ود. قَالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ . گفت:پروردگارا! من به خود ستم كردهام مرا ببخش. و خداوند او را بخشيد زيرا خداند آمرزندهي مهربان است، به خصوص كساني را كه به سويش باز ميگردند و بلافاصله توبه مينمايند ميآمرزد.
قَالَ رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَيَّ موسي گفت: «پروردگارا! به خاطر اين كه [توفيق] توبه وآمرزش، و نعمتهاي زيادي به من ارزاني داشتهاي، فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيرًا لِّلْمُجْرِمِينَ از اين پس هرگز ياور و پشتيبان گناهكاران نخواهم بود. يعني هيچكس را بر انجام گناهي كمك نخواهم كرد.
و اين پيماني بود كه موسي- عليهالسلام- به سبب نعماتي كه خدا به وي داده بود با او بست، و قول داد كه هيچ مجرم و گناهكاري را كمك نكند، آن طور كه در كشتن قبطي چنين كرد.  و اين بيانگر آن است كه نعمتها بر بنده واجب ميدارند كه كار خير انجام دهد و از كار بد دوري گزيند.
فَأَصْبَحَ فِي الْمَدِينَةِ خَائِفًا يَتَرَقَّبُ پس به خاطر كشتن فردي از دشمنانش، ترسان و لرزان و در حالي كه چشم به راه گرفتاري و مجازات خويش بود، و مراقب آن بود كه آيا خاندان فرعون متوجه او ميشوند يا نه، شب را به روز آورد. و اين گونه شب را به صبح رساند، چون معلوم بود كه جز موسي هيچ كس از بنياسرائيل جرأت ندارد چنين كاري را بكند. او در اين حالت قرار داشت كه، فَإِذَا الَّذِي اسْتَنصَرَهُ بِالْأَمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ ناگهان كسي كه ديروز عليه دشمنش از او ياري و كمك خواسته بود، او را به فرياد خواند و از او عليه قبطي ديگري كمك خواست. قَالَ لَهُ مُوسَى موسي با توبيخ و سرزنش به او گفت إِنَّكَ لَغَوِيٌّ مُّبِينٌ همانا تو شديداً گمراه هستي و بسيار گستاخ.
فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ أَن يَبْطِشَ بِالَّذِي هُوَ عَدُوٌّ لَّهُمَا وقتي موسي خواست به سوي دشمن مشتركشان حمله برد و دست بگشاييد. يعني قبطي و اسرائيلي به زد و خورد مشغول بودند، و اسراييلي از موسي كمك خواست و تعصب موسي را فرا گرفت، تا اين كه خواست به قبطي حملهور شود. قَالَ يَا مُوسَى أَتُرِيدُ أَن تَقْتُلَنِي كَمَا قَتَلْتَ نَفْسًا بِالْأَمْسِ إِن تُرِيدُ إِلَّا أَن تَكُونَ جَبَّارًا فِي الْأَرْضِ مرد قبطي او را از كشتن خود باز داشت و گفت: اي موسي! آيا ميخواهي مرا بكشي، همانگونه كه ديروز كسي را كشتي؟ تو ميخواهي ستمگر باشي، چون بزرگترين ويژگي ستمگر كشتن مردم به ناحق است.
وَمَا تُرِيدُ أَن تَكُونَ مِنَ الْمُصْلِحِينَ و تو نميخواهي از اصلاحگران باشي، و چنانچه اصلاحگر بودي من و او را از هم جدا ميكردي، بدون اين كه كسي را بكشي. پس موسي از كشتن وي منصرف شد، و اندرزگويي آن مرد وي را از ارتكاب قتل بازداشت. و آنچه از موسي در اين دو قضيه سر زده بود شايع گرديد تا اين كه سران و درباريان فرعون و خود فرعون تصميم كشتن موسي را گرفتند و در اين زمينه با هم به مشاوره پرداختند. پس خداوند آن مرد خيرخواه را برانگيخت و او شتابان به نزد موسي رفت، و او را از تصميم سران قوم فرعون آگاه كرد.وَجَاء رَجُلٌ مِّنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعَى قَالَ يَا مُوسَى إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ و مردي از نقطة دوردست شهر شتابان آمد، گفت: «اي موسي! درباريان و سران دربارةتو مشورت ميكنند تا تو را بكشند، پس بيرون برو، مسلماًمن از خيرخواهان تو هستم».
فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفًا يَتَرَقَّبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ پس موسي از شهر خارج شد، در حالي كه ترسان و چشم به راه بود. گفت:«پروردگارا! مرا از گروه ستمكار نجات بده».
پس فرمود: وَجَاء رَجُلٌ مِّنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعَى مردي از نقطة دور دست شهر شتابان و در حالي كه ميدويد- چون خيرخواه  موسي بود و ميترسيد كه آنها قبل از اينكه خود متوجه باشد به او بلايي برسانند_ آمد وگفت: يَا مُوسَى إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ اي موسي! سران دربارة كشتن تو مشورت ميكنند، فَاخْرُجْ از شهر بيرون برو، إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ  همانا من از خيرخواهان تو هستم.
پس موسي نصيحت او را گوش كرد فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفًا يَتَرَقَّبُ و در حالي كه ترسان و نگران بود و منتظر بود كه هر لحظه اتفاقي رخ دهد و او را بكشند، از شهر بيرون آمد و دعا كرد و خداوند را فرا خواند و قَالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ  گفت: پروردگارا! مرا از گروه ستمكار نجات بده و از گناهش و كاري كه از روي خشم كرده بود- بدون اينكه قصد كشتن را داشته باشد- توبه كرد. پس اينكه او را تهديد كردند از سر ستم و جسارت بود، [چرا كه موسي نيت پليدي نداشت].وَلاَ تَنكِحُواْ الْمُشْرِكَاتِ حَتَّى يُؤْمِنَّ وَلأَمَةٌ مُّؤْمِنَةٌ خَيْرٌ مِّن مُّشْرِكَةٍ وَلَوْ أَعْجَبَتْكُمْ وَلاَ تُنكِحُواْ الْمُشِرِكِينَ حَتَّى يُؤْمِنُواْ وَلَعَبْدٌ مُّؤْمِنٌ خَيْرٌ مِّن مُّشْرِكٍ وَلَوْ أَعْجَبَكُمْ أُوْلَـئِكَ يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَاللّهُ يَدْعُوَ إِلَى الْجَنَّةِ وَالْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ وَيُبَيِّنُ آيَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ ، و با زنان مشرک ازدواج نکنید مگر اینکه ایمان بیاورند. قطعا کنیز مومن از زن آزاد و مشرک بهتر است گرچه شما را به تعجب آورد و به مردان مشرک زن ندهید مگر اینکه ایمان بیاورند، و قطعا برده مومن بهتر از مرد آزاد و مشرک است، گرچه شما را به سوی تعجب آورد. ایشان به جهنم فرا می خوانند، و خداوند با فرمان خود شما را به سوی بهشت و مغفرت فرا می خواند و آیاتش را برای مردم بیان می کند تا متذکر شوند.
« وَلاَ تَنكِحُواْ» و با زنان مشرک مادامیکه بر شرک خود هستند ازدواج نکنید، « حَتَّى يُؤْمِنَّ» چون زن مومن هرچند ناچیز و حقیر باشد، از زن مشرک بهتر است، هرچند که زن مشرک زیبا باشد، و این یک قاعده کلی و عام در مورد همه زنان مشرک است، و این امر کلی را آیه سوره مائده که ازدواج با زنان اهل کتاب را مباح قرار می دهد، تخصیص کرده است، آنجا که خداوند متعال فرموده است: « وَالمُحصَنَتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتوُا الکِتَبَ» و بر شما حلال است ازدواج با زنان پاکدامن اهل کتاب.
« وَلاَ تُنكِحُواْ الْمُشِرِكِينَ حَتَّى يُؤْمِنُواْ» و این یک حکم کلّی است و در آن تخصیص و استثنایی نیست.
سپس خداوند حکمت حرام بودن ازدواج مرد و زن مسلمان را با کسی که در دین با آنها موافق نیست بیان نمود و فرمود: « أُوْلَـئِكَ يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ» آنها در گفتار و کردار و  حالات خود مردم را به جهنم فرا می خوانند، پس همزیستی و مخالطت با آنها خطرناک است، و آن خطر دنیوی نیست بلکه بدبختی و شقاوت همیشگی است. از علت و سببی که آیه برای حرمت ازدواج با مشرک بیان کرده است، فهمیده می شود که همزیستی با هر مشرک و بدعت گذاری حرام است، زیرا از آنج