گاه وضو مي گرفت براي برگرفتن قطرات آب وضوي او سر و دست مي شکستند، و هرگاه حرف مي زد صداهايشان را پايين مي آوردند ، و به خاطر بزرگداشت او به وي خيره نمي شدند. او به شما شيوه و راه درستي را پيشنهاد کرده است پس آن را بپذيريد.
آنگاه مردي از بني کنانه گفت: « بگذاري من پيش او بروم» گفتد: « برو وقتي به پيامبر(ص) نزديک شد پيامبر فرمود: « اين فلاني است و او از قومي است که شتران قرباني را گرامي مي دارند! پس حيوانات قرباني را به سوي او گسيل داريد!» 
اصحاب چنين کردند و لبيک گويان به استقبال او رفتند، گفت:« سبحان الله سزاوار نيست اين ها از آمدن به کعبه بازداشته شوند». پس آن مرد به نزد يارانش برگشت و گفت:« شتران را ديدم که قلاده در گردنشان بود و براي قرباني شدن نشانه گذاري شده بودند و من معتقدم که نبايد اين ها از آمدن به کعبه بازداشته شوند.»
مکرز بن حفص بلند شد و گفت:« بگذاريدمن پيش او بروم». گفتند:ن برو» وقتي به آن ها نزديک شد پيامبر فرمود:« اين مکرز بن حفص است او مردي فاسق مي باشد». پس با پيامبر مشغول گفتگو شد. در همين هنگا که او حرف مي زد ناگهان سهيل بن عمرو آمد، سپس پيامبر(ص) فرمود: کارتان آسان شد». سهيل گفت:« بيا عهدنامه اي بنويسيم» ، پيامبر نويسنده را فراخواند و فرمود:ن بنويس:« بسم الله الرحمن الرحيم » سهيل گفت: « سوگند به خدا! رحمان را نمي دانيم که چيست، بلکه بنويس:« باسمک اللهم» همان طور که قبلا مي نوشتي. مسلمان ها گفتند:« سوگند به خدا جز بسم الله الرحمن الرحيم چيزي ديگر نمي نويسيم.»
آن گاه پيامبر(ص) فرمود:« بنويس: باسمک اللهم» سپس فرمود:« بنويس اين چيزي است که محمّد رسول الله بر آن حکم کرده است». سهيل گفت: سوگند به خدا اگر مي دانستيم که تو پيامبر خدا هستي تو را از آمدن به خانه خدا باز نمي داشتيم و با تو نمي جنگيديم، بلکه بنويس: محمد بن عبدالله. پيامبر(ص) فرمود:« من فرستاده و پيامبر خدا هستم، گرچه شما مرا تکذيب کنيد، پس بنويس: محمد بن عبدالله، در قبال اين که بگذاريد خانه خدا را طواف کنيم». سهيل گفت:« نه ، چون نمي خواهيم عرب بگويند که ما تحت فشار و زور به شما  اجازه ورود داديم. بلک بنويس: در سال آينده مي توانيد به عمره بياييد». و چنين نوشت شد.
سهيل گفت: « اگر افرادي از ما به نزد تو آمدند، گرچه به دين هم گرويده باشند بايد آن ها را به ما بازگرداني». مسلمان ها گفتند:« سبحان الله! چگونه فردي که مسلمان شد و به نزد ما آمده است دوباره به مشرکن پس داده مي شود؟»
در اين حال ابوجندل بن سهيل کشان کشان با زنجيرهايي که بر پاهايش قرار داشت آمد. او به همين صورت از پايين مکه آمده بود تا اين که خودش را به ميان مسلمان ها انداخت. سهيل گفت:« اين نخستين فردي است که طبق آن چه عهد نموديم او را از تو مي خواهم.» پيامبر فرمود:« ما هنوز صلح نامه را ننوشته ايم و تمام نکرده ايم.»
سهيل گفت:« پس اگر چنين است سوگند به خدا که هرگز بر چيزي با تو صلح نخواهم کرد». پيامبر فرمود:« او را به شخص من ببخش». گفت:« او را به شما مي بخشم » . پيامبر فرمود:« چرا؛ چنين کن؟!» گفت:« نه چنين نمي کنم» مکرز گفت: « او را به تو بخشيدم.»
ابوجندل گفت:« اي گروه مسلمانان! آيا به نزد مشرکان برگردانده مي شوم در حالي که مسلمان شده و نزد شما آمده ام، آيا نمي بينيد چه رنجي کشيده ام؟» و او در راه خدا به شدّت عذاب داده شده بود. عمربن خطاب(رضي الله عنه) مي گويد: سوگند به خدا از روزي که اسلام آورده ام جز همين روز شک و ترديدي به دلم راه نيافته بود. پس پيش پيامبر آمدم و گفتم:« اي پيامبر خدا! مگر تو پيامبر خدا نيستي؟ فرمود:« بله» گفتم:آيا ما بر حق نيستيم و دشمن ما بر باطل نيست؟ فرمود:« بله» گفتم: پس چرا بايد در کار دينمان به خواري تن در دهيم و به عقب بازگرديم در حالي که هنوز خداوند ميان ما و دشمنانشان حکم نکرده است؟ فرمود:« من پيامبر خدا هستم و او مرا ياري مي کند، و من از فرمان او سرپيچي نمي کنم.» 
گفتم: مگر ن گفتي که به کعبه خواهيم آمد و آن را طواف خواهيم کرد؟ فرمود:« بله، ولي آيا به شما گفتم که در همين سال آن را طواف خواهيد کرد؟» گفتم: نه ، فرمود:« پس تو وارد آن خواهي شد و آن را طواف خواهي کرد.»
عمر مي گويد: سپس نزد ابوبکر آمدم و آن چه را به پيامبر گفتم بري او بازگفتم. و ابوبکر همان پاسخي را به من داد که پيامبر به من داده بود واضافه بر آن گفت:« به دامان پيامبر چنگ بزن تا وقتي که مرگ به سراغت مي آيد، سوگند به خدا! که او برحق است». عمر گفت:« براي جبران اين کارم کارهايي زيادي انجام دادم».
وقتي  نوشتن صلح نامه تمام شد پيامبر(ص) فرمود:« بلند شويد  و شتران را سر ببريد، سپس موهاي سرتان را بتراشيد». سوگند به خدا هيچ کسي از مسلمان ها بلند نشد تا اين که پيامبر سه بار چنين گفت: وقتي هيچ يک از آن ها بلند نشد پيامبر برخاست و نزد ام سلمه رفت و آن چه از مردم ديده بود براي او بيان کرد. ام سلمه گفت: « اي پيامبر خدا! آيا تو اين کار را دوست داري؟» فرمود ، آري گفت:« پس بيرون برو و با هيچ کس يک کلمه حرف نزن تا اينکه شترت را سر مي بري و موي سرت را مي تراشي». پيامبر بلند شد و با هيچ کس سخني نگفت. تا اين که شترش را ذبح کرد و کسي را صدا زد که موي سر او را بتراشد، و موي سر خود را  تراشيد.
مردم وقتي اين را مشاهده کردند بلند شدند و قرباني ها را سربريدن و شروع  کردند به تراشيدن موهاي سر يکديگر تا اين که نزديک بود از شدّت ناراحتي، يک ديگر را بکشند. سپس زنان مومني آمدند و خداوند اين آيه را نازل کرد« إِذَا جَآءَکُم المُومِنَتُ مُهَجِرَتِ .... بِعِصَمِ الکَوَافِرِ» پس در اين روز عمر دو تا زن که در دوران شرک همسر او بودند طلاق داد، پس يکي با معاويه ازدواج کرد و ديگري با صفوان بن اميه. آن گاه پيامبر به مدينه بازگشت و به هنگام بازگشت، خداوند اين آيه را نازل فرمود:« إِنَّا فَتَحنَا لَکَ فَتَحَا مُبِينَا» تا آخر. عمر گفت:« آيا اين فتح و پيروزي است اي پيامبر خدا» فرمود:« بله» اصحاب گفتند:« تو را مبارک باد اي پيامبر خدا! بهره ي ما چيست» سپس خداوند  نازل فرمود:ن هُوَ الذَّي أَنزَلَ السَّکينَة فِي قُلُوبِ المُومِنينَ» .
پايان تفسير سوره فتح
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) احابيش قومي عرب نژاد بودند از تيره هاي بني کنانه و ديگر طوايف، و آن چنان که از لفظ احابيش متبادر است، اهل حبشه نبودند.« م»<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1690.txt">آيه 3-1</a><a class="text" href="w:text:1691.txt">آيه 5-4</a><a class="text" href="w:text:1692.txt">آيه 6</a><a class="text" href="w:text:1693.txt">آيه 8-7</a><a class="text" href="w:text:1694.txt">آيه 10-9</a><a class="text" href="w:text:1695.txt">آيه 11</a><a class="text" href="w:text:1696.txt">آيه 12</a><a class="text" href="w:text:1697.txt">آيه 13</a><a class="text" href="w:text:1698.txt">آيه 18-14</a></body></html>مدنی و 200 آیه است.
بسم الله الرحمن الرحیم
آیه ی 6-1: 
الم ، اللّهُ لا إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّوم ، الف . لام . میم جز «الله» معبود بر حق دیگری نیست. زنده و پایدار و پابرجا است.
نَزَّلَ عَلَي