><a class="text" href="w:text:1909.txt">آيه 6-1</a><a class="text" href="w:text:1910.txt">آيه 15-7</a><a class="text" href="w:text:1911.txt">آيه 19-16</a><a class="text" href="w:text:1912.txt">آيه 25-20</a><a class="text" href="w:text:1913.txt">آيه 40-26</a></body></html>مکي و 40 آيه است.
بسم الله الرحمن الرحيم
آيه ي 6-1:
لَا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَامَةِ قسم  مي  خورم  به  روز قيامت
وَلَا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ و قسم  مي ، خورم  به  نفس  ملامتگر
أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ آيا آدمي  مي  پندارد که  ما استخوانهايش  را گرد نخواهيم  آورد ?
بَلَى قَادِرِينَ عَلَى أَن نُّسَوِّيَ بَنَانَهُ آري  ، ما قادر هستيم  که  سر انگشتهايش  را برابر کنيم.
بَلْ يُرِيدُ الْإِنسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ بلکه  آدمي  مي  خواهد که  در آينده  نيز به  کارهاي  ناشايست  پردازد.
يَسْأَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ مي  پرسد : روز قيامت  چه  وقت  خواهد بود ?
«لا» دراين جا به معني نفي نيست، و همچنين زائد نمي باشد، بلکه براي استفتاح و اهميت دادن به چيزي است که بعد از آن ذکر مي شود. و استعمال «لا» با سوگند بسيار شايع است، لذا استفتاح با آن چيز عجيبي نيست، گرچه «لا» در اصل براي استفتاح وضع نشده است. آنچه به آن قسم ياد شده همان چيزي است که براي اثبات آن قسم خورده شده، يعني زنده شدن پس از مرگ و برخاستتن مردم از گورهايشان و ايستادن آن ها به انتظار اين که پروردگار چه حکمي بر آن ها مي نمايد.
« وَلَا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ» و به نفس سرزنش کننده سوگند ياد مي کنم. و اين همه نفس هاي نيکوکار و بدکار را شامل مي شود. و همه «لوامه» يعني سرزنشگر، ناميده شده اند چون حالاتشان م تنوع است و بريک حالت ثابت نيستند، نفس انسان کافر، پس از مرگ صاحبش را به خاطر کارهايي که انجام مي داد سرزنش مي کند، اما نفس مومن، صاحب خود را به خاطر کوتاهي هايي که ورزيده يا غفلتي که کرده است در دنيا سرزنش مي کند.
پس هم به جزا و اثبات آن و هم به مستحق جزا سوگند ياد کرده است. سپس خبر داده است که برخي از مخالفان روز جزا را تکذيب مي کنند. پس فرمود:« أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ» آيا انسان مي پندارد که ما استخوان هايش را پس از مردنش گردِ  نخواهيم آورد؟ همان طور که فرموده است:« قَالَ مَن يحي العِظَمَ وَهِي رَميمُ» گفت: « چه کسي استخوان هاي پوسيده را زنده مي گرداند؟!» پس چنين انساني به خاطر جهالت و عداوتش قدرت خداوند را بر آفرينش مجدد استخوان هايش که ستون بدن او هستند بعيد مي داند. ولي خدا سخن او را رد کرد و فرمود:« بَلَى قَادِرِينَ عَلَى أَن نُّسَوِّيَ بَنَانَهُ» آري! آن ها را گرد مي آوريم. ما حتّي مي توانيم سرانگشتان و استخوان هايش را برابر کنيم و اين مستلزم آفريدن همه بدن است. چون وقتي انگشتان به وجود بيايند آفرينش جسد تمام شده است. و انکار قدرت خداوند بدان خاطر نيست که دليل محکمي او را به قدرت خداوند راهنمايي نکرده باشد، بلکه « يُرِيدُ؛ لِيَفْجُرَ» بدان خاطر است که عمدا مي خواهد رستاخيزي را که در پيش دارد انکار کند و مرتکب گناه شود و قصدا دروغ بگويد. سپس حالات قيامت را بيان کرد و فرمود:إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِندَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثِمَّ قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ ، مثل  عيسي  در نزد خدا ، چون  مثل  آدم  است  که  او را از خاک  بيافريد و  به او، گفت  : موجود شو  پس  موجود شد.
الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَلاَ تَكُن مِّن الْمُمْتَرِينَ ، اين  سخن  حق  از جانب  پروردگار تو است   از ترديد کنندگان  مباش.
فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءكُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءكُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ ، از آن  پس  که  به  آگاهي  رسيده  اي  ، هر کس  که  در باره  او با تو مجادله   کند ، بگو : بياييد تا حاضر آوريم  ، ما فرزندان  خود را و شما فرزندان   خود را ، ما زنان  خود را و شما زنان  خود را ، ما خود و شما خود آنگاه   دعا وتضرع  کنيم  و لعنت  خدا را بر دروغگويان  بفرستيم.
سپس داستان و خبر راستين عيسي و مريم را بيان کرد، و تصريح نمود او بنده ايست که خدا بر وي تفضيل نموده، و هرکس گمان برد چيزي از خدايي در او وجود دارد، به راستي که بر خدا دروغ بسته و همه پيامبران و عيسي (ع) را تکذيب کرده است. پس کساني که عيسي را معبود قرار داده اند دچار شبهه باطلي شده اند، و اگر اين شبهه، صحيح بود، آدم از عيسي سزاوارتر بود، زيرا آدم بدون پدر و مادر آفريده شد، و با اين وجود همه انسان ها اتفاق دارند که او بنده اي از بندگان خدا است. پس ادعاي خدا بودن عيسي چون که بدون پدر آفريده شده است باطل ترين و پوچ ترين ادعاست.
و اين حق است و شکي در آن نيست، زيرا عيسي در مورد خودش گفته است: « مَا قُلتُ لَهُم إِلَّا مَآ أَمَرتَنِي بِهِ أَنِ اعبُدُوا اللَّهَ رَبّي وَرَبَّکُم» جز آنچه مرا به آن فرمان داده بودي چيزي به آنها نگفتم؛ خدا را بپرستيد که پروردگار من و شماست.
گروهي از نصاراي نجران نزد پيامبر (ص) آمدند و پس از آنکه پيامبر (ص) دلايل قاطعي مبني بر اين که عيسي بنده خدا و پيامبرش است، ارائه کرد آنها همچنان برگمان و عقيده باطل خود سرسختانه پافشاري مي کردند، چرا که گمان مي بردند او معبود است.
کار آنها و پيامبر به جايي کشيد که خداوند پيامبر را  دستور داد تا با آنان مباهله کند، زيرا حق براي آنان روشن گرديد، اما عناد و تعصب، آنها را از پذيرفتن حق بازداشت. پس پيامبر (ص) آنان را به مباهله دعوت کرد و گفت: من و خانواده ام و فرزندانم حاضر مي شويم، و شما هم همراه با خانواده و فرزندانتان  حاضر شويد، سپس دعا مي کنيم که خداوند نفرين و لعنت و عذابش را بر دروغگويان فرو فرستد. نصارا با يکديگر مشورت کردند که آيا دعوت او را بپذيريم يا نه، بالاخره اتفاق کردند که خواسته او را اجابت نکنند، چون آنها مي دانستند که او پيامبر بر حق خداست ، و اگر با وي مباهله کنند خودشان و فرزندان وخانواده هايشان هلاک مي شوند، بنابراين با پيامبر صلح کردند و به او جزيه پرداختند و از او خواستند تا آنها را به حالت خودشان رها کند، و کاري با آنها نداشته باشد.
پيامبر خواسته آنها را پذيرفت و آنان را در تنگنا قرار داد، زيرا هدف که روشن شدن حق بود حاصل شد و عناد و مخالفت آنها روشن گرديد، چرا که از مباهله امتناع  کردند. و  اين دليلي است بر اينکه آنها ستمکار بودند.فَإِذَا بَرِقَ الْبَصَرُ روزي  که  چشمها خيره  شود ،
وَخَسَفَ الْقَمَرُ و ماه  تيره  شود ،
وَجُمِعَ الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ و آفتاب  و ماه  در يک ، جاي  گردآيند
يَقُولُ الْإِنسَانُ يَوْمَئِذٍ أَيْنَ الْمَفَرُّ انسان  در آن  روز مي  گويد : راه  گريز کجاست  ?
كَلَّا لَا وَزَرَ هرگز ، پناهگاهي  نيست
إِلَى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَرُّ قرارگاه  همه  در اين  روز نزد پروردگار ت