يد كه تبديل به اژدهايي شده است و حركت ميكند، جَانٌّ يعني مارهاي نر كه تند و سريع حركت ميكنند، وَلَّى مُدْبِرًا وَلَمْ يُعَقِّبْ به اقتضاي طبيعت و سرشت انساني از ترس ماري كه ديده بود پا به فرار گذاشت، و پشت سر خود را نگاه نكرد، و بازنگشت. پس خداوند به او فرمود: يَا مُوسَى لَا تَخَفْ اي موسي! مترس و در آيهاي ديگر فرموده است: أقبل و لا تخلف انك من الامنين برگرد و نترس، بيگمان كه تو از ايمن شدگاني. إِنِّي لَا يَخَافُ لَدَيَّ الْمُرْسَلُونَ و پيامبران در پيشگاه من نميترسند، چون همة خطرها در تقدير و قضاي الهي درج وثبت شدهاند، و با فرمان و عمل او انجام ميشوند. پس كساني كه خداوند آنها را براي رسالت و وحي خود انتخاب كرده است شايسته نيست از چيزي جز خداوند بترسند، به خصوص هنگامي كه خيلي به او نزديك باشند و از سخن گفتن با او بهرهمند شوند.
إِلَّا مَن ظَلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسْنًا بَعْدَ سُوءٍ اما كسي كه ستم كرده و مرتكب جرم و جنايت شده باشد، بايد بترسد. ولي پيامبران براي چه ترس و هراس داشته باشند؟ پس هر كس كه با ارتكاب گناهان بر خويشتن ستم كند، سپس توبه نمايد و به سوي خدا باز گردد، و بديهايش را به نيكي، و گناهانش را به طاعت تبديل نمايد، خداوند آمرزنده و مهربان است. پس هيچ كس از رحمت و مغفرت او نااميد نباشد، زيرا او همة گناهان را ميبخشد و نسبت به بندگانش از مادر مهربانتر است. 
وَأَدْخِلْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاء مِنْ غَيْرِ سُوءٍ و اي موسي! دست خود را به گريبان خويش فرو ببر، ببين كه سفيد و درخشان به در ميآيد، بدون اينكه عيبي در آن وجود داشته، و به بيماري برص و غيره مبتلا شده باشد، بلكه سفيدي و درخشش آن حاضران ار به شگفتي وا ميدارد. فِي تِسْعِ آيَاتٍ إِلَى فِرْعَوْنَ وَقَوْمِهِ اين دو معجزه؛ تبديل شدن عصا بهع مار و بيرون آوردن دست درخشان از جمله نه معجزهاي است كه آنها را به فرعون و قومش نشان خواهي داد، و فرعون و قومش را با آن دعوت ميدهي. إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا فَاسِقِينَ بيگمان آنها جماعت و قومي نافرمانند. و آنها با شركورزي و سركشي و برتري جويي بر بندگان خدا و استكبار در زمين، فسق كرده و جنايت و گناه شدهاند.
پس موسي به سوي فرعون و اشراف و سران دربار او رفت، و آنها را به سوي خدا دعوت كرد، و معجزات را به آنها نشان داد.
فَلَمَّا جَاءتْهُمْ آيَاتُنَا مُبْصِرَةً پس هنگامي كه معجزات ما به روشني بديشان رسيد كه بطور واضح بر حق دلالت ميكرد، همانطور كه خورشيد با چشم ديده ميشود، قَالُوا هَذَا سِحْرٌ مُّبِينٌ گفتند: اين جادوي آشكار است. آنها به اين اكتفا نكردند كه بگويند جادو است، بلكه گفتند جادويي است كه براي همه روشن و آشكار است. و اين بسي جاي شگفت است! چرا كه معجزات روشن و انوار درخشان را خرافات و جادو قرار دادند. آيا اين جز عناد و سركشي و سفسطه چيزي ديگر ناميده ميشود؟!
وَجَحَدُوا بِهَا و به نشانه و معجزات خداوند كفر ورزيدند، و آنها را انكار كردند، وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ و انكارش بر اساس شك و ترديد نبود،بلكه با آنكه يقين داشتند كه اينها معجزات الهي هستند آن را انكار كردند، ظُلْمًا وَعُلُوًّا و انكار آنها از روي ستم و سركشي بود، و حق پروردگارشان و حق خود را ضايع كردند، و در برابر حقيقت و بندگان خدا و اطاعت از پيامبر سركشي و استكبار ورزيدند. فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ پس بنگر كه سرانجام فسادكاران چگونه شد؟! سرانجام آنها بدترين سرانجام بود؛ خداوند آنها را نابود كرد، و در دريا غرقشان نمود و رسوايشان كرد، و بندگان مستضعف خود را در مساكن آنها جايگزين كرد.وَلَقَدْ آتَيْنَا دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ عِلْمًا وَقَالَا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي فَضَّلَنَا عَلَى كَثِيرٍ مِّنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِينَ و به راستي كه به داود و سليمان دانش عطا كرديم، و آن دو گفتند: ستايش خداوندي را كه ما را بر بسياري از بندگان مؤمنش برتري داد».
وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُودَ وَقَالَ يَا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّيْرِ وَأُوتِينَا مِن كُلِّ شَيْءٍ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ و سليمان وارث داود شد، و گفت: «اي مردم! به ما زبان پرندگان آموخته شده، و از همة نعمتها به ما داده شده است. بيگمان اين فضيلت آشكاري است.
وَحُشِرَ لِسُلَيْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ وَالطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ و براي سليمان لشكريانش از جن و انس و مرغان گرد آورده شدند، و [از پراكندگي] باز داشته شدند.
حَتَّى إِذَا أَتَوْا عَلَى وَادِي النَّمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ يَا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ لَا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ تا اينكه به دره مورچگان رسيدند، مورچهاي گفت: «اي مورچگان! به لانههاي خود برويد تا سليمان و لشكريانش نادانسته شما را پايمال نكنند».
فَتَبَسَّمَ ضَاحِكًا مِّن قَوْلِهَا وَقَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ سليمان از سخن آن مورچه خنديد و گفت: «پروردگار! به من الهام كن كه سپاسگزار نعمتهايي باشم كه به من و پدرم ارزاني داشتهاي، و مرا [توفيق بده] تا كردار شايستهاي انجام دهم كه از آن خشنود گردي، و مرا به رحمت خود از زمرة بندگان شايستهات بگردان».
وَتَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقَالَ مَا لِيَ لَا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كَانَ مِنَ الْغَائِبِينَ و [سليمان] از حال مرغان پرس و جو كرد و گفت: «چرا شانهبسر ار نميبينم؛ يا اينكه غايب است؟».
لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَابًا شَدِيدًا أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطَانٍ مُّبِينٍ حتماًاو را سخت كيفر خواهم داد، يا او را سر ميبرم، يا [بايد] دليلي آشكار براي من بياورد.
فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقَالَ أَحَطتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَجِئْتُكَ مِن سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ چندان طول نكشيد [كه هدهد برگشت] و گفت: «من بر چيزي آگاهي يافتهام كه تو از آن آگاه نيستي، و از [قبيلة] سبأ برايت خبري يقيني آوردهام».
إِنِّي وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَأُوتِيَتْ مِن كُلِّ شَيْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِيمٌ من زني را يافتهام كه بر آنان فرمانروايي ميكند و همه چيز بدو داده شده و تختي بزرگ دارد.
وَجَدتُّهَا وَقَوْمَهَا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّهِ وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لَا يَهْتَدُونَ من او و قومش را ديدم كه به غير از خدا براي خورشيد سجده ميبرند، و شيطان كارهايشان را برايشان آراسته، و آنان را از راه بازداشته است. پس آنان راهياب نميگردند.
أَلَّا يَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِي 