اهد. پس خواهرش در حالي كه موسي در چنين وضعيتي قرار داشت، آمد و فَقَالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ گفت: آيا شما را به خانوادهاي رهنمود كنم كه سرپرستي او را به عهده بگيرند و آنان خيرخواه او باشند؟ و اين چيزي بود كه آنها ميخواستند، زيرا به شدت موسي را دوست داشتند، و خداوند او را از دايگان بازداشت، پس آنها ترسيدند كه مباد بميرد. وقتي خواهر موسي اين سخن را گفت- ضمن اينكه آنها را تشويق كرد كه اين خانواده به طور كامل او را سرپرستي خواهند كرد و خيرخواه او هستند- بلافاصله سخنش را پذيرفتند. پس آنها را از اين خانواده خبر داد و آنها را به اين خانواده راهنمايي نمود. فَرَدَدْنَاهُ إِلَى أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ پس همانطور كه به مادر موسي وعده داده بوديم فرزندش را به او بازگردانديم تا چشمش روشن گردد و اندوهگين نشود. و موسي نزد مادرش پرورش يافت به صورتي كه مادرش امنيت و آرامش داشت و از ديدن فرزندش خوشحال بود، و مزد فراواني براي پرورش او دريافت ميكرد. وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ و تا بداند كه وعدة خدا حق است. پس ما برخي از آنچه را كه به او وعده داده بوديم آشكارا به وي نشان داديم تا دلش آرام گيرد، و ايمانش افزوده شود، و بداند كه وعدة الهي در خصوص اينكه او را محافظت نمايد و پيامبرش گرداند، محقق خواهد شد. وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ ولي بيشترشان نميدانند، پس هر گاه ببينند كه سبب دچار تشويش شود اين امر ايمان آنها را مشوش ميگرداند، چون به طور كامل نميدانند كه خداوند سختيها و موانع دشوار را در راه رسيدن به امور بلند و خواستهاي برتر قرار داده است.
موسي همچنان نزد خاندان فرعون پرورش مييافت و در دربار آنها رشد ميكرد. سواريهايشان را سوار ميشد و لباسهايي را ميپوشيد كه آنان ميپوشيدند. مادرش از مشاهدة اين وضعيت موسي احساس آرامش ميكرد، و چنين جا افتاده بود كه او مادر رضاعي موسي است. و همواره پيش او ميرفت و با او مهربان بود، و اين چيز غريب و قابل اعتراضي نبود. پس در اين لطف الهي بيانديش كه موسي را از دروغ گفتن در سخنان خود حفاظت كرد و اسباب ارتباط موسي با مادرش را آسان نمود، چرا كه مردم چنين ميپنداشتند كه او مادر رضاعي موسي است و چون به موسي شير داده بود مادر موسي ناميده ميشد. پس سخن او و ديگران در اين مورد كه آن زن مادر موسي است، راست و حقيقت بود.لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَى آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ و زماني كه موسي به كمال رشد خود رسيد و تكامل پيدا كرد، و به او فرزانگي و دانش داديم. و اينگونه به نيكوكارن پاداش ميدهيم.
وَدَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَى حِينِ غَفْلَةٍ مِّنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلَانِ هَذَا مِن شِيعَتِهِ وَهَذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِن شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَيْهِ قَالَ هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُّضِلٌّ مُّبِينٌ و روزي كه مردمان شهر غافل بودند وارد آن شد و ديد كه دو مرد ميجنگند؛ يكي از قوم او، و آن ديگري از دشمنانش بود. آن كه از گروهش بود، از موسي در برابر دشمنش كمك خواست، و [موسي] مشتي بدو زد و او را كشت. گفت اين از كار شيطان است، بيگمان او دشمن گمراه كنندة آشكاري است.
قَالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ گفت: «پروردگارا! من به خود ستم كردهام، پس مرا ببخش». و او را بخشيد، بيگمان او آمرزندة مهربان است.
قَالَ رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيرًا لِّلْمُجْرِمِينَ گفت: «پروردگارا! به پاس نعمتهايي كه به من دادهاي من هرگز پشتيبان گناهكاران نخواهم بود».
فَأَصْبَحَ فِي الْمَدِينَةِ خَائِفًا يَتَرَقَّبُ فَإِذَا الَّذِي اسْتَنصَرَهُ بِالْأَمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ قَالَ لَهُ مُوسَى إِنَّكَ لَغَوِيٌّ مُّبِينٌ وشب را ترسان و نگران در شهر به روز آورد كه ناگهان [ديد] همان كسي كه ديروز از او ياري خواسته بود، او را به فرياد ميخواند. موسي بدو گفت: «بيگمان تو گمراه آشكاري».
فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ أَن يَبْطِشَ بِالَّذِي هُوَ عَدُوٌّ لَّهُمَا قَالَ يَا مُوسَى أَتُرِيدُ أَن تَقْتُلَنِي كَمَا قَتَلْتَ نَفْسًا بِالْأَمْسِ إِن تُرِيدُ إِلَّا أَن تَكُونَ جَبَّارًا فِي الْأَرْضِ وَمَا تُرِيدُ أَن تَكُونَ مِنَ الْمُصْلِحِينَ پس چون [موسي] خواست به شخصي كه دشمن هر دوي آنان بود حملهور شود، گفت: «آيا ميخواهي مرا بكشي، همانگونه كه ديروز كسي را كشتي؟ فقط ميخواهي در زمين ستمگر باشي، و نميخواهي از نيكوكاران باشي».
و لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ و هنگامي كه موسي از نظر قدرت و عقل و خرد به حد كمال رسيد. و اغلب در چهل سالگي آدمي به حد كمال ميرسد، وَاسْتَوَى و سامان يافت و تكامل پيدا كرد. يعني اين امور در او به حد كمال رسيد، آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا بدو حكمت و فرزانگي بخشيديم كه به وسيلة آن احكام شرعي را ميدانست و با آن ميان مردم داوري ميكرد. و به او علم و دانش فراوان داديم. وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ و خداوند به آنان كه عبادت الهي را به خوبي انجام ميدهند و با خلق خدا نيكي ميكنند به اندازة احسانشان به آنها علم و فرزانگي ميدهد. و اين بر كمال احسان موسي دلالت مينمايد.
وَدَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَى حِينِ غَفْلَةٍ مِّنْ أَهْلِهَا و هنگامي كه اهل شهر غافل بودند- يا وقت خواب نيمروز آنان بود، و يا وقتي بود كه در آن بيرون نميآمدند- وارد آن شهر شد. فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلَانِ پس در آنجا دو مرد را ديد كه با يكديگر ميجنگند، و همديگر را ميزنند . هَذَا مِن شِيعَتِهِ اين يكي از قوم او يعني از بنياسرائيل بود، وَهَذَا مِنْ عَدُوِّهِ و اين يكي از دشمنانش يعني از قبطيها بود. فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِن شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ پس آنكه از قومش بود از او عليه دشمنش كمك خواست. چون مشهور بود و مردم ميدانستند كه موسي از بنياسرائيل است، وكمك خواستن او از موسي بيانگر ان است كه موسي به جايي رسيده بود كه از او ميترسيدند و به خاندان سلطنت چشم اميد داشتند.
فَوَكَزَهُ مُوسَى موسي در پاسخ به كمك خواستن مرد اسرائيلي، به مردي كه از دشمناشن بود مشتي زد، فَقَضَى عَلَيْهِ و او را كشت. چون مشت شديدي بود، و موسي مردي قدرتمند بود.
موسي از آنچه كه از وي سر زد، پشيمان شد، قَالَ هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ و گفت: اين از كار شيطان است. يعني بر اثر وسوسه و زيبا جلوه دادن شيطان دشمن گمراه كنندةآشكاري است. بنابراين آنچه اتفاق افتاد به علت دشمني آشكار شيطان و تلاش او براي گمراه ساختن بود.
سپس موسي از پروردگارش طلب آمرزش ن