 صورتي که به اصحاب و اهل آن نسبت داده شود، چنان که پيامبر عليه السلام وقتي به پادشاهان مشرک دنيا نامه نوشت فرمود: «به بزرگ فارس»، «به بزرگ روم»، و امثال اين، و نفرمود: «به بزرگوار». و در اينجا خداوند متعال فرمود: (إِلَّا كَبِيرًا لَّهُمْ) مگر بت بزرگشان، و نفرمود: «بزرگي از بت هايشان»، اين چيزي است که بايد به آن آگاه بود، و از تعظيم و بزرگداشت چيزي که خداوند آن را حقير و ناچيز قرار داده است پرهيز کرد، مگر اينکه به کساني نسبت داده شود که آن را تعظيم مي کنند. 
(لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ) باشد که به سوي آن بازگردند. يعني ابراهيم شکستن بت بزرگشان را به اين خاطر ترک کرد تا به سوي آن باز گردند، و به دليل او توجه نمايند و از آن اعراض نکنند . بنابراين در آخر فرمود: (فَرَجَعُوا إلَي أََنفُسِهِم) به خودشان باز آمدند. 
ولي توهين و ذلتي را که بر بت هايشان رفته بود مشاهده کردند، (قَالُوا مَن فَعَلَ هَذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ) گفتند:«چه کسي با خدايان ما چنين کره است؟ بي گمان او از ستمکاران است». ابراهيم را به ستمگري متهم کردند، حال آنکه خود به اين اتهام سزاوارتر بودند. آنها ابراهيم را به خاطر اينکه بت هاي را شکسته بود به ستمگري متهم کردند و ندانستند که شکستن بتها از بهترين فضايل و دادگري و يگانه پرستي اوست، و ستمگر کسي است که بت ها را به خدايي گرفته، و مي بيند که چه بلايي بر سر بتها آمده است، اما باز آنها را به خدايي مي گيرد. 
(قَالُوا سَمِعْنَا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ) گفتند: شنيديم جواني که ابراهيم ناميده مي شود از بت ها عيب جويي مي کرد، و آنها را مذمت مي نمودو کسي که چنين گفته است بايد همو بت ها را شکسته باشد. يا اينکه بخري شنيده بودند که ابراهيم گفته بود: براي نابودي بت ها چاره اي خواهد انديشيد. وقتي ثابت کردند که ابراهيم بتها را شکسته است، (قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلَى أَعْيُنِ النَّاسِ) گفتند: ابراهيم را به حضور مردم بياوريد و در جايي که مردم ببينند و بشنند حاضر کنيد. (لَعَلَّهُم يَشْهَدُونَ ) تا آنها حضور داشته باشند و خود بينند با فردي که خدايان انها را شکسته است چگونه برخورد مي شود و اين چيزي بود که ابراهيم مي خواست ، زيرا هدفش اين بود که در حضور مردم حق بيان شود، و مردم حق را مشاهده نمايند و حجت بر آنها اقامه گردد. 
چنان که موسي وقتي با فرعون وعده کرد، گفت: (موعدکم يوم الزينه و ان يحشر الناس ضحي) موعد شما روز جشن است، و اينکه مردم به هنگام چاشت گرد آورده شوند. پس هنگامي که مردم حضور يافتند و ابراهيم احظار گرديد، به او گفتند: (أَنتَ فَعَلْتَ هَذَا بِآلِهَتِنَا يَا إِبْرَاهِيمُ) آيا تو اي ابراهيم! بت ها و خدايان ما را شکسته اي؟ و اين استفهام براي تقرير و اثبات است، يعني چه چيزي به تو جرأت داد تا چنين کاري را بکني، و چه چيز باعث شد تا به اين کار اقدام نمايي؟
در حالي که مردم نظاره گر بودند، ابراهيم گفت: (بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هَذَا) نه ، بلکه بت بزرگشان اين کار را کرده است. يعني بر بت هاي کوچک خشم گرفته که چرا همراه او عبادت مي شوند؟ و آنها را شکسته است تا شما فقط بت بزرگتان را پرستش کنيد. هدف از اين سخن ابراهيم محکوم کردن مخاطبان و اقامۀ حجت بر آنان بود. بنابراين گفت: (فَاسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ) پس اگر سخن مي گويند از آنان بپرسيد. منظورش اين بود که از بت هاي شکسته شده بپرسيد که پرا شکسته شده اند،  از بتي که شکسته نشده است، بپرسيد که چرا ديگر بت ها را شکسته است؟ پس اگر حرف بزنند جواب شما را خواهند داد. اما همۀ ما مي دانيم که بت ها سخن نمي گويند، و فايده و ضرري نمي دهند، حتي اگر کسي بخواهد به آنها اسيبي برساند نمي توانند از خود دفاع نمايند و خود را ياري کنند. 
(فَرَجَعُوا إِلَى أَنفُسِهِمْ) و آنان به خود آمدند و به عقلهايشان باز آمدند و دريافتند که در عبادت کردن بت ها به بيراهه و اعتراف کردند که مشرک و ستمگرند. (فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ) پس به [همديگر] گفتند: حقيقتاً شما ستمگريد. 
پس مقصود حاصل شد، و حجت بر آنها تمام گرديد، زيرا خودشان اقرار و اعتراف کردند که آنچه بر آن هستند باطل بوده، و کارشان کفر و ستمگري  است. 
آنان در حالت اعتراف به گواهي خود باقي نماندند، بلکه (ثُمَّ نُكِسُوا عَلَى رُؤُوسِهِمْ) چرخشي زدند به عقب برگشتند يعني حالتشان دگرگون شد و عقل هايشان به جاي اوليه اش برگشت و گمراه شدند و به ابراهيم گفتند: (لَقَدْ عَلِمْتَ مَا هَؤُلَاء يَنطِقُونَ ) تو مي داني که اينها سخن نمي گويند، پس چگونه ما را مسخره کرده و دستور مي دهي که تا از آنها بپرسيم! حال آنکه مي داني بت ها حرف نمي زنند؟
ابراهيم با نکوهش و سرزنش آنها، و با بيان اينکه دچار شرک شده اند، و اينکه خدايانشان سزاوار پرستش نيستند، گفت: (أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَا يَنفَعُكُمْ شَيْئًا وَلَا يَضُرُّكُمْ) آيا به جاي خداوند چيزهايي را مي پرستيد که کمترين سود و زياني را به شما نمي رسانند؟ پس نمي توانند سودي برسانند و نمي توانند زيان و بلايي را از شما دور کنند. 
(أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ) يعني چقدر در زيان هستيد و چه معاملۀ زيانمندي کرده ايد؟ و چيزهايي که به جاي خدا مي پرستيد چقدر حقير هستند! (أَفَلَا تَعْقِلُونَ ) آيا خرد نمي ورزيد تا به اين حالت واقف شويد! پس چون عقل را از دست داده و از روي آگاهي مرتکب جهالت و گمراهي شده ايد حيوانات از شما بهترند. 
وقتي ابراهيم آنها را جواب کوبنده داد، و ساکت کرد، و هيچ دليلي برايشان باقي نماند، در سزا دادن او از قدرت خود استفاده کردند و (قَالُوا حَرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِن كُنتُمْ فَعِلِينَ) گفتند: ابراهيم را بسوزانيد و خدايانتان را ياري کنيد. يعني او را به بدترين شيوه به قتل بر سانيد، و اينگونه خدايانتان را ياري کنيد. هلاک باشند! باز هم هلاک باشند، زيرا چيزي را عبادت کردند و به خدايي گرفتند که خودشان اعتراف نمودند به کمک آنها نياز دارند. 
پس خداوند از خليل خود وقتي او را در آتش انداختند حمايت نمود و به آتش گفت: ( يَنَارُ كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ) اي آتش! بر ابراهيم سرد و سلامت شو. پس آتش بر ابراهيم سرد و سلامت شد، و هيچ آسيبي به او نرسيد و کمترين رنجي را احساس نکرد. 
(وَأَرَادُوا بِهِ كَيْدًا) و براي نابودي او نيرنگ ورزيدند و تصميم گرفتند وي را بسوزانند، (فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَخْسَرِينَ ) پس ما آنان را در آخرت زيبارترين مردم نموديم، چنان که خليل و پيروانش را رستگار و سودمند گردانيد. 
(وَنَجَّيْنَاهُ وَلُوطًا) و ايشان و لوط را رهايي بخشيديم، چون از قومش کسي جز لوط عليه السلام ايمان نياورده بود. گفته شد که لوط برادرزاده اش بوده است. پس خداوند ابراهيم را نجات داد، (إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا