َ عَلِيمٌ حَكِيمٌ) بي گمان پروردگارت دانا و حکيم است . يعني آگاهي و علم او هر چيزي را احاطه کرده است، و بر نيک و بدي که در دلهاي بندگان نهفته است احاطه دراد. پس به هر يک از آنان بر حسب حکمت خويش عطا مي کند. او حکيم است و هر چيزي را در جاي آن قرار مي دهد. 
و هنگامي که يعقوب تعبير خواب يوسف را بيان کرد به او گفت: (يبُنَيَّ لاَ تَقْصُصْ رُؤْيَاكَ عَلَى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُواْ لَكَ كَيْدًا) فرزندم! خوابت را براي برادرانت بيان مکن که براي تو بد انديشي مي کنند. يعني از اينکه تو رئيس و بزرگ آنها خواي شد به تو حسادت ورزيده و برايت بدانديشي خواهند کرد. (إِنَّ الشَّيْطَانَ لِلإِنسَانِ عَدُوٌّ مُّبِينٌ) بي گمان شيطان دشمن آشکار انسان است و از مبارزه بااو خسته نمي شود و دست نمي کشد و شب و روز و به صورت پنهان و آشکار با او مبارزه مي کند. 
پس بايد از عواملي پرهيز کرد که به وسيلۀ آن شيطان بر بنده مسلط مي گردد. يوسف از دستور پدرش اطاعت نمود و برادرانش را ازاين خواب آگاه نکرد و خواب را از آنها پنهان نمود. لَّقَدْ كَانَ فِي يُوسُفَ وَإِخْوَتِهِ آيَاتٌ لِّلسَّائِلِينَ بي گمان در (سرگذشت) يوسف و برادرانش براي پرسشگران نشانه هايي است. 
إِذْ قَالُواْ لَيُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلَى أَبِينَا مِنَّا وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبَانَا لَفِي ضَلاَلٍ مُّبِينٍ هنگامي که گفتند: «همانا يوسف و براردش در نزد پدرمان از ما محبوترند، حال آنکه ما گروهي نيرومند هستيم، بي گمان پدرمان در اشتباه آشکاري است»
اقْتُلُواْ يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضًا يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَتَكُونُواْ مِن بَعْدِهِ قَوْمًا صَالِحِينَ يوسف را بکشيد يا او را به سرزميني بيافکنيد تا توجه پدرتان فقط به شما بوده و پس از آن گروهي شايسته باشيد. 
خداوند متعال مي فرمايد: (لَّقَدْ كَانَ فِي يُوسُفَ وَإِخْوَتِهِ آيَاتٌ ) بي گمان در سرگذشت يوسف و برادرانش براي پرسشگران عبرتها و دلايلي است بر بسياري از مطالب و اهداف نيکو. (لِّلسَّائِلِينَ) يعني براي هر کس که با زبان حال يا قال از آن بپرسد، زيرا پرسشگران از نشانه ها و عبرتها بهره مند مي شوند، اما کساني که روي گرداني مي کنند از نشانه ها و داستانها و دلايل بهره مند نمي شوند (إِذْ قَالُواْ ) آنگاه که در ميان خود گفتند: (لَيُوسُفُ وَأَخُوهُ ) يوسف و برادر تني اش بنيامين. او و يوسف از يک مادر بودند و گرنه همه فرزندان يعقوب و برادر بودند. (أَحَبُّ إِلَى أَبِينَا مِنَّا وَنَحْنُ عُصْبَةٌ ) در نزد پدرمان از ما محبوب ترند، حال آنکه ما گروهي نيرومند هستيم، پس چگونه پدر بيشتر به آنها محبت و مهرباني مي نمايد؟ 
(إِنَّ أَبَانَا لَفِي ضَلاَلٍ مُّبِينٍ ) بي گمان پدرمان در اشتباه آشکاري است، چرا که آن دو را بر ما ترجيح مي دهد بدون اينکه علتي براي برتري آنها وجود داشته باشد (اقْتُلُواْ يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضًا ) يوسف را بکشيد يا او را در سرزميني دور از چشم پدر پنهان کنيد تا نتاند وي را ببيند. زيرا وقتي يکي از اين دو کار را انجام دهيد، (يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ ) توجه پدرتان فقط به شما معطوف مي گردد، و با محبت و مهرباني به شما روي مي آورد، زيرا اکنون قلب او چنان به يوسف مشغول است که جايي براي محبت شما نمانده است. (وَتَكُونُواْ مِن بَعْدِهِ) و شما پس از اين کار، ( قَوْمًا صَالِحِينَ ) گروهي شايسته خواهيد شد. يعني به سوي خدا بر خواهيد گشت و توبه مي کنيد و بعد از انجام گناه از خداوند آمرزش مي خواهيد. پس آنان قبل از انجام گناه تصميم گرفتند توبه کنند تا انجام دادن آن کار آسان شود، و زشتي آن را از بين برود، و با اين کار يکديگر را تشويق مي کردند.قَالَ قَآئِلٌ مَّنْهُمْ لاَ تَقْتُلُواْ يُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِي غَيَابَةِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِن كُنتُمْ فَاعِلِينَ گوينده اي از آنان گفت: «يوسف را مکشيد و او را به ژرفاي چاه بياندازيد تا کسي از مسافران او را بر گيرد، اگر مي خواهيد کاري بکنيد».
 قَالُواْ يَا أَبَانَا مَا لَكَ لاَ تَأْمَنَّا عَلَى يُوسُفَ وَإِنَّا لَهُ لَنَاصِحُونَ گفتند: «پدر جان! چرا نسبت به يوسف به ما اطمينان نداري حال آنکه ما خير خواه او هستيم؟»
أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًا يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ او را فردا با ما بفرست تا بخورد و بازي کند، و ما نگاهبان و مراقب وي خواهيم بود. 
قَالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَن تَذْهَبُواْ بِهِ وَأَخَافُ أَن يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ' گفت: «اگر او را ببريد اندوهگين مي گردم، و مي ترسم در حالي که شما از او غافل هستيد گرگ وي را بخورد».
قَالُواْ لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذًا لَّخَاسِرُونَ گفتند:«اگر گرگ او را بخورد در حالي که ما گروه نيرومندي هستيم آنگاه زيانکار خواهيم بود». 
(قَالَ قَآئِلٌ ) برادران يوسف مي خواستند وي را بکشند يا تبعيد کنند، اما يکي از آنان گفت (لاَ تَقْتُلُواْ يُوسُفَ ) يوسف را مکشيد ، زيرا کشتن او گناهي بسيار بزرگ و زشت است، بلکه او را تبعيد کنيد، و شما با دور کردنش از پدر به هدف خود مي رسيد، پس او را ( فِي غَيَبَِ الْجُبِّ ) به ژرفاي چاه بياندازيد و تهديدش کنيد که ماجراي شما را به اطلاع کساني نرساند که او را مي يابند بلکه بگويد «برده اي فراري هستم» . تا (يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ ) برخي از کاروان هايي که مقصد دوري را در پيش دارند و از آن جا رد مي شوند او را بر مي گيرند و با خود ببند. 
و نظر اين گوينده در مورد يوسف از همه بهتر، و در اين قضيه از همه نيکوکارتر و پرهيزگارتر بود. زيرا شر نيز مراتبي دارد و مي توان با تحمل ضرر سبک ضرر سنگين را دفع نمود. 
و هنگامي که بر اين رأي اتفاق ن مودند، ( قَالُواْ ) برادران يوسف براي اينکه به هدف خود برسند، به پدرشان گفتند: (يَا أَبَانَا مَا لَكَ لاَ تَأْمَنَّا عَلَى يُوسُفَ ) پدر جان! چرا نسبت به يوسف به ما اطمينان نداري و به خاطر چه نگران يوسف هستي؟ بدون اينکه سبب و انگيزه اي براي ترس داشته باشي؟ 
(وَإِنَّا لَهُ لَنَاصِحُونَ (حال آنکه ما خير خواه او هستيم و نسبت به او دلسوزيم و آنچه را براي خود دوست داريم براي او هم دوست مي داريم. و اين دلالت مي نمايد که يعقوب عليه السلام اجازه نمي داد يوسف با برادرانش به صحرا و جاهاي ديگر برود. 
پس هنگامي که اتهامات را از خود دور کردند آنچه را که به نفع يوسف بود و پدر نيز آن را براي او مي پسنديد بيان کردند تا پدر اجازه بدهد يوسف همراه آنان به بيانان برود. بنابراين گفت: 
(أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًا يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ ) فردا او را با ما بفرست تا بخورد و در بيابان تفريح نمايد و لذت ببرد (وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ ) و ما او را از هر اذيت و آزاري محافظت خواهيم کرد . يعقوب در پاسخ آنان گفت: (إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَن تَذْهَبُواْ بِ