نَا مُوسَى گفتند: «ما پيوسته به پرستش اين [گوساله] ادامه مي دهيم تا موسي به سوي ما برگردد».
قَالَ يَا هَارُونُ مَا مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا [وقتي موسي آمد] گفت: «اي هارون! چون آنان را ديدي که گمراه شده اند چه چيزي تو را بازداشت»؟
أَلَّا تَتَّبِعَنِ أَفَعَصَيْتَ أَمْرِي «از آنکه دنبال من بيايي؟ آيا از دستور من سرپيچي کردي؟
قَالَ يَا ابْنَ أُمَّ لَا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَلَا بِرَأْسِي إِنِّي خَشِيتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي گفت: «اي پسر مادرم! نه ريش مرا بگير و نه موي سرم را، من ترسيديم که بگويي بين بني اسرائيل جدايي افکندي و سخن مرا پاس نداشتي».
يعني آنها را پرستش گوساله معذور نيستند، گرچه آنان در اصل عبادت آن دچار شبهه شده بودند. اما هارون آنها را از عبادت آن نهي کرد، و به آنان خبر داد که اين آزموني است، پروردگارتان خداوند مهربان است که همۀ نعمت هاي ظاهري و باطني شما از جا نب اوست، و او بلاها و مصيبت ها را دور مي نمايد. و هارون آنها را دستور داد تا از او پيروي کنند و از گوساله دوري نمايند، پس انکار کردند و گفتند: (لَن نَّبْرَحَ عَلَيْهِ عَاكِفِينَ حَتَّى يَرْجِعَ إِلَيْنَا مُوسَى) ما پيوسته به پرستش اين گوساله ادامه مي دهيم تا موسي به سوي ما برگردد.
موسي برادرش را سرزنش کرد و گفت: (يَا هَارُونُ مَا مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا أَلَّا تَتَّبِعَنِ ) اي هارون! چون آنان را ديدي که گمراه شده اند په چيزي تو را بازداشت که به دنبال من بيايي و مرا خبر کني تا شتابان به سوي آنها باز گرد؟
(أَفَعَصَيْتَ أَمْرِي) آيا از دستور من سرپيچي کردي که به تو گفتم : (اخلفني في قومي و اصلح و لاتتبع سبيل المفسدين) در ميان قومم جانشين من باش، و کار خوب انجام بده. و اصلاح کن و از راه فساد کاران پيروي مکن؟
موسي از آن جا که خشمگين بود و مي خواست هارون را سرزنش کند، سر و ريش هارون را گرفت و کشيد. پس هارون گفت: (يَا ابْنَ أُمَّ) اي پسر مادرم! تا مهرباني اش را برانگيزد، وگرنه هارون برادر تني موسي بود . (لَا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَلَا بِرَأْسِي إِنِّي خَشِيتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي ) نه ريش مرا بگير و نه موي سرم را، همانا من ترسيدم که بگويي بين بني اسرائيل جدايي افکندي و سخن مرا پاس نداشتي. شما مرا دستور دادي تا جانشين تو در ميان قوم باشم، پس اگر دنبال شما مي آمدم آنچه را که مرا به پايبندي به آن دستور دادي ترک مي کردم. و از سرزنش تو ترسيدم، و اينکه بگويي ميان بني اسرائيل جدايي افکندي و آنها را رها نمودي ميان بدون اينکه نگهبان و خليفۀ ارشد داشته باشند، زيرا اينکار آنها را دچار تفرقه کرده و اتحاد آنها را از بين مي برد. پس مرا با گروه ستمکاران قرار مده و دشمنان را شاد مکن. 
موسي به خاطر آنچه با برادرش انجام داد که مستحق آن نبود پشيمان شد. پس گفت: (رب اغفرلي و لا خي و ادخلنا في رحمتک و انت  ارحم الراحمين) پرودگارا! مرا و برادرم را بيامرز، و ما را در رحمت خويش داخل کن، و تو مهربانترين مهرباناني.قَالَ فَمَا خَطْبُكَ يَا سَامِرِيُّ [موسي] گفت: «اي سامري! مقصود تو چه بود؟»
قَالَ بَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِّنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُهَا وَكَذَلِكَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي گفت: «به چيزي آگاه شدم که [مردم] به آن آگاهي نيافتند؛ مشتي خاک از نقش پاي فرستادۀ [خداوند] برگرفتم، آنگاه آن را افکندم. اين چنين نفس من [اين کار را] در نظرم آراست».
قَالَ فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَيَاةِ أَن تَقُولَ لَا مِسَاسَ وَإِنَّ لَكَ مَوْعِدًا لَّنْ تُخْلَفَهُ وَانظُرْ إِلَى إِلَهِكَ الَّذِي ظَلْتَ عَلَيْهِ عَاكِفًا لَّنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنسِفَنَّهُ فِي الْيَمِّ نَسْفًا گفت: «پس برو، بي گمان در زندگي [اين کفر] را داراي که خواهي گفت: [به من] دست نزنيد، به راستي وعده اي دارد که هرگز در حق تو خلاف آن [رفتار] نشود، و به آن معبودت که پيوسته وي را عبادت مي کردي، بنگر و ببين که چگونه آن را مي سوزانيم، آنگاه در دريا پخش و پراکنده اش مي سازيم.
سپس به سامري روي آورد و گفت: (فَمَا خَطْبُكَ يَا سَامِرِيُّ) اي سامري! تو راچه شد که اين کار را کردي؟
پس سامري گفت: (بَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ) به چيزي آگاه شدم که بني اسرائيل  به آن آگاهي نيافتند؛ مشتي خاک از نقش رد پاي فرستادۀ خدا برداشتم . و آن جبرئيل بود که آنگاه از دريا بيرون آمدند و فرعون و لشکريانش غرق شدند سامري او را سوار بر اسب ديد، پس مشتي خاک از رد سم اسبش را برداشت و آن را بر گوساله پاشيد، آنطور که مفسران گفتند. (وَكَذَلِكَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي) و اين چنين نفس من اين کار را در نظرم آراست که اين مشت خاک را بردارم سپس آن را بيافکنم و چنين شد. پس موسي به سامري گفت: (فَاذْهَبْ) برو و از من دور شو، (فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَيَاةِ أَن تَقُولَ لَا مِسَاسَ) ، بي گمان کيفر و مجازات تو در دنيا اين است که هيچ کس به تو نزديک نشود و کسي تو را دست نزند،و اگر کسي بخواهد به تو نزديک شود بايد بگويي مرا دست نزنيد، و به من نزديک نشويد، و اين کيفر به خاطر کار زشتت مي باشد ، چون او چيزي را دست زده بود که ديگران دست نزده بودند، و کاري کرده بود که کسي ديگر آن را نکرده بود. 
(وَإِنَّ لَكَ مَوْعِدًا لَّنْ تُخْلَفَهُ ) به راستي وعده اي دارد که هرگز در حق تو خلاف آن رفتار نشود، پس در برابر عمل خوب و بد خود مجازات خواهي شد. 
(وَانظُرْ إِلَى إِلَهِكَ الَّذِي ظَلْتَ عَلَيْهِ عَاكِفًا) و به معبودت، يعني گوساله که پيوسته به عبادت آن مي پرداختي بنگر، (لَّنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنسِفَنَّهُ فِي الْيَمِّ نَسْفًا ) قطعاً آن را مي سوزانيم، سپس خاکسترش را به دريا مي ريزيم، و پراکنده مي سازيم. و موسي چنين کرد. پس اگر آن گوساله خدا بود نمي گذاشت اذيت و آزاري به او برسد، و کسي را که قصد آسيب زدن به وي داشت نابود مي کرد. محبت گوساله در دل بني اسرائيل جاي گرفته بود، پس موسي خواست آن را از بين ببرد، و آنها خود مشاهده کردند که موسي گوساله را طوري از بين برد که امکان نداشت دوباره آن را درست نمايند. و موسي آن را سوزاند و خاکسترش را دريا انداخت تا محبت گوساله از دلهاي بني اسرائيل بيرون رود،  آن طور که خود گوساله از بين رفت، زيرا در وجود انسانها انگيزه و سببي قوي وجود دارد که آدمي را به سوي باطل فرا مي خواند.إِنَّمَا إِلَهُكُمُ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَسِعَ كُلَّ شَيْءٍ عِلْمًا واقعاً معبود بر حق شما تنها الله است، همان خدايي که جز او معبودي نيست، دانش او همۀ چيز را فرا گرفته است. 
وقتي باطل بودن گوساله برايشان روشن شد، موسي آنان را از کسي خبر داد که تنها او سزاوار پرستش است، يگانه است و شريکي ندارد. پس گفت: (إِنَّمَا إِلَهُكُمُ