ى فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَقَارُونَ» او به سوي فرعون و وزيرش هامان و قارون که از قوم موسي بود و به علّت ثروت خود عليه آنها دست به طغيان زده بود فرستاده شد. اينها به شدّت دعوت موسي را رد کردند و گفتند:« سَاحِرٌ كَذَّابٌ» او جادوگر دروغگويي است. « فَلَمَّا جَاءهُم بِالْحَقِّ مِنْ عِندِنَا» و هنگامي که موسي از جانب ما حق را برايشان رساند و خداوند  او را با معجزات آشکار که سبب يقين کامل مي گردند تاييد نمود آنها يقين  کامل نکردند و به ترک گفتن و روي گرداني اکتفا ننمودند و نيز به انکار آن و مخالفت با آن به وسيله باطل خود بسنده نکردند بلکه حالت زشت آنان به جايي رسيد که « قَالُوا اقْتُلُوا أَبْنَاء الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ وَاسْتَحْيُوا نِسَاءهُمْ» گفتند: پسران آنان را که همراه با  او  ايمان آورده اند بکشيد، و زنانشان را زنده بگذاريد، « وَمَا كَيْدُ الْكَافِرِينَ إِلَّا فِي ضَلَالٍ» و کافراني که اين توطئه را کردند و گمان بردند هرگاه پسران آنان را به قتل برسانند آنها قوي نخواهند بود و ايستادگي نخواهند کرد بلکه تحت بندگي و فرمانشان باقي خواهند  ماند؛ کيد و نيرنگشان تباه و بي نتيجه بوده و جز گمراهي نخواهد بود، چون آنچه اراده کرده بودند برايشان تحقق نيافت بلکه  موضوع برعکس شد. و خداوند آنها را هلاک کرد و همه آنان را نابود و از ميان برد. در اين نکته تدّبر کن که زياد در قرآن تکرار شده است و آن اين که هرگاه داستان يا امر مشخّصي بيان شود و خداوند بخواهد در مورد آن قضيه معين حکم نمايد، حکم را منحصر به آن قضيه نمي کند بلکه آن را به صورت کلي بيان مي کند تا فراگيرتر باشد و قضيه اي نيز که سياق کلام در مورد آن آورده شده در آن داخل گردد، و اين توهم پيدا نشود که اين حکم ويژه همين ماجرا است. بنابراين فرمود:« وَمَا کَيدُهُم إِلَّا فِي ضَلَالِ» نيرنگ آنها بي نتيجه بوده و جز گمراهي نخواهد بود، بلکه فرمود:« وَمَا كَيْدُ الْكَافِرِينَ إِلَّا فِي ضَلَالٍ» و نيرنگ کافران بي نتيجه بوده و جز گمراهي نخواهد بود.  فرعون با تکبّر و غرور و سرکشي به قوم بي خردش گفت:« ذَرُونِي أَقْتُلْ مُوسَى وَلْيَدْعُ رَبَّهُ» بگذاريد  من موسي را بکشم و او پروردگارش را به فرياد بخواند تا او را از دست من نجات دهد. يعني او ادّعا مي کرد که اگر رعايت خاطر قومش نبود موسي را مي کشت، و نيز از اين که موسي پروردگارش را به کمک بطلبد جلوگيري نمي کند. سپس انگيزه اي که او را وادار مي نمايد تا موسي را بکشد بيان کرد و گفت:اين کار را به خاطر خيرخواهي قوم خود و از بين بردن فساد و شر از روي زمين انجام مي دهد. پس گفت:« إِنِّي أَخَافُ أَن يُبَدِّلَ دِينَكُمْ» من مي ترسم که دين شما را تغيير دهد،« أَوْ أَن يُظْهِرَ فِي الْأَرْضِ الْفَسَادَ» يا اين که در اين سرزمين فساد به پا کند. و اين خود عجيب ترين چيز است که بدترين انسان مردم را نصيحت کند تا از بهترين انسان دوري کنند. اين در حقيقت گول زدن و فريب دادن است که فقط در عقل کساني جاي مي گيرد که خداوند در مورد آنها فرموده است:« فَاستَخَفَّ قَومَهُ فأَطاعُوهُ إِنَّهُم کَانُوا قَومَاَ فَسِقِينَ» پس قومش را سبکسر انگاشت و آنها از او اطاعت کردند، بي گمان آنها قومي فاسق و مجرم بودند.
« وَقَالَ مُوسَى إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَرَبِّكُم» وقتي فرعون آن سخن زشت را بر زبان آورد که سرکشي اش سبب شده بود تا چنان بگويد و از قدرت و  توان خود کمک گرفت، موسي از پروردگارش کمک خواست و فرمود: من به پروردگار خود و پروردگار شما پناه مي برم، « مِّن كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لَّا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسَابِ» از هر متکّبري که به روز قيامت ايمان نمي آورد . يعني تکبّرش و ايمان نداشتن او به روز قيامت، او را به هر شر و فسادي وادار مي کند. در اين مطلب  فرعون و ديگران داخل هستند، همان طور که قبلا بيان شد. 
خداوند موسي را از هر متکبري که به روز قيامت ايمان نداشت حفاظت کرد و اسبابي براي او فراهم نمود که به وسيله آن شر فرعون و اشراف دربار او از موسي دفع گرديد. و از جمله اسباب، مرد مومن بود که از خاندان فرعون بود و سخن او پذيرفته مي شد، به خصوص اين که به ظاهر مي گفت با آنها موافق است، و ايمانش را پنهان مي کرد. پس غالبا چنين است که آنها مراعات حال او مي کردند. و اگر در ظاهر با آنها  مخالفت ورزيديد چندان رعايتش نمي کردند. همان طور که خداوند پيامبرش محمد (ص) را به وسيله عمويش ابوطالب نزد قريش بزرگ و با آنها در دينشان موافق بود، و اگر او مسلمان بود اين طور نمي توانست پيامبر را حفاظت  کند.
آن مردِ مومن رستگار و عاقل با تقبيح کار قومش و زشت خواندن تصميمي که گرفته بودند گفت:« أَتَقْتُلُونَ رَجُلًا أَن يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ» آيا مردي را مي کشيد که مي گويد:« پروردگار من الله است؟ يعني چگونه ريختن خون او را حلال مي دانيد  به جرم اين که مي گويد پروردگار من الله است ؟ حال آن که سخن او بي دليل هم نيست. بنابراين فرمود:« وَقَدْ جَاءكُم بِالْبَيِّنَاتِ مِن رَّبِّكُمْ» در حالي دلائل روشن و معجزات آشکاري را از جانب پروردگارتان برايتان آورده است. چون معجزه موسي نزد آنها چنان معروف بود که کوچک و بزرگ آن را مي دانستند. پس چنين کسي را نبايد کشت. پس چرا شما قبل از اقدام به اين کار حقّي را که آورده است باطل نکرديد، و براي رد نمودن برهان او برهان اقامه نکرديد؟ سپس به  انديشه فرو مي رفتيد که آيا اگر با حجّت و برهان بر وي غلبه يافتيد کشتن او جايز است يا نه؟ اينک که حجت او غالب آمده است تا کشتن وي فاصله ي زيادي داريد. سپس دليلي عقلي براي آنها ارائه داد که هر عاقلي به آن قانع مي گردد. پس گفت:« وَإِن يَكُ كَاذِبًا فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَإِن يَكُ صَادِقًا يُصِبْكُم بَعْضُ الَّذِي يَعِدُكُمْ» يعني موسي در دو حالت قرار دارد؛ يا در ادعّايش دروغ مي گويد و يا راست مي گويد. پس اگر دروغ گفته باشد زيان دروغش به خودش بر مي گردد و به شما زياني نمي رسد، چون شما از پذيرفتن سخن او امتناع ورزيده ايد. و اگر راستگو باشد، در حالي که با معجزات آشکار نزدتان آمده و به شما خبر داده که اگر سخن او را قبول نکنيد خداوند در دنيا و آخرت شما را عذاب مي دهد پس حتما برخي از آنچه به شما وعده مي دهد که عذاب دنيا است گريبانگيرتان خواهد شد.
اين از خردمندي او و دفاع زيباي او از موسي بود که پاسخي ارائه داد که هيچ تشويشي در آن نبود و مسئله را ميان  اين دو حالت قرار داد و به هر تقدير کشتن او را بي خردي و جهالت از جانب آنان تلّقي کرد. سپس آن مرد رضي الله عنه و أرضاء وغفر له و رحمه به بالاتر از اين پرداخت و اين که موسي به حق نزديک است، و گفت:« إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّابٌ» همانا خداوند کسي را که با ترک حق و روي آوردن به باطل از حد تجاوز کرده است و با نسبت دادن تجاوزهايش به خدا راه تعّدي را پيش گرفته است به راه راست هدايت نمي کند، و همانا دليل او و آنچه بر صحت