باب را به مسببانشان ربط مي دهد. 
(وَكَلْبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ) و سگشان دو دستش را به آستانۀ در غار گشاده بود، سگ اصحاب کهف که از آنها نگهباني مي کرد مانند آنها به خواب فر رفت، بنابراين هر دو دستش بر آستانۀ در دراز کشيده بود، خداوند اينگونه آنها را از آفت زمين حفاظت کرد. اما چگونه آنها را از گزند انسانها محافظت نمود؟ در اين زمينۀ فرموده است: آنها را به وسيلۀ رعب و ترسي که از ديدنشان انسان را فرا مي گرفت محافظت نمود، پس اگر کسي آنها را مي ديد ترس سراپاي او را فرا مي گر فت و از آنها روي مي گرداند و پا به فرار مي گذاشت، و اين چيزي بود که باعث شد تا آنها مدت مديدي در غار بمانند. و هيچ کس آنها را نديد، با اينکه خيلي با شهر فاصلۀ نزديکي داشتند. و چيزي که مبين آن است آنان از شهر نزديک بودند اين است وقتي آنها بيدار شدند يکي از خودشان را فرستادند تا از شهر غذايي خريداري کند و بقيه منتظرش ماندند. پس اين دلالت مي نمايد که آنها به شهر خيلي نزديک بوده ان.وَكَذَلِكَ بَعَثْنَاهُمْ لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكُم بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنظُرْ أَيُّهَا أَزْكَى طَعَامًا فَلْيَأْتِكُم بِرِزْقٍ مِّنْهُ وَلْيَتَلَطَّفْ وَلَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَدًا و اين چنين ايشان را برانگيخيتم تا از يکديگر بپرسند. گوينده اي از آنان گفت: «چه مدتي مانده ايد؟» گفتند: «يک روز يا بخشي از روز؟» گفتند: «پروردگارتان بهتر مي داند که چقدر مانده ايد، پس کسي از خودتان را با اين سکه پول به شهر بفرستيد، و بايد بنگرد کداميک از آنان غذاي پاکتري دارد، پس روزي و خوراکي از آن برايتان بياورد، اما بايد نهايت دقت را به خرج دهد و هيچکس را از حال شما آگاه نسازد».
إِنَّهُمْ إِن يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ وَلَن تُفْلِحُوا إِذًا أَبَدًا بي گمان اگر آنان بر شما دست يابند شما را سنگسار مي کنند، يا اينکه به دين خود بر مي گردانند، و آن گاه هرگز رستگار نخواهيد شد. 
خداوند متعال مي فرمايد: (وَكَذَلِكَ بَعَثْنَاهُمْ لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ) اين چنين ايشان را ز خواب طولاني برانگيخيتم، تا مدت خواب را از يکديگر بپرسند، و از مقدار واقعي زماني که در غار مانده اند از يکديگر پرس و جو کنند. (قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ) يکي از آنان گفت: چه مدتي مانده ايد؟ گفتند: يک روز يا بخشي از روز؟ و اين بر اساس گمان گوينده بود. گويا در مقدار مدتي که مانده بودند دچار اشتباه شدند، بنابراين گفتند: (رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ) پروردگارتان بهتر مي داند که چقدر مانده ايد، پس آگاهي از مدت سپري نشده را به کسي برگرداند که آگاهي و علم او همه چيز را کاملاً احاطه نموده است، و شايد خداوند بعد از اين آنها را از مدتي که مانده بودند آگاه نمود، چون آنها را از مدتي که مانده بودند آگاه نمود، چون آنها برانگيخت تا از يکديگر بپرسند، و خبر داد که آنها در مورد مقداري که در غار مانده اند از يکديگر پرسيدند، و به اندازۀ آگاهي خود سخن گفتند، و نتيجۀ کارشان اين شد که دچار اشتباه شدند. بنابراين بايد اينگونه باشد که خداوند اشتباه آنان را رفع کرده و آنها را از مدت زماني که  مانده بودند آگاه کرده باشد و ما اين را از حکمت الهي در برانگيختن آنها در مي يابيم ، و او هيچ کاري را بيهوده انجام نمي دهد. 
و از رحمت الهي است که هر کس بخواهد در اموري که دانستنش مطلوب است، به اندازه اي که براي آن تلاش نمايد حقيقت را براي او روشن و آشکار مي کند و دليلي ديگر بر اينکه خداوند آنها را از مدتي که در غار مانده اند آگاه کرده اين است که از اين پس مي فرمايد: 
(و کذلک اعثرنا عليهم ليعلموا ان وعدالله حق و ان الساعه لا ريب فيها) و اين گونه [مردم] را متوجه حالشان کرديم تا بدانند که وعدۀ خدا حق است، و بدون شک قيامت فرا مي رسد. پس اگر مردم از حال آنان ومدت زمان ماندنشان در غار بارخبر نمي شدند، آنها دليلي براي آنچه بيان شد قرار نمي گرفتند. سپس وقتي آنها از يکديگر پرسيدند و سخناني در ميان آنان رد و بدل شد که خداوند آنها را ذکر کرده است، يکي از خودشان را با سکه هاي نقره اي که داشتند به شهري که از آن رانده شده بودند، فرستادند تا برايشان غذا بخرد، و او را دستور دادند تا پاکيزه ترين و لذيذترين  غذا را انتخاب نمايد، و نيز به او گفتند که در خريد و رفتن و برگشتن خود نهايت دقت را به خرج دهد و کسي را از حال برادرانش آگاه نسازد، و هيچ کس متوجه آنان نشود. 
و گفتند: اگر از حال آنها کسي اطلاع يافته و مردم به آنها دست يابند، آنها را سنگسار کرده و به بدترين وضع به قتل مي رسانند، چون کينۀ آنها و کينۀ دينشان را در دل دارند. و يا آنها را دچار فتنه مي نمايند و به آيين خود بر مي گردانند. و اگر به دين آنها برگردند هرگز رستگار نخواهند شد، بلکه به دين و دنيا و آخرت خود را از دست خواهند داد. 
اين دو آيه بر چند چيز دلالت مي نمايند:
1 – تشويق به فراگيري دانش و مباحثه در آن، چون خداوند اصحاب کهف را به اين منظور برانگيخت 
2- کسي که در مورد موضوعي دچار اشتباه مي گردد، ادب آن است که آن را به کسي برگرداند که آن را مي داند، و بايد در همان حدود و اندازه توقف کند و جايگاه خود را بشناسد. 
3- وکالت در خريد و فروش و شرکت در خريد و فروش صحيح باشد. 
4- خوردن پاکيزه ها و خوراکي هاي لذيذ جايز است، به شرطي که به حد اسراف نرسد، زيرا از اسراف نهي شده است. به دليل اينکه خداوند متعال فرموده است:
(فَلْيَنظُرْ أَيُّهَا أَزْكَى طَعَامًا فَلْيَأْتِكُم بِرِزْقٍ مِّنْهُ) پس بايد بنگرد کدامين ايشان غذاي پاکتري دارد تا روزي و خوراکي از آن برايتان بياورد. 
به ويژه وقتي که انسان جز چنين غذايي به بدنش سازگار نباشد. و شايد اين دليل بسياري از مفسران باشد که گفته اند: اصحاب کهف شاهزادگاني بودند، چون دوست خود را دستور دادند تا پاکيزه ترين غذا را بياورد که عادت ثروتمندان بزرگ اين است که همواره بهترين غذا را تناول کنند. 
5-تشويق به پنهان کاري و احتياط و دور شدن از جايگاههايي که انسان را در امر دين دچار فتنه مي کند، و آدمي بايد در مورد حفظ جان برادرانش نهايت تلاش را به خرج دهد. 
6 – شدت علاقۀ اين جوانان به دين، و فرارشان از تمام فتنه هايي که دينشان را مورد تهديد قرار مي داد، و ترک وطن و در راه خدا.
7 – بيان ضرر و مفاسدي که شر در بر دارد، امري که موجب آن مي شود که از آن متنفر بود، و آن را ترک کرد. و به درستي که اين روش [بيان ضرر و مفاسدي که شر در بردارد] ، روش مومنان گذشته و آينده بوده و هست، به دليل اينکه گفتند: (وَلَن تُفْلِحُوا إِذًا أَبَدًا) واگر به دين خود 