و غالب است اما بيشتر مردم نمي دانند. 
وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ و چون به حالت رشد و کمال خود رسيد به او داوري و دانايي داديم، و بدينسان به نيکوکاران پاداش مي دهيم 
يوسف مدتي در چاه باقي ماند تا اينکه (وَجَاءتْ سَيَّارَةٌ ) کارواني آمد که مي خواست به مصر برود (فَأَرْسَلُواْ وَارِدَهُمْ ) و آب آور و پيشاهنگ خود را فرستادند . يعني کسي را فرستادند که آب برايشان تهيه مي کرد، و محل پيدايش آب را برايشات جستجو مي کرد و زمينه ي فرود آمدن آنان را بر حوض و يا چاهي را فراهم نمود. 
(فَأَدْلَى دَلْوَهُ ) و او دلوش را به چاه انداخت و ي