ا به عنوان فديه بپردازند تا مسلمين با آنها بجنگند و جان و مالشان در ميان مسلمين در امان باشد. اين جزيه هر سال از ثروتمند و فقير و متوسطِ آنان برحسب توانگريشان گرفته مي شود ، همانطوري که  عمر بن خطاب (رضي الله عنه) و ديگر امراي مسلمانان چنين عمل نمودند. « عَن يدِ» يعني بايد با ذلت و خواري و يا دستهاي خودشان بپردازند، و نبايد آن را توسط خادم و کسي ديگر بفرستند، بلکه جز از دستان خودشان پذيرفته نمي شود.
« وَهُمْ صَاغِرُونَ» در حالي که ذليل و خوارند. پس وقتي که به اين حالت افتادند و از مسلمين خواستند تا آنها را با گرفتن فديه در مملکتشان بپذيرند، و تحت احکام و قدرت آنان باشند، و از شر و فتنه دست بردارند، و طبق شرايطي را که مسلمين در نظر گرفتند، پذيرفتند، شرايطي که قدرت و تکبر آنها را از بين مي برد و باعث ذلت و خواري شان مي گردد، بر امام يا جانشينش واجب است که پيمان جزيه گرفتن را با آنها منعقد کند. اگر چنين نباشد، به اين صورت که به پيمان خود وفا نکنند، و جزيه را با دستهاي خود، و خوار و ذليل نپردازند، جزيه گرفتن از آنان جايز نيست، بلکه بايد به جنگ آنها رفت تا مسلمان شوند.
جمهور علما که مي گويند:« جز از اهل کتاب جزيه گرفته نمي شود، چون خداوند فقط گفته است از اهل کتاب جزيه بگيريد». به اين آيه استدلال کرده اند. اما غير از اهل کتاب در موردشان چيزي جز جنگ بيان نشده است. پس بايد با آنان جنگيد  تا مسلمان شوند. در رابطه با گرفتن جزيه و استقرار اهل  کتاب در سرزمين مسلمين، آتش پرستان نيز در زمره آنان قرار دارند. چون پيامبر (ص) از مجوس هُجُر جزيه گرفت، و اميرالمومنين عمر نيز از ايرانيان آتش پرست جزيه گرفت.
و گفته شده است که جزيه از همه کفار اعم از اهل کتاب و ديگران گرفته ميشود، چون اين آيه بعد از فارغ شدن از جنگ با مشرکين عرب و شروعِ پيکار با اهل کتاب و امثالشان نازل شده است. پس اين قيد خبر دادن از واقعيتِ موجود در آن زمان است نه بيان مفهوم آن.
و دليل اين گفته آن است که از آتش پرستان جزيه گرفته شده است، حال آنکه آنها اهل کتاب نبودند. و از اصحاب و  تابعين نيز به تواتر ثابت شده است که آنها با هرکس مي جنگيدند او را به يکي از اين سه چيز فرا مي خواندند: اسلام، پرداختن جزيه، جنگ. بدون  اينکه ميان فردي که اهل کتاب است و ميان ديگري فرقي بگذارند.وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتْ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِكَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ يُضَاهِؤُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ ؛ يهود گفتند که  عزير پسر خداست  ، و نصاري  گفتند که  عيسي  پسر خداست   اين ، سخن  که  مي  گويند همانند گفتار کساني  است  که  پيش  از اين  کافر بودند  خدا بکشدشان   به  کجا باز مي  گردند ?
اتَّخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَمَا أُمِرُواْ إِلاَّ لِيَعْبُدُواْ إِلَـهًا وَاحِدًا لاَّ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ ؛ حبرها و راهبان  خويش  و مسيح  پسر مريم  را به  جاي  الله  به  خدايي  گرفتند  وحال  آنکه  مامور بودند که  تنها يک  خدا را بپرستند ، که  هيچ  خدايي  جز  اونيست   منزه  است  از آنچه  شريکش  مي  سازند.
يرِيدُونَ أَن يُطْفِؤُواْ نُورَ اللّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللّهُ إِلاَّ أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ؛ مي  خواهند نور خدا را با دهان  خود خاموش  کنند ، و خدا جز به  کمال ، رساندن  نور خود نمي  خواهد  هر چند کافران  را خوش  نيايد.
هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ؛ او کسي  است  که  پيامبر خود را براي  هدايت  مردم  فرستاد ، با ديني  درست و  بر حق  ، تا او را بر همه  دينها پيروز گرداند ، هر چند مشرکان  را خوش   نيايد.
پس از آنکه خداوند متعال به پيکار کردن با اهل کتاب دستور داد به برخي از گفته ها و سخنان پليدشان اشاره نمود تا مومناني را که به خاطر پروردگار و دينشان غيرتشان به جوش مي آيد تحريک شوند و با آنها  بجنگند و آنچه را در توان دارند در راه مبارزه با آنها مبذول نمايند. پس فرمود:« وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ» و يهوديان گفتند: عزير، پسر خدا است، و اين گفتار و عقيده همه آنها نبود، ولي دسته اي از آنان چنين اعتقادي را داشتند. پس اين بر پليدي و بدي يهوديان دلالت مي نمايد ، به نحوي که آنها در اين زمينه به ساحت مقدس خدا جرات کرده و شکوه و بزرگي او را مورد طعنه قرار دادند. و گفته شده است که علت اينکه آنها مي گفتند:« عزير پسر خدا است» اين بودکه وقتي پادشاهان بر بني اسرائيل مسلط شدند و آنها را کاملا شکست دادند، و حاملان و علماي تورات را به قتل رساندند، بني اسرائيل دريافتند که عزير  تورات را کاملا حفظ نموده و از بردارد، و يا بيشتر آن را حفظ کرده است، و آن را بر آنان املا نمود و آنها براي خود نسخه نوشتند. به اين خاطر چنين ادعاي زشتي در مورد عزير  کرده اند. « وَقَالَتْ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ» و نصارا گفتند: عيسي، پسر مريم پسر خداست. خداوند متعال فرمود:« ذَلِكَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ» اين سخني است باطل که آنها بر زبانشان مي آورند، و دليل و حجتي بر صحت آن ندارند، و کسي که به گفته هاي خود توجه نکند ، هرسخني را بر زبان جاري مي  کند ، چون او دين و عقلي ندارد که وي را از گفتاري که مي خواهد باز دارد  . بنابراين فرمود:« يُضَاهِؤُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن قَبْلُ» اين سخنان آنان مشابه سخن مشرکاني است که مي گفتند: فرشتگان، دختران خدا هستند. گفتارشان مشابه سخن آنان است و در باطل بودن مانند يکديگر است.« قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ» خداوند آنان را نابود کند، چگونه از حق روشن و آشکار به سوي سخن باطل آشکار برمي گردند!
و بعيد به نظر مي آيد که امت بزرگي بر چنين سخني اتفاق نظر پيدا  کنند، اما در اين صورت نيز کمترين تفکر و تاملي، آدمي را به باطل بودن آن هدايت مي نمايد، چرا که آنها « اتَّخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ» علما و ديرنشينان خود را « أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ»  به جاي خدا به الوهيت گرفتند و آنچه را که خدا برايشان حرام نموده بود براي آنان حلال کردند، پس آن را حلال شمردند، و آنچه را که خدا برايشان حلال نموده بود براي آنان حرام کردند، پس آن را حرام انگاشتند. و براي آنها آئين و گفتارهايي که با دين پيامبران متضاد بود مشروع نمودند، و براين اساس از آنان پيروي کردند. نيز آنها در مورد مشايخ و ديرنشينان خود زياده روي کردند و آنها را تعظيم نمودند و قبور آنان را همچون بت برگرفتند که  به پرستش آن اقدام مي کردند و ذبايح خود را در پاي آنها سر مي بريدند و دعا و فرياد طلبي هاي خود را به محضر آنها ع