نفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ و همسر فرعون گفت: «[او] براي من و براي تو چشم روشني است، او را نكشيد، شايد به ما سود بخشد، و يا او را به فرزندي بگيريم» و آنان نميدانستند [كه سرانجام دشمنشان خواهد شد].
َأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَى فَارِغًا إِن كَادَتْ لَتُبْدِي بِهِ لَوْلَا أَن رَّبَطْنَا عَلَى قَلْبِهَا لِتَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ و دل مادر موسي تهي [از صبر و قرار] شد، و اگر دل او را استوار نميداشتيم تا از زمرة باورمندان باشد نزديك بود او را آشكار سازد.
وَقَالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَن جُنُبٍ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ و به خواهرش گفت: «به دنبالش برو، و او را از دور ميديد، بدون اينكه آنان بدانند».
وَحَرَّمْنَا عَلَيْهِ الْمَرَاضِعَ مِن قَبْلُ فَقَالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ و شير همة دايگان را از قبل بر او حرام ساختيم، آنگاه [خواهرش] گفت: آيا شما را به خانوادهاي رهنمود كنم كه سرپرستي او را برايتان به عهده بگيرد در حالي كه خيرخواه او باشند؟».
فَرَدَدْنَاهُ إِلَى أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ پس موسي را به مادرش باز گردانديم تا چشمش روشن شود، و غمگين نگردد، و بداند كه وعدة خداوند حق است. ولي بيشترشان نميدانند.
فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ هنگامي كه بر او ترسيدي و احساس كردي كسي ميخواهد او را به نزد فرعونيان ببرد، فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ او را در داخل صندوق بستهاي قرار بده و به رودخانهي نيل بيانداز وَلَا تَخَافِي وَلَا تَحْزَنِي إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ پس خداوند مادر موسي را مژده داد كه به زودي فرزندش را باز ميگرداند، و اين فرزند بزرگ ميشود و از توطئه آنها در امان ميماند، و خداوند او را به پيامبري بر خواهد گزيد.
و اين از بزرگترين مژدهها بود. اين مژده بدان جهت به مادر موسي داده شد تا دلش آرام بگيرد، و ترس واضطراب او فروكش شود. چرا كه مادر موسي بر فرزندانش ترسيد. و آنچه را كه بدان امر شده بود انجام داد، و او را به دريا انداخت، و خداوند او را مورد حمايت خود قرار داد.
فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ پس خاندان فرعون او را از رودخانه برگرفتند، و آنها بودند كه او را يافتند، لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَحَزَنًا تا سرانجام موسي دشمن آنها و ماية اندوهشان شود، چرا كه پرهيز و احتياط، انسان را از تقدير خدا نجات نميدهد. و خداوند چينن تقدير كرد كه- آنچه فرعون و خاندانش از ناحيهي بنياسرائيل از آن ترس داشتند كه بدان گرفتار شوند- تبديل به فرماندهي بني اسرائيل شود و تحت نظر و كفالت آنان تأمين معاش شود و رشد نمايد.
اگر تدبير و تأمل شود ميبينيم كه اين امر منافع زيادي براي بنياسرائيل داشت، و بسياري از امور ناگوار را از آنها دور كرد، و موسي قبل از رسالتش از بسياري تجاوزات جلوگيري كرد، چون از بزرگان خاندان سلطنت بود. و طبيعي است كه او از حقوق ملت خود دفاع كند حال آنكه او داراي همتي بلند و غيرتي جوشان بود. پس وضعيت اين ملت مستضعف- كه خداوند برخي از موارد ذلت آنها را براي ما حكايت كرده است- به جايي رسيد كه برخي از افرادش، با مردم قدرتمند سرزمين فرعون به كشمكش و ستيز بپردازند. همانطور كه به زودي بيان خواهد شد. و اين مقدمة پيروزي بود، زيرا يكي از سنتهاي الهي اين است كه كارها به تدريج پيش ميرود و يك دفعه به انجام نميرسد.
إِنَّ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا كَانُوا خَاطِئِينَ بدون شك فرعون و هامان و لشكريانشان گناهكار و مجرم بودند. پس ما خواستيم آنان را مجازات كنيم، و در برابر توطئه و مكرشان عليه آنها چارهانديشي ورزيم.
وقتي خاندان فرعون او را از دريا برگرفتند، خداوند زن فرعون را كه زني بزرگوار و با ايمان بود، براي موسي مهربان كرد. زن فرعون آسية دختر مزاحم بود. وَقَالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَيْنٍ لِّي وَلَكَ لَا تَقْتُلُوهُ پس زن فرعون گفت: اين بچه را نكشيد، و آن را زنده بگذاريد، تا ماية چشمروشني و شادي زندگي ما شود. عَسَى أَن يَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا شايد به ما سود بخشد و يا او را به فرزندي بگيريم. يعني يا به مانند خدمتگزاري كه در راستاي سود رساندن به ما و خدمت نمودنمان عمل ميكند او را بكار ميگيريم، و يا منزلتي بالاتر از اين به او ميدهيم و او را فرزند خود قرار ميدهيم و وي را مورد تكريم و گراميداشت قرار ميدهيم. پس خداوند مقدر كرد كه زن فرعون سودمند شود، همان زني كه اين سخن را گفت. و موسي ماية روشني چشم او گرديد، و آسية او را به شدت دوست ميداشت. بنابراين همواره موسي به منزلهي فرزند مهربان او بود، تا اين كه بزرگ شد و خداوند او را به پيامبري برگزيد. در اين وقت آسيه شتابان مسلمان شد و به موسي ايمان آورد. خداوند از آسيه راضي و خشنود باد و او را خشنود گرداند!
پروردگار متعال اين گفتگوها را در مورد موسي بيان كرد، در حالي كه وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ آنها نميداستند كه تقدير و قلم الهي به چه چيز رقم خورده، و اينكه موسي به رسالت و قدرت ميرسد. و اين از لطف الهي بود، چون اگر آنها ميدانستند، برخورد ديگري با موسي ميكردند.
وقتي مادر موسي،موسي را از دست داد، بر مقتضاي حالت انساني به شدت غمگين شد و از شدت پريشاني و آشفتگي دلش از صبر و قرار تهي گشت، با اين كه خداوند او را از غم و اندوه و ترس برحذر داشت و وعده داد كه فرزندش را به او باز ميگرداند. إِن كَادَتْ لَتُبْدِي بِهِ و نزديك بود آن چه در دل داشت آشكار كند، لَوْلَا أَن رَّبَطْنَا عَلَى قَلْبِهَا اگر دل او را استوار و پابرجا نميكرديم. پس شكيبايي ورزيد و آن را آشكار ننمود. لِتَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ تا به وسيلة اين صبر و پايداري از زمرة مؤمنان باشد. زيرا هر گاه مصيبتي به بنده برسد و صبر و پايداري ورزد، ايمانش افزوده ميگردد. و اين بيانگر آن است كه بيصبري نشانة ضعف ايمان است.
وَقَالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ و مادر موسي به خواهر موسي گفت: به دنبال برادرت برو، و او را جستجو كن، بدون اينكه كسي متوجه تو شود، يا منظور تو را بفهمد. خواهر موسي به دنبال او رفت و قضيه را پيگيري كرد. فَبَصُرَتْ بِهِ عَن جُنُبٍ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ پس خواهر موسي او را از دور ميپاييد بدون اينكه منظور او را بفهمند. و اين كمال دورانديشي و احتياط است، زيرا اگر او را نگاه ميكرد و به سوي آنها ميآمد، گمان ميكردندكه او اين پسر بچه را به دريا انداخته است. و ممكن بود تصميم به كشتن و سربريدن او بگيرند تا خانوادهاش را كيفر دهند.
و از لطف خداوند به موسي و مادرش اين بود كه او را از گرفتن پستان هر زني بازداشت. فرعونيان از آنجا كه نسبت به او مهربان بودند وي را به بازار بردند تا شايد كسي او را بخو